(۱۶) حكايت مهستي دبير با سلطان سنجر

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۶) حكايت مهستي دبير با سلطان سنجر

۳۸ بازديد


مهستي دبير آن پاك جوهر
مقرَّب بود پيش تختِ سنجر
اگرچه روي او بودي نه چون ماه
وليكن داشت پيوندي بدو شاه
شبي در مرغزار رادكان بود
به پيش سنجر خسرو نشان بود
چو شب بگذشت پاسي شاه سنجر
براي خواب آمد سوي بستر
مهستي نيز رفت از خدمت شاه
بسوي خيمهٔ خاص آمد آنگاه
مگر سنجر غلامي داشت ساقي
كه از خوبي ببُودش هيچ باقي
جمالش با ملاحت يار گشته
ز هر دو شاه برخوردار گشته
بصد دل بود شه ديوانهٔ او
حريف مهستي بد ليك مهرو
درآمد شه ز خواب او را طلب كرد
نديدش، قصدِ آن ياقوت لب كرد
لپاچه نيم شب بر پشت انداخت
بكينه تيغِ هندي بر سر افراخت
درآمد كرد در خيمه نگه شاه
كه مهستي در آنجا بود با ماه
بر او ديد ساقي را نشسته
مهستي دل در آن مهروي بسته
بزاري مي‌نواخت از عشق رودش
خوشي مي‌گفت با خود اين سرودش
كه در برگيرمت من بَر لب كِشت
گر امشب بايدم دو ك كسان رشت
چو سنجر گشت ازان احوال آگاه
گرفت اين بيت را زو ياد آنگاه
بدل گفتا گر امشب من بتندي
درين خيمه روم با تيغِ هندي
نماند زهره را اين هر دو بر جاي
شوم در خونِ اين دو بي سر و پاي
مشوّش گشت و شد آخر بتعجيل
به سوي خيمهٔ خود كرد تحويل
چو روزي ده برآمد شاه يك روز
فرو آراست جشني عالم افروز
مهستي پيش سلطان چنگ مي‌زد
نوائي بس بلند آهنگ مي‌زد
ستاده بود ساقي نيز بر پاي
قدح بر دست و چشم افكنده بر جاي
شه آن بيت شبانه ياد مي‌داشت
ازو درخواست و خويش آزاد مي‌داشت
مهستي چون شنيد اين بيت از شاه
بيفتاد از كنارش چنگ در راه
چو برگي لرزه افتادش بر اندام
برفت از هوش و عقلش ماند در دام
شه آمد بر سر بالينش بنشست
برويش بر گلاب افشاند از دست
چو زن باهوش آمد بارِديگر
چو اوّل بار گشت از بيمِ سنجر
چو باري ده زهُش آمد بخود باز
سر رشته نكرد او از خرد باز
شهش گفتا اگر مي‌ترسي از من
بجان تو ايمني اي خويش دشمن
زنش گفتا كه من زين مي‌نترسم
ولي اين بيت يك شب بود درسم
همه شب درسِ خود تكرار كردم
گهي اقرار و گه انكار كردم
از آنجا باز مي‌يابم نشاني
كه بر من تنگ مي‌گردد جهاني
بدان ماند كه يك شب درچنان كار
نهفته بودهٔ از من خبردار
مرا گر تو بگيري ور براني
دلت ندهد، دگر بارم بخواني
وگر بكشي مرا در تن درستي
نجاتي باشدم از دستِ هستي
مرا اين ترس چنداني از آنست
كه سلطاني كه رزّاق جهانست
چو او يك يك نفس با من هميشه‌ست
مرا يك يك نفس بنگر چه پيشه‌ست
چو حق پيش آورد صد ساله رازم
من آن ساعت چه گويم با چه سازم
چو حق مي‌بيندت دائم شب و روز
چو شمعي باش خوش مي‌خند و مي‌سوز
دمي بي شكرش از دل برمياور
نفس بي ياد غافل بر مياور
اگردر شكر كوشي هر چه خواهي
بيابي نقد از جود الهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد