(۱۴) حكايت ديوانه‌اي كه گليم فروخت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۴) حكايت ديوانه‌اي كه گليم فروخت

۳۵ بازديد


گليمي بود آن شوريده جان را
بمردي داد تا بفروشد آن را
بدو آن مرد گفت اين بس درشتست
بنرمي همچو پشت خارپشتست
خريد آن مرد ارزان و هم آنگاه
خريداري پديدار آمد از راه
بدو گفتا گليمي نرم داري؟
چنين گفتا كه دارم تا زر آري
چو زر القصّه پيش آورد درويش
نهادش آن گليم آن مرد در پيش
بدو گفتا گليمي بي‌نظيرست
كه از نرمي بعينه چون حريرست
يكي صوفي سوي او هوش مي‌داشت
خريدش تا فروشش گوش مي‌داشت
همي يك نعره زد گفت اي يگانه
مرا بنشان درين صندوق خانه
كه مي‌گردد حرير اينجا گليمي
سفالي مي‌شود دُرّ يتيمي
كه من در جوهر خود چون سفالم
ز صندوقت بگردد بو كه حالم
اگر بر تو نخواهد گشت حالت
نخواهد بود عمرت جز وبالت
چو در ظلمت گذاري زندگاني
چه حيواني چه تو چون مي‌نداني
همه اعضاي خود در بندِ دين كن
اگر خود را چنان خواهي چنين كن
مبين مشنو مگو الّا بفرمان
كه تا كافر نميري اي مسلمان
چو مَردت مي نه‌بينم در هدايت
 ز كافر مُردنت ترسم بغايت
براي عبرتست اين طاق و ايوان
تو جز شهوت نمي‌بيني چو حيوان
ببازاري كه دائم سودِ جان بود
چگونه بايدت دائم زيان بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد