دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۶ بازديد
مگر يك روز محمود عدوبند
پسر را گفت كاي داننده فرزند
ببين تا پيل چندست اين زمانم
كه من اكنون عددشان ميندانم
پسر بشمرد و گفتش اي خداوند
هزار و چار صد پيلست در بند
شهش گفتا كه خود را ياد دارم
كه يك بُز مينيامد در شمارم
كنون گر تا بعرشم كار و بارست
ز من نيست آن ز فضل كردگارست
چو هستت نعمت حق بيكناره
ترا از شكرِ منعم نيست چاره
چو در حقّ تو نعمت بر دوامست
دمي بي شكرِ حق بودن حرامست
وگر نفس تودر شكرست كاهل
دلت بايد كه اين مشكل كند حل
چو نفست كاهلي دارد هميشه
دلت را هست جِدّ و جهد پيشه
چو نفست مردِ كار خويش باشد
دلت در كار خود درويش باشد
نكو زان سود كرد و بد زيان كرد
كه هر كس آنچه دارد خرج آن كرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد