چو غالب گشت بر بهلول سوداش
زُ بَيده داد برياني و حلواش
نشست و شاد ميخورد، آن يكي گفت
كه ميندهي كسي را، او برآشفت
كه حق چون اين طعامم اين زمان داد
چگونه اين زمان با او توان داد
ترا هرچ او دهد راضي بدان باش
وگر دستت دهد هم داستان باش
كه هر حكت كه از پيشان روانست
تو نشاسي و درخورد تو آنست
يكي مرغيست اندر كوه پايه
كه در سالي نهد چل روز خايه
به حد شام باشد جاي او را
به سوي بيضه نبوَد راي او را
چو بنهد بيضه در چل روز بسيار
شود از چشمِ مردم ناپديدار
يكي بيگانه مرغي آيد از راه
نشيند بر سر آن بيضه آنگاه
چنان آن بيضها زير پر آرد
كه تا روزي ازو بچّه برآرد
چنانشان پرورد آن دايه پيوست
كه ندهد هيچكس را آن قدر دست
چو جَوقي بچّهٔ او پر برآرند
بيك ره روي در يكديگر آرند
درآيد زود مادرشان بپرواز
نشيند بر سر كوهي سرافراز
كند بانگي عجب از دور ناگاه
كه آن خيل بچه گردند آگاه
چو بنيوشند بانگِ مادر خويش
شوند از مرغِ بيگانه برخويش
بسوي مادر خود بازگردند
وزان مرغ دگر ممتاز گردند
اگر روزي دو سه ابليس مغرور
گرفتت زيرِ پر هستي تو معذور
كه چون گردد خطاب حق پديدار
بسوي حق شوي ز ابليس ناچار
چنان شو تو كه گر آيد اجل پيش
تنت مانده بوَد جان رفته بيخويش
اگر پيش از اجل مرگيت باشد
ز مرگ جاودان برگيت باشد
چراغي در بيابانست جانت
كه مشكات تن آمد سدِّ آنت
چو اين مشكات برخاست آن بيابان
شود جاويد چون خورشيد تابان
عجايب در دلت بيش از شمارست
تو گر آگه شوي بسيار كارست
بنو هر دم تو در دين پيش ميآي
ز خود ميرو همي با خويش ميآي
كه درهر بيخودي و در خودي تو
كني از پس جهاني پُر بَدي تو
كه تا از هر بَدي اندر ره راز
جهاني نيكوئي يابي عوض باز
بهرچت او دهد دلشاد ميباش
وگر ندهد خوش و آزاد ميباش
از آنجا هرچه آيد باز ندهي
وگر بد آيدت آواز ندهي
چنين گفتست شعبي مردِ درگاه
كه شخصي صعوهٔ بگرفت در راه
بدو آن صعوه گفت ازمن چه خواهي
وزين ساق و سر و گردن چه خواهي
گرم آزاد گرداني ز بندت
در آموزم سه حرف سودمندت
يكي در دست تو گويم وليكن
دُوُم چو بر پَرم بر شاخِ ايمن
سيُم چون جاي تيغِ كوه جويم
ز تيغ كوه آن با تو بگويم
بصعوه گفت بر گوي اوّلين راز
زبان بگشاد صعوه كرد آغاز
كه هرچ از دست شد گر هست جاني
برو حسرت مخور هرگز زماني
رها كردش بقول خويش از دست
كه تا شد در زمان بر شاخ بنشست
دوم گفتا محالي گر شنيدي
مكن باور چون آن ظاهر نديدي
بگفت اين و روان شد تا سر كوه
بدو گفت اي ز بدبختي در اندوه
درونم بود دو گوهر قوي حال
كه هر يك داشت وزن بيست مثقال
مرا گر كشتئي گوهر ترا بود
مرا از دست دادي بس خطا بود
دل آن مرد خونين شد ز غيرت
گرفت انگشت در دندانِ حيرت
بصعوه گفت باري آن سيُم حرف
بگو چون گشت بحر حسرتم ژرف
بدو گفتا نداري ذرّهٔ هوش
كه شد دو حرفِ پيشينت فراموش
چو زان دو حرف نشنيدي يكي راست
سيُم را ازچه بايد كرد درخواست
ترا گفتم مخور بر رفته حسرت
مكن باور محال اي پاك سيرت
تو بر رفته بسي اندوه خوردي
محالي گفتمت تصديق كردي
دو مثقالم نباشد گوشت امروز
چهل مثقال دو دُرّ شب افروز
چگونه نقد باشد در درونم
ترا ديوانه ميآيد كنونم
بگفت اين و بپرّيد از سر كوه
بماند آن مرد در افسوس و اندوه
كسي كو از محال انديشه دارد
شبانروزي تحير پيشه دارد
قدم نتوان نهاد آنجا كه خواهي
بفرمان رَو بفرمان كن نگاهي
كه هر كو نه بامر حق قدم زد
چو شمع از سر برآمد تا كه دم زد
سحرگاهي بزرگي در مناجات
زبان بگشاد وگفت اي قايم الذات
من از تو راضيم هم روز و هم شب
تو از من نيز راضي باش يا رب
چنين گفت او كه آوازي شنيدم
كه در دعوي ترا كذّاب ديدم
اگر خود بودئي راضي ز ما تو
زما كي جستئي هرگز رضا تو
اگر راضي شدي از ما تو مجنون
رضاي ما چرا جستي تو اكنون
كسي كو در رضا عين كمالست
چو راضيست او رضا جستن محالست
اگر تو راضئي از ما چه جوئي
وگرنه خويش را راضي چه گوئي
رضا ده صبر كن بنشين و مخروش
چه سودا ميپزي مستيز و كم جوش
زماني در تمّناي محالي
زماني در جوال صد خيالي
سخن مينشنوي يك ذرّه آخر
كه گشتي از محالي غِرّه آخر
چنين گفتست كسري باربدرا
كه بياندوه اگر خواهي تو خود را
حسد بيرون كن از دل شاد گشتي
ز حق راضي شو و آزاد گشتي
چنين نقلست از سلمان كه يك روز
نشسته بود صدر عالم افروز
يكي حبشي كنيزك روي چون نيل
درآمد از در مسجد بتعجيل
رداي مصطفي بگرفت ناگاه
كه بامن نِه زماني پاي در راه
مهمّي دارم و اكنون توان كرد
ندارم خواجه اينجا چون توان كرد
توئي هر بي كسي را يار امروز
منم بي كس فتاده كار امروز
سخن ميگفت و گرم آنگاه ميرفت
ردايش ميكشيد و راه ميرفت
پيمبر دم نزد با او روان شد
وزو نستد ردا و همچنان شد
ز خُلق خود نپرسيدش پيمبر
كز اينجا تا كجا آيم بره بر
خوشي ميرفت با او چون خموشي
كه تا بُردش بر گندم فروشي
زبان بگشاد و گفت اي سيّد امروز
ز گرسنگي دلي دارم همه سوز
من اكنون رشتهام اين پشم اندك
بده وز بهرِ من گندم خر اينك
پيمبر بستد و گندم خريدش
برآورد و بدوش اندر كشيدش
ببُرد آن تا وثاق آن كنيزك
بقبله كرد پس روي مبارك
كه يا رب گر درين كار پرستار
مقصِّر آمدم ناكرده انگار
بفضل خود درين كار و درين راي
اگر تقصير كردم عفو فرماي
براي بندهٔ گندم خريدم
ز خُلق و حلم حمّالي گُزيدم
ز بس خجلت زبان با حق گشاده
براي عذر بر پاي ايستاده
جوانمردا كَرَم بنگر وفا بين
نظر بگشاي و خُلقِ مصطفي بين
درين موضع ز جان و تن چه خيزد
زرعنايان تر دامن چه خيزد
يكي زنبور ميآمد ز خانه
بغايت بيقرار و شادمانه
مگر موري چنان دلشاد ديدش
ز حكم بندگي آزاد ديدش
بدو گفتا چرا شادي چنين تو
كه از شادي نگنجي در زمين تو
جوابش داد آن زنبور كاي مور
چرا نبوَد ز شادي در دلم شور
كه هر جائي كه ميبايد نشينم
زهر خوردي كه ميخواهم گزينم
بكام خويش ميگردم جهاني
چرا اندوهگين باشم زماني
بگفت اين پاسخ و چون تيرِ پرتاب
روان شد تا يكي دكّان قصاب
مگر از گوشت آنجا شهلهٔ بود
در آن زنبور در زد نيش را زود
همي زد از قضا قصّاب ساطور
ز زخم او دو نيمه گشت زنبور
بخاك افتاد حالي تا خبر داشت
درآمدمور ازو يك نيمه برداشت
بزاري ميكشيدش خوار در راه
زبان برداشته ميگفت آنگاه
كه هر كو آن خورد كو را بوَد راي
نشيند بر مراد خويش هرجاي
همه آنچش نبايد ديد ناكام
همه همچون تو آن بيند سرانجام
كسي كو بر مراد خود كند زيست
چو تو ميرد ببين تا آخرت چيست
چو گام از حدِّ خود بيرون نهادي
بناداني قدم در خون نهادي
غرور و كبر كم بايد گرفتن
ره خُلق و كرم بايد گرفتن
كم از يك جَو مر او را زورِ بازوست
كه وزن كوه قافش در ترازوست
كم آزاري گزين و بُردباري
كزين نزديكتر راهي نداري
بره دربود مجنوني نشسته
كه ميرفتند قومي يك دو رسته
مگر آن قوم دنياوار بودند
كه غرق جامه و دستار بودند
ز رعنائي و كبر و نحوت و جاه
چو كبكان ميخراميدند در راه
چو آن ديوانهٔ بي خان و بي مان
بديد آن خيلِ خود بين را خرامان
كشيد از ننگ سر در جيب آنگاه
كه تا زان غافلان خالي شد آن راه
چو بگذشتند سر بر كرد از جيب
يكي پرسيد ازو كاي مردِ بي عيب
چرا چون روي رعنايان بديدي
شدي آشفته و سر دركشيدي
چنين گفت او كه سر را دركشيدم
ز بس باد بروت اينجا كه ديدم
كه ترسيدم كه بربايد مرا باد
چو بگذشتند سر بر كردم آزاد
ولي چون گندِ رعنايان شنيدم
شدم بي طاقت و سر دركشيدم
چو هفت اعضات رعنائي گرفتست
جهاني از تو رسوائي گرفتست
كساني كين صفت از خويش بردند
بدنيا كار عقبي پيش بردند
يكي ميرفت در بغداد بر رخش
تو گفتي بود در دعوي جهان بخش
پس و پيشش بسي سرهنگ ميشد
بمردم بر ازو ره تنگ ميشد
ز هر سوئي خروش طَرِّقوا بود
كه بردابرِدِ او از چارسو بود
مگر بهلول مشتي خاك برداشت
بشد وان خفيهاش پيش نظر داشت
كه چندين كبر از خاكي روا نيست
كه گر فرعون شد خواجه خدا نيست
بدين ترتيب رَو تا اهلِ بازار
همه بنهاده دام از بهرِ مردار
چو مطلوب كسي مردار باشد
كجا با سرِّ قدسش كار باشد
يكي پيري مشوّش روزگاري
بر فضل ربيع آمد بكاري
ز شرم وخجلت و درويشي خويش
ز عجز و پيري و بيخويشي خويش
سناني تيز بود اندر عصايش
نهاد از بيخودي بر پشتِ پايش
روان شد خون ز پاي فضل حالي
برآمد سرخ و زرد آن صدرّ عالي
نزد دم تا سخن جمله بيان كرد
بلطفي قصّه زو بستد نشان كرد
چو پير از پيشِ او خوش دل روان شد
ز زخمش فضل آنجا ناتوان شد
بزرگي گفت آخر اي خداوند
چرا بودي بدرد پاي خرسند
يكي فرتوت پايت خسته كرده
تو گشته مستمع لب بسته كرده
چو از پاي تو آخر خون روان شد
توان گفتن كه از پس ميتوان شد
چنين گفت او كه ترسيدم كه آن پير
خجل گردد خورد زان كار تشوير
ز جرم خويشتن در قهر ماند
ز حاجت خواستن بي بهر ماند
ز بار فقر چندان خواري او را
روا نبود چنين سرباري او را
زهي مهر و وفا و بُردباري
وفاداري نگر گر چشم داري
چنين فضلي كه صد فصل ربيعست
ز فضل حق نه از فضل ربيعست
تو مردي ناجوانمردي شب و روز
اگر مردي جوانمردي در آموز
مجوي اي خاك چون آتش بلندي
چو توخاكي مشو آتش بتندي
اگر آن پيشگه ميبايدت زود
درين ره خاكِ ره ميبايدت بود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد