(۱۸) حكايت عيسي عليه السلام با جهودان

۳۶ بازديد

 

بكوئي مي فرو شد عيسي پاك
جهودانش بسي دشنام بي باك
بدادند و خوشي آن پاك زاده
دعا مي‌گفتشان روئي گشاده
يكي گفتش نمي‌كردي پريشان
ز دشنام و دعاگوئي بر ايشان؟
مسيحش گفت هر دل جان كه دارد
از آن خود كند خرج آن كه دارد
ترا نقدي كه در درياي جانست
اگر موجي زند از جنسِ آنست
وليكن تا دم آخر نيايد
ترا نقد درون ظاهر نيايد
محكّ جانِ مردان آن زمانست
كه اعمي آن زمان صاحب عيانست
غم فردا ترا امروز بايد
دلت از خوفِ آن جانسوز بايد
ببايد هر دمت صد بار مردن
كه بتواني تو اين وادي سپردن
اگر از ابر بارد بر توآتش
تو مي‌بايد كه باشي در ميان خوش
اگر در وقتِ جان دادن خوش آئي
بمعني گرم‌تر از آتش آئي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد