پدر گفتش عزيزا چند گوئي
ز غفلت ملك فاني چند جوئي
چو باقي نيست ملكت جز زماني
مكن در گردنت بار جهاني
چو بار خود بتنها بر نتابي
ببار خلق عالم چون شتابي؟
ز درويشي چو مردن هست دشوار
ز شاهي چون بميري آخر كار؟
چو ميبيني زوال پادشاهي
عجب ميآيدم تا مي چه خواهي
يكي پرسيد آن شوريده جان را
كه چون ميبيني اين كار جهان را
چنين گفت اين جهان پُر غم و رنج
بعينه آيدم چون نطعِ شطرنج
گهي آرايشي بيند بصف در
گهي بر هم زنندش چون دو صفدر
يكي را ميبرند از خانهٔ خويش
دگر را مينهند آن خانه در پيش
گهي بر شه درآيند از حوالي
بصد زاري كنندش خانه خالي
چنين پيوسته تا آنگه كه دانند
كه اين نطع مزخرف برفشانند
چنان لهو و لعب كردست مغرور
شدي مشغولِ مال و ملك و منشور
تو شهبازي، گشاده كن پر و بال
بپر زين دامگاه لعب اطفال
يكي بينندهٔ معروف بودي
كه ارواحش همه مكشوف بودي
دمي گر بر سر گوري رسيدي
در آن گور آنچه ميرفتي بديدي
بزرگي امتحاني كرد خردش
بخاك عمر خيّام بردش
بدو گفتا چه ميبيني درين خاك
مرا آگه كن اي بينندهٔ پاك
جوابش داد آن مرد گرامي
كه اين مرديست اندر ناتمامي
بدان درگه كه روي آورده بودست
مگر دعويِ دانش كرده بودست
كنون چون گشت جهل خود عيانش
عَرَق ميريزد ازتشوير جانش
ميان خجلت و تشوير ماندست
وزان تحصيل در تقصير ماندست
بر آن دَر حلقه چون هفت آسمان زد
ز دانش لاف آنجا كي توان زد
چو نه انجام پيداست و نه آغاز
نيابد كس سر و پاي جهان باز
فلك گوئيست و گر عمري شتابي
چو گويش پاي و سر هرگز نيابي
كه داند تا درين واديِ مُنكَر
چگونه ميروم از پاي تا سر
سراپاي جهان صد باره گشتم
نديدم چارهٔ بيچاره گشتم
سراپاي جهان درد و دريغست
كه گر وقتيت هست آن نيز تيغست
مرا اين چرخ چون صندوقِ ساعت
ز بازيچه رها نكند بطاعت
مگر پيري يكي دختر جوان خواست
نيامد كار اين با كارِ آن راست
بخود ميخواندش بهر بوسه آن پير
نمياميخت با او چون مَي و شير
رفيقي داشست پير سال خورده
بدو گفت اي بسي تيمار برده
بگو تا حالِ تو با زن چه گونه است
تو پير و او جوان اين باژگونه ست
چنين گفت او كه گمراهم من از وي
كه هر ساعت كه بوسي خواهم از وي
مرا گويد ندارم موي تو دوست
كه پنبه در دهان مرده نيكوست
چو تو در بوسه آئي هر زمانم
نهي چون پنبه موي اندر دهانم
برَو پنبه خوشي از گوش بركش
كه پنبه گرد موي تو ترا خوش
مگر پنبه ز گوشت بركشيدي
كه موي خويش همچون پنبه ديدي
ازان پشتت به پيري چون كمان شد
كه چون تير از گناهت سرگران شد
ز حق پيش از اجل بيدارئي خواه
چو مست غفلتي هشيارئي خواه
برافشان هرچه داري همچو مردان
چه سازي چون زنان با چرخ گردان
اگر داري گل اندر سر چه شوئي
سرت در گل نخواهد ريخت گوئي؟
حجابت از تن ويرانه بردار
طبق پوش از طبق مردانه بردار
كه تا ويرانه جاي شرك و علت
شود معمورهٔ دين، اينت دولت
اگر در شرك ميري واي بر تو
كه خون گريند سر تا پاي بر تو
كسي عمري در ايمان ره سپرده
در آخر، چون بوَد، كافر بمرده
اُسامه گفت سيّد داد فرمان
كه بوبكر و عمر را پيشِ من خوان
چو پيش آمد ابوبكر و عمر نيز
پيمبر گفت زهرا را دگر نيز
برو بابا جهازت هرچه داري
چنان خواهم كه در پيش من آري
اگرچه نورِ چشمي اي دلفروز
بحيدر ميكنم تسليمت امروز
شد و يك سنگِ دست آس آن يگانه
برون آورد در ساعت ز خانه
يكي كهنه حصير از برگِ خرما
يكي مسواك و نعليني مطرّا
يكي كاسه ز چوب آورد با هم
يكي بالش ز جلد ميشِ محكم
يكي چادر وليكن هفت پاره
همه بنهاد و آمد در نظاره
پيمبر خواجهٔ انواع و اجناس
بگردن بر نهاد آن سنگِ دست آس
ابوبكر آن حصير آنگاه برداشت
عمر آن بالش اندر راه برداشت
پس آنگه فاطمه نور پيمبر
بشد بر سر فكند آن كهنه چادر
پس آن نعلين را در پاي خود بست
پس آن مسواك را بگرفت در دست
اُسامه گفت من آن كاسه آنگاه
گرفتم پس روان گشتم در آن راه
به پيش حجرهٔ حيدر رسيدم
ز گريه روي مردم مينديدم
پيمبر گفت اي مرد نكوكار
چرا ميگرئي آخر اين چنين زار
بدو گفتم ز درويشيِ زهرا
مرا جان و جگر شد خون و خارا
كسي كو خواجهٔ هر دو جهانست
جهاز دخترش اينك عيانست
ببين تا قيصر و كسري چه دارد
ولي پيغمبر از دنيي چه دارد
مرا گفت اي اُسامه اين قدر نيز
چو بايد مُرد هست اين هم بسي چيز
چو پاي و دست و روي و جسم و جانت
نخواهد ماند گو اين هم ممانت
جگرگوشهٔ پيمبر را عروسي
چو زين سانست تو در چه فسوسي
شنودي حال پيغمبر زماني
تو ميخواهي كه گرد آري جهاني
چو كار اين جهان خون خوردن تست
چه گرد آري، كه بار گردن تست
چو خورشيدت اگر باشد كمالي
بوَد آن ملك را آخر زوالي
اگرچه آفتاب عالم افروز
بتخت سلطنت بنشست هر روز
ز دست آسمان با روي چون ماه
كُلَه را بر زمين زد هر شبانگاه
اگر اين پردهٔ نيلي نبودي
نه كوژي يافتي كس نه كبودي
فلك كوژست از سر تا به پائي
نيابي راستش در هيچ جائي
چو بگرفتست ازو كوژي جهاني
نيابي راستي از وي زماني
فلك در خونِ مردان چرخ زن شد
زدلوش حلقِ مردان در رسن شد
زمين بر گاو افتادست مادام
ولي گردون ندارد هيچ آرام
نميدانم چه كارست اوفتاده
كه گردون ميدود گاو ايستاده
فلك را قصدِ جان تو ازانست
كه با تو پاي گاوش در ميانست
زمين بر گاو مانده دشمن تست
كه دايم گاوِ او درخرمن تست
ميان گاو چنديني چه خفتي
لُباده برفكن بر گاو و رفتي
گَوي، گاوي درو، گوئي برين گاو
فلك چوگان، كه يابد يك نفس داو؟
ولي ازجسمِ دل مرده پريشان
شكم پُر كرده هم از پشتِ ايشان
بچرخ چنبري ره نيست هيچي
بخودبر چون رسن تا چند پيچي
اگر مهر فلك عمري بورزي
بدوزد يا بدرد همچو درزي
تنوري تافتهست از قرصِ آتش
كه از خوانش نيابي گِردهٔ خوش
كجا ازماه سنگت لعل گيرد
كه او هر ماه خود را نعل گيرد
كه ميداند كه اين گردنده پرگار
چه بازي مينهد هر لحظه در كار
سپهرا عمر مشتي بي سر و پاي
بپيماي و بپيماي و بپيماي
ازين پيمانه پيمودن بادوار
نميآرد ترا سرگشتگي بار؟
نكوكاري نكردي اي نگون كار
كه در بازي كني عالم نگونسار
چو طشتي خون به سر سرپوش ميباش
پياپي ميكُش و خاموش ميباش
چرا افسوس ميداري هميشه
چو جز كُشتن نداري هيچ پيشه
سپهر پير چون شش روزه طفلي
ز علو افكنده ناگاهت به سفلي
توئي اي شصت ساله تيره حالي
كه اين شش روزه كردت درجوالي
نهٔ چون بچّهٔ شش روزه آگاه
كه اين شش روزه طفلت برد از راه
چه گرامروز پير ناتواني
ولي درگور طفل آن جهاني
بنيروي اسد تا چند نازي
كه تو سرگشتهٔ گر سرفرازي
چو طفلي و ترا نه تن نه زورست
قِماط تو كفن، گهواره گورست
چو پنبه گشت مويت اي يگانه
كه پنبه خواهدت كردن زمانه
جوان چون آتشست اي پيرِ عاجز
تو چون پنبه، نسازد هر دو هرگز
يكي پرسيد ازان ديوانه ساري
كه اي ديوانه حق را چيست كاري
چنين گفت او كه لوح كودكان را
اگر ديدي چنان ميدان جهان را
كه گاه آن لوح بنگارد ز آغاز
گهي آن نقش كُلّي بسترد باز
درين اشغال باشد روزگاري
بجز اثبات و محوش نيست كاري
فغان از خلق و فرياد از زمانه
نفير از نقش لوح كودكانه
نگاري كان زنان بر دست دارند
اگرچه زان نكوئي چون نگارند
دل آن بهتر كزان دربند نبوَد
كه آن هم بيشِ روزي چند نبوَد
نگاري كان نخواهد ماند بر جاي
نه بر دستست زيبنده نه بر پاي
نگاري كان بسان درهم آيد
چو زهر جانست جان زو پُر غم آيد
اگرچه ذوقِ دنيا بيشمارست
وليكن در بقا چون آن نگارست
سر مردان عالم مصطفي بود
ببين تا در ره دنيا كجا بود
چو اندر ملك درويشي سرافراخت
قباي مسكنت را در بر انداخت
طعام جوع را صد خوان بگسترد
بملك فقر شادروان بگسترد
چنان بر ملكِ دنيا خاك انداخت
كه رخت از خاك بر افلاك انداخت
كمال ملك درويشي چنان داشت
كه آن طاقت ندانم تا توان داشت
چو بود آن شيخ سالي شصت هفتاد
ز بعد آن مگر در نزع افتاد
يكي گفت اي بدان عالم قدم زن
كجا دفنت كنم جائي رقم زن
چنين گفت او كه من شوريده ايمان
نخواهم در بر جمعي مسلمان
چو من نور مسلمانان ندارم
بگورستان دين داران چه كارم
نميخواهم جهودان نيز همبر
كه بيزارست از ايشان پيمبر
ميان اين دو گورستان زمينم
بدست آور كه من زان نه زينم
مرا نه در مسلماني قدم بود
نه در راه جهودي نيز هم بود
ميان اين و آن بايد چنين كس
كه تا خود حال چون گردد ازين پس
نرفتي يك قدم اين راه آخر
كجا بودي تو چندين گاه آخر
نداري هيچ كاري كارت آنجاست
بره بر عقبهٔ بسيارت آنجاست
نه چندان عقبه در پيشست آنجا
كه هرگز روي انجامست آنجا
ازين وادي كه در وي بيم جانست
اگر خوني شود جان جاي آنست
چه دريائيست اين درجان پديدار
نه سر پيدا و نه پايان پديدار
هزاران دل اگر خون شد درين راه
ولي زان جمله جاني نيست آگاه
كه ميداند كه هر دل چون چراغي
چه سودا ميپزد در هر دماغي
همي هر لحظه غم بيشست ما را
ازين راهي كه در پيشست ما را
چراغ نورِ ايمان بر سر راه
چه سازي گر فرو ميزد بناگاه
شبي در خواب ديد آن مردِ مشتاق
كه بس گريانستي بوبكر ورّاق
بدو گفتا كه اي مرد خدائي
بدين زاري چنين گريان چرائي
چنين گفت او كه چون گريان نباشم
ز پاي افتاده سر گردان نباشم؟
كه امروزي درين جائي نشستم
درين يكپاره گورستان كه هستم
زده مُرده كه آوردند امروز
يكي ايمان نبرد اين بس بوَد سوز
كسي را دين بوَد هفتاد ساله
بكفرش چون توان ديدن حواله؟
كنون هم گريه و هم سوزم اينست
چه گويم، نقدِ امروزم هم اينست
عزيزا كار مشكل مينمايد
وليكن خلق غافل مينمايد
ز خوف عاقبت هر كو خبر يافت
بنَو هر لحظه اندوهي دگر يافت
ز خوف ره ميان كفر و ايمان
نه كافر خواند خود را نه مسلمان
ميان كفر و دين بنشست ناكام
كه تا آن آب چون آيد سر انجام
يكي پير معمّر بود در شام
كه چون تورات ميخواندي بهنگام
چو پيش نام پيغامبر رسيدي
از آنجا محو كردي يا بُريدي
چو مصحف باز كردي روز ديگر
نوشته يافتي نام پيمبر
دگر ره محو نامش كردي آغاز
دگر روز آن نوشته يافتي باز
دلش بگرفت يك روز و بدل گفت
كه نتوانم بگل خورشيد بنهفت
مگر حقّست اين رهبر كه برخاست
بيامد تا مدينه يك ره راست
رسيد آنجا بوقت گرمگاهي
نميدانست خود را روي و راهي
چو پيش مسجد پيغمبر آمد
دلي بريان اَنَس را همبر آمد
اَنَس را گفت اي پاكيزه گوهر
دلالت كن مرا پيش پيمبر
انس او را به مسجد برد گريان
بديد آن قوم را بنشسته حيران
ردا افكنده در محراب صدّيق
نشسته گردِ او اصحاب تحقيق
چنان پنداشت آن مرد معمّر
كه صدّيقست در پيشان پيمبر
بدو گفت اي رسول خاص درگاه
سلامت ميكند اين پير گمراه
همه چون نام پيغمبر شنيدند
چو مرغ نيم بسمل ميطپيدند
ز ديده اشك خون باران فشاندند
زهي طوفان كه آن ياران فشاندند
خروشي از ميان جمع برخاست
زهر دل گفتئي صد شمع برخاست
همي شد آن غريب پاي بسته
ازان زاري ايشان دل شكسته
بايشان گفت من مردي غريبم
جهودم وز شريعت بينصيبم
مگر ناگفتني چيزي بگفتم
كه ميبايست آن اندر نهفتم
وگرنه از چه ميگرئيد چندين
كه من آگه نيم زين شيوهٔ دين
عمر گفتش كه اين گريه نه زانست
كه از تو هيچ خُرده درميانست
وليكن هفتهايست اي مردِ مضطر
كه تا رفتست از دنيا پيمبر
چو بشنيديم نامش از زبانت
همه جانها بخست از غم چو جانت
گهي در آتشيم از اشتياقش
گهي در زمهريريم از فراقش
دريغا نور چشم عالم افروز
كه بي اوذرّهٔ گشتيم امروز
دريغا آنچنان درياي اعظم
كه بي او ماندهايم از قطرهٔ كم
چو گشت آن پير را راز آشكاره
بيك ره كرد جامه پاره پاره
نه چندان ريخت او از چشم باران
كه ابر از چشم ريزد در بهاران
ز واشوقاه و واويلاه در سوز
ز سر در ماتمي نو گشت آن روز
علي الجمله چو آخر شور كم شد
درآمد عقل، و دلرا زور كم شد
يهودي گفت يك كارم برآريد
مرا يك جامهٔ پيغامبر آريد
كه گر دستم نداد آن روي ديدن
توانم بوي او باري شنيدن
عمر گفتش كه اين جامه توان خواست
وليكن بايد از زهرا نشان خواست
علي گفتا كه يارد شد بر او
كه شد يكبارگي بسته در او
درين يك هفته سردر پيش دارد
كه او از جمله حسرت بيش دارد
نميگويد سخن از سوگواري
زماني مينياسايد ز زاري
همه ياران در آن اندوه و محنت
شدند آخر بر خاتون جنّت
كسي آن در بزد بانگي برآمد
كه ما را روز رفت و شب درآمد
كه ميكوبد در چون من يتيمي
بمانده در پس ژنده گليمي
كه ميكوبد در چون من اسيري
نشسته بر سر كهنه حصيري
كه ميكوبد در چون من حزيني
گشاده مرگ بر جانم كميني
بگفتند آنچه بود القصّه يكسر
چنين گفت او كه حق گويد پيمبر
كه آن ساعت كه جان با دادگر داد
بزير لب ازين حالم خبر داد
كه ما را عاشقي ميآيد از راه
ولي رويم نه بيند آن نكوخواه
بدو ده اين مرقّع، كين تمامش،
به نيكوئي ز ما برسان سلامش
مرقّع چون بدو دادند پوشيد
چو بوي او بدو زد خوش بجوشيد
چو بوي آن بصدقش آشنا خواست
مسلمان گشت وخاكِ مصطفي خواست
ببردندش از آنجا تا بدان خاك
دلي برخاسته بنشست آن پاك
چو بشنود آن مسلمان بوي خاكش
فرو رفت و بر آمد جانِ پاكش
بزاري جان بداد آن پير غم خور
نهاده روي برخاك پيمبر
اگر تو عاشقي مذهب چنين گير
چو شمع از شوقِ معشوق اين چنين مير
مگر سُفيان ثوري چون جوان بود
ز كوژي قامت او چون كمان بود
يكي گفت اي امام آن جهاني
چرا پشتت دو تا شد در جواني
بصورت وقتِ اين پشت دو تا نيست
كه پشت تو چنين ديدن روا نيست
چه افتادست، ما را حال برگوي
نشاني ده بياني كن خبرگوي
چنين گفت او كه استاديم بودست
كه دايم راه رفتست و نمودست
چو وقت مرگِ او آمد پديدار
ببالينش شدم ميديدمش زار
بغايت اضطرابي در درونش
كه ميجوشيد همچون بحر خونش
همه جان ودلش پر آتش رشك
بيك يك مژّه صد صد دانهٔ اشك
ميان جامه در لرزيده چون برگ
دل او را اميدي بر در مرگ
بدو گفتم كه شيخا اين چه حالست
زبان بگشاد كايمان در وبالست
به پنجه سال در خون گشتهام من
كنون از تيغِ مرگ آغشتهام من
خطاب آمد كه تو مردودِ مائي
تو زين در دور شو، ما را نشائي
چو زو بشنيدم اين خود را بكُشتم
طراقي زان برون آمد ز پشتم
چو قول او چنان وقتي چنين بود
چنين شد پُشت من چون روي اين بود
نصيب اوستادم چون چنينست
كجا شاگرد را امّيد دينست
چو شد انجامِ اُستاد اين درستم
من از شاگردي خود دست شستم
چراغي را كه ره بر باد باشد
نميدانم كه چون آزاد باشد
چراغ روح تو چون مُرد ناگاه
نيابي سوي او يا بوي او راه
چراغ مُرده را چندانكه جوئي
نيابي هيچ جائي، چند پوئي
چراغ مُرده را ماتم مكن تو
كه افسوسست هين مشنو سخن تو
خنك آن سگ كه مُردورست از عمِ
ولي بيچاره اين فرزندِّآدم
ز مردن غم نصيب كس نبودي
اگر انگيختن از پس نبودي
ازين وادي خاموشان خبر خواه
وگر داري خبر زيشان عِبَر خواه
بدانش زنده شو يكبار آخر
بمير اي مرده دل ز اغيار آخر
جهودي را كه كارش اوفتادست
بخوان مصطفي راهش گشادست
ترا گر نيز كار افتد بزودي
درين معني نه كمتر از جهودي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد