من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

جواب پدر

۳۵ بازديد


پدر بگشاد راهش در هدايت
به پيش او فرو گفت اين حكايت


المقالة الرابع عشر

۳۴ بازديد


پسر گفتش اگر آب حياتم
نخواهد داد از مردن نجاتم
نبايد كم ازانم هيچ كاري
كه بشناسم كه چيست آن آب باري
گر از عين الحياتم نيست روزي
بود از علمِ آنم دلفروزي


(۳) حكايت آن مرد كه صدقه بدرويشان مي‬داد

۳۶ بازديد


بزرگي گفت پر شوقست جانم
كه شد عمري كه من دربندِ آنم
كه از من صدقهٔ برسد بدرويش
كه آن صدقه نبيند كس كم و بيش
چو رفتست اين دقيقه بر زبانش
چنين گفتست هاتف آن زمانش
كه تو بايد اگر صاحب يقيني
كه آن صدقه كه بخشيدي نه بيني
تو همچون مُردهٔ بد مي‌نمائي
كه خود را مُرده و زنده بلائي
نخواهي زندگاني گر بداني
كه مردن بهترت زين زندگاني
اگر تو پيش دان و پيش بيني
همه كم كاستي خويش بيني


(۲) حكايت نمرود

۳۶ بازديد


يكي كَشتي شكست و هفتصد تن
درآب افتاد و باقي ماند يك زن
زني برتختهٔ آنجا مگر ماند
بزاد القصّه وز وي يك پسر ماند
چو بنهاد آن زن آشفته دل بار
فرو افتاد در دريا نگونسار
بر آن تخته بماند آن كودك خرد
پياپي موجش از هر سو همي برد
خطاب آمد بباد و موج و ماهي
كه اين طفليست در حفظ الهي
نگه داريد تا نرسد بلائيش
كه مي‌بايد رسانيدن بجائيش
همه روحانيان گفتند الهي
چه شخصست اين ميان موج و ماهي
خطاب آمد كزين شوريده ايّام
چو وقت آيد شويد آگه بهنگام
چو آخر بر كنار بحر افتاد
بكفّ آورد صيّاديش استاد
به شير و مرغ و ماهي كرد دم ساز
بخون دل بپروردش باعزاز
چو بالا بركشيد و راه دان شد
مگر يك روز در راهي روان شد
بره در سرمه داني يافت ياقوت
كه در خاصيّتش شد عقل مبهوت
چو ميلي بركشيد از سرمهٔ پاك
بيك ره عرش و كرسي ديد و افلاك
چو ميلي نيز در چشم دگر كرد
بگنج جملهٔ عالم نظر كرد
هزاران گنج زير خاك مي‌ديد
ز مه تا پشتِ ماهي پاك مي‌ديد
ملايك جمله مي‌گفتند كاي پاك
چه بنده‌ست اين چنين شايسته ادراك
چنين آمد ز غيب الغيب آواز
كه نمرودست اين شخص سرافراز
زند لاف خدائي و بصد رنگ
برون آيد بكين ما بصد جنگ
ببين تا چون بپروردش درين راه
چگونه خوار باز افكند ناگاه
كسي را در دو عالم هر كه خواهي
وقوفي نيست بر سرّ الهي
بعلّت چيست خود مشغول بودن
نخواهد بود جز معلول بودن
وگر در چار طبعي هيچ شك نيست
كه كژ طبعي و هرگز چار يك نيست
بدين دريا درآ و سرنگون آ
هم از طبع و هم از علّت برون آ
نه ازچرخ برين برتر رود روز
كه او هم سرنگون آمد شب و روز
همه كار جهان از ذرّه تا شمس
چه مي‌پرسي كأَن لَم تَغنَ بالاَمس
شكست آوردِ گردون از مجرّه
سبك نكند كه گردي ذرّه ذرّه
جهان را رخش گردونست در زين
كه خورشيدست بر وي زينِ زرّين
چو عالم را فنا نزديك گردد
چو شب خورشيدِ او تاريك گردد
نهند آن زينِ او داني چگونه
برين مركب ز مغرب باژگونه
ازان بر عكس گردانند خورشيد
كه اين زين مي‌نگردانند جاويد
برآر از جانِ پر خون آهِ دلسوز
كه نه از شب خبرداري نه از روز
شبت خوش باد وزين شب خوش چه سودت
كه روز روشني هرگز نبودت
اگرخواهي كه باشي روز و شب شاد
مكن تاتو توئي زين روز و شب ياد
ولي تا تو توئي در خويش مانده
نخواهي بود جز دل ريش مانده
تو مي‌بايد كه بيخود گردي از شور
شوي پاك از خود و از كارِ خود كور
كه تا تو خويش را بر كار بيني
اگردر خرقهٔ زنّار بيني


(۱) سكندر و وفات او

۳۶ بازديد


سكندر در كتابي ديد يك روز
كه هست آب حيات آبي دلفروز
كسي كز وي خورد خورشيد گردد
بقاي عمرِ او جاويد گردد
دگر طبليست با او سرمه داني
كه هر دو هست با او خرده داني
شنيدم من ز استاد مدرّس
كه بود آن سرمه وان طبل آنِ هرمس
اگر قولنجِ كس سخت اوفتادي
بر آن طبل ار زدي دستي گشادي
كسي كز سرمه ميلي دركشيدي
ز ماهي تا بساق عرش ديدي
سكندر را بغايت آرزو خاست
كه او را گردد اين سه آرزو راست
جهان مي‌گشت با خيلي گروهي
كه تا روزي رسيد آخر بكوهي
نشاني داشت آنجا كوه بشكافت
پس از ده روز و ده شب خانهٔ يافت
درش بگشاد و طاقي درميان بود
در او آن طبل بود و سرمه دان بود
كشيد آن سرمه وچشمش چنان شد
كه عرش و فرش در حالش عيان شد
اميري بود پيشش ايستاده
مگر زد دست بر طبل نهاده
رها شد زو مگر بادي بآواز
بدرّيد آن ز خجلت از سر ناز
سكندر گرچه خامُش كرد اما
دريده گشت آن طبل معمّا
شد القصّه براي آبِ حيوان
بهندستان و تاريكي چو كيوان
چرا با تو كنم اين قصّه تكرار
كه اين قصّه شنيدستي تو صد بار
چو شد عاجز در آن تاريكي راه
بمانده هم سپه حيران و هم شاه
پديد آمد قوي يكپاره ياقوت
كه در وي خيره شد آن مردِ مبهوت
هزاران مور را مي‌ديد هر سوي
كه مي‌رفتند هر يك از دگر سوي
چنان پنداشت كان ياقوت پاره
براي عجز اوشد آشكاره
خطاب آمد كه اين شمع فروزان
براي خيلِ مورانست سوزان
كه تا بر نورِ آن موران گمراه
شوند از جايگاه خويش آگاه
مگر نوميد گشت آنجا سكندر
كه چون شد بهرِ موري سنگ گوهر
ز تاريكي برون آمد جگر خون
دلش را هر نفس حالي دگرگون
بجاي منزلي دو منزل آمد
كه تا آخر بخاك بابل آمد
نوشته داشت اسكندر كه آنگاه
كه وقت مرگ برگيرندش از راه
بود از جوشنش بالين نهاده
ز آهن بستري زيرش فتاده
بود از زمردان ديوارِ خانه
ز زرّ سرخ آن را آسمانه
ببابل آمدش قولنج پيدا
ز درد آن فرود آمد به صحرا
نيامد صبرِ چنداني براهش
كه كس بر پاي كردي بارگاهش
يكي زيبا زره زيرش گشادند
سرش ز اندوه بر زانو نهادند
در استادند خلقي گردِ او در
سپر بستند بر هم جمله از زر
سكندر خويشتن را چون چنان ديد
در آن قولنج مرگ خود عيان ديد
بسي بگريست امّا سود كَي داشت
كه مرگ بي محابا را ز پي داشت
ز شاگردانِ افلاطون حكيمي
كه ذوالقرنين را بودي نديمي
نشست و گفت مر شاه جهان را
كه آن طبلي كه هرمس ساخت آن را
چو تو در دستِ نااهلان نهادي
بدست اين چنين علّت فتادي
اگر آن را بكس ننمودئي تو
بدين غم مبتلا كي بودئي تو
بدان طالع كه كرد آن طبل حاضر
كجا آن وقت گردد نيز ظاهر
چو قدر آن قدر نشناختي تو
ز چشم خويش دور انداختي تو
اگر آن همچو جان بودي عزيزت
رسيدي شربتي زان چشمه نيزت
وليكن غم مخور دو حرف بنيوش
كه به از آبِ حيوان گر كني نوش
چنين ملكي و چنديني سياست
همه موقوف باديست از نجاست
چنين ملكي كه كردي تو درو زيست
ببين تا اين زمان بنياد بر چيست
چنين ملكي چرا بنياد باشد
كه گر باشد وگرنه باد باشد
مخور زين غم مرو از دست بيرون
كه بادي ميرود از پست بيرون
در آن آبِ حيوان را كه جُستي
اگرچه اين زمان زو دست شُستي
تفكّر كن مده خود را بسي پيچ
كه آن علم رزينست و دگر هيچ
اگر آن علم بنمايد بصورت
بوَد آن آبِ حيوان بي كدورت
ترا اين علم حق دادست بسيار
چو دانستي بمير آزاد و هشيار
چو بشنيد اين سخن از اوستاد او
دلش خون شد بشادي جان بداد او
مخور غم اي پسر تو نيز بسيار
كه هست آن آب علم و كشفِ اسرار
اگر بر جان تو تابنده گردد
دلت كَوَنين را بيننده گردد
اگر تو راهِ علم و عين داني
ترا آنست آب زندگاني
اگر تو راه دان آن نباشي
در آن بينش بجز شيطان نباشي
كرامات تو شيطاني نمايد
همه نور تو ظلماني نمايد


(۵) حكايت پيرزن با شيخ و نصيحت او

۳۸ بازديد


نشسته بود روزي پيرِ اصحاب
ز پنداري و شهرة پيشِ محراب
درآمد از در مسجد يكي زال
ولي همچون الف با قدِّ چون دال
بدو گفتا كه در عين هلاكي
پليدي مي‌كني دعويِ پاكي
بدين شيخي شدي مغرور اصحاب
برون آي اي جُنُب از پيشِ محراب
بسوز از عشق خود را اي گرامي
وگر نه زاهدي باشي ز خامي
ز زاهد پختگي جستن حرامست
كه زاهد همچو خشت پخته خامست
ز سوز و اشك عاشق همچو شمعست
ازان دراشك و سوز خويش جمعست
ازان باشد همه شب اشك و سوزش
كه خواهد بود كُشتن نيز روزش
چو اشك و سوز و كُشتن شد تمامش
برآيد كُشتهٔ معشوق نامش
شود در پرده هم دم هم نفس را
نماند كار با او هيچ كس را


(۴) حكايت لقمۀ حلال

۳۶ بازديد


رفيقي گفت با من كان فلاني
حلالي مي‌خورد قوت جهاني
كه جزيت از جهودان مي‌ستاند
وز آنجا مي‌خورد، به زين كه داند
بدو گفتم كه من اين مي‌ندانم
من آن دانم كه من ننگ جهانم
كه بايد صد جهود بس پريشان
كه تا خواهند از من جزيت ايشان
تو گر كم كاستي خويش بيني
بسي از خود سگي را بيش بيني
وجودت با عدم درهم سرشتست
كه اين يك دوزخ و آن يك بهشتست
اگر يك بيخ ازين دوزخ نماندست
بسي سگ بستهٔ آن كخ بماندست
اگر صد بار روزي غُسل سازي
چو با خويشي نهٔ جز نانمازي


(۸) حكايت پير عاشق با جوان گازر

۴۱ بازديد


جواني سرو بالا بود چون ماه
ز مهر او جهاني گشته گمراه
بخود از پيشه او راگازري بود
هميشه كارِاو خود دلبري بود
چو خَم دادي سر زلف زِرِه وار
ميان گازري گشتي سيه دار
چو بهر كار ميزر بر ميان زد
ميان آب آتش در جهان زد
اگر جامه زدي در آب بر سنگ
گرفتي عاشقان را جامه در جنگ
همه عشّاق را آهنگِ او بود
بيك ره دست زير سنگِ او بود
يكي پير اوفتادش عاشق زار
ز عشقش گشت سرگردان چو پرگار
چنان دركارِ آن برنا زبون گشت
كه عقل پيرِ او عين جنون گشت
ز عشق روي او پشتش دو تاشد
دلش گردابِ درياي بلا شد
بآخر خويشتن را وقفِ او كرد
همه كاري بجاي او نكو كرد
اگر روزي نديدي چهرهٔ او
ز سوز دل برفتي زهرهٔ او
بمزدوري شدي هر روز و آنگاه
فتوح خود بدو دادي شبانگاه
همي هرچيز كو را دست دادي
بدان سيمين بر سرمست دادي
مگر با پير برنا گفت روزي
كه چون هر ساعتت بيشست سوزي
نخواهد گشت كار تو چنين راست
زر بسيار خواهم كرد درخواست
ترا نيست از زر بسيار چاره
كه سير آمد دلم زين پاره پاره
زبان بگشاد پير و گفت اي دوست
ندارم نقد جز مشتي رگ و پوست
مرا بفروش و زر بستان و برگير
تو خوش باش و كم اين بيخبر گير
بسوي مصر بردش آن جوان زود
يكي نخّاس خانه در ميان بود
مگر كرسي نهادن رسم آنجاست
كه بنشيند فروشنده بر او راست
بر آن كرسي نشست آن تازه برنا
ستاد آنجايگه آن پير برپا
چنين گفت اي عجب آن پيرِ مدهوش
كه هرگز نكنم آن لذّت فراموش
كه شخصي زان جوان پرسيد آنگاه
كه هست اين بندهٔ تو بر سر راه؟
جوابش داد آن برنا ز كرسي
كه هست او بندهٔ من مي چه پرسي
كدامين نعمتي داني تو زان بيش
كه خواند كردگارت بندهٔخويش
تو آن دم از خدا دل زنده گردي
كه جاويدش بصد جان بنده گردي
مگردر مصر مردي بود مرده
پسر در روزِ مرگش عهد كرده
كه يك بنده كند بر گورش آزاد
خريد آن پير را حالي و زر داد
بگور آن پدر آزاد كردش
بسي زر دادش و دلشاد كردش
بدو گفتا اگر خواهي هم اينجا
نگردد مالِ ما از تو كم اينجا
وگر آن خواجهٔ پيشينه خواهي
برَو كازاد خويش و پادشاهي
دوان شد پير و سر سوي جوان داد
دگر ره دل بدست دلستان داد
نشد از پيشِ او غايب زماني
كه روشن ديد از رويش جهاني
بصدق عشق نام او برآمد
همه كامي بكام او برآمد
اگر در عاشقي صادق نباشي
تو جز بر خويشتن عاشق نباشي
چنان بايد كمال عشقِ جانان
كه گر عمري روان گردد دُر افشان
ز معشوق تو گويد نقشِ تو راز
چنان داني كه آن دم كرد آغاز


(۷) حكايت آن درويش كه آرزوي طوفان كرد

۳۶ بازديد


يكي پرسيد ازان گستاخ درگاه
كه هان چيست آرزوي تو درين راه
چنين گفت او كه طوفانيم بايد
كه خلق اين جهان را در ربايد
نماند از وجود خلق آثار
شود فاني دِيَار و دَير و دَيّار
كه تا اين خلق در پندار مشغول
شوند از بدعت و از شرك معزول
كه چون پرواي حق يك دم ندارند
همان بهتر كه اين عالم ندارند
بدو گفتند اگر طوفان درآيد
جهان بر خلقِ سرگردان سرآيد
اگر فاني شوند اهل زمانه
تو هم فاني شوي اندر ميانه
چنين گفت او كه طوفان سود ماراست
هلاك خويش اوّل بايدم خواست
كه اين طوفان اگر گردد درستم
هلاك خويشتن بايد نخستم
بدو گفتند رَو رَو حيلهٔ ساز
تن خود را بدريائي درانداز
كه تا از هستي خود رسته گردي
مگر با آرزو پيوسته گردي
چنين گفت او كه بس روشن بوَد آن
كه هرچ از من بود چون من بود آن
هلاك خود بخود كردن نه نيكوست
مگر عزم هلاك من كند دوست
ز معشوق آنچه آيد لايق آيد
كه تاوانست هرچ از عاشق آيد
اگر معشوق بفروشد وگر نه
ازو زيباست از هر كس دگر نه
اگر بفروشدت صد بار دلدار
تو هردم بيشي از جانش خريدار


(۶) حكايت اميرالمؤمنين عمرخطاب رضي الله عنه با جوان عاشق

۳۵ بازديد


بحربي رفت فاروق و ظفر يافت
وزان كفّار هر كس را كه دريافت
شهادة عرضه كردي گر شنيدي
نكُشتي ور نه حالي سر بريدي
جواني بود دل داده بمعشوق
بياوردند او را پيشِ فاروق
عمر گفتش باسلام آر اقرار
چنين گفت او كه هستم عاشق زار
دگر ره گفت ايمانت رهاند
جوانش گفت عاشق اين چه داند
بدينش خواند عمر پس سيُم بار
چو هر باري بعشق آورد اقرار
عمر فرمود تا كشتند زارش
ميان خاك افكندند خوارش
چو پيش مصطفي آمد عمر باز
پيمبر را كسي برگفت اين راز
پيمبر كين سخن بشنيد از مرد
درآن فكرت عمر را گفت از درد
دلت داد اي عمر آخر چنين كار
كه كُشتي عاشقي را آنچنان زار؟
چوغم كشتست او را وين خطا نيست
دگر ره كُشته را كشتن روا نيست
ز حق كشتن نكو و از تو زشتست
كه اين را دوزخ و آنرا بهشست
اگر تو مي‌كُشي خود را نكو نيست
كه اين كشتن نكو جز كارِ او نيست