پدر گفتش امل چون غالب آمد
دلت عمر ابد را طالب آمد
از آني آبِ حيوان را خريدار
كه جانت را امل آمد پديدار
اگر يك ذره نور صدق هستت
امل بايد كه گردد زيرِ دستت
در آمد چارمين فرزندِ زيبا
همه آرام و آسايش سراپا
پدر را گفت تا در كايناتم
بصد دل طالب آب حياتم
اگر دستم دهد آن آب رَستم
وگر نه همچنين بادي بدستم
ز شوقم آتشين شد جان ازان آب
نه خور دارم بروز و نه بشب خواب
ازين انديشه دل پُر تاب دارم
شدم تشنه هواي آب دارم
مگر شد آشكارا قحط سالي
به پيش خلق آمد تنگ حالي
سراسيمه جهاني خلقِ محبوس
شدند از بهرِ باران پيشِ طاوس
كه باران مينيايد آشكارا
دعائي كن زحق در خواه ما را
پس آنگه گفت طاوس اي عزيزان
نگردد ابر بر بيهوده ريزان
شما را گر چه جز باران طلب نيست
اگر باران نميبارد عجب نيست
عجب اينست كز چندين گنه كار
نبارد سنگ بر مردم بيكبار
اگرچه ميغ ترك آسمان كرد
تعجّب گر كني زان ميتوان كرد
كه نكشافد زمين از شومي ما
خورد ما را ز نامعلومي ما
تو پنداري كه ازمردانِ راهي
كدامين مرد، سرگردانِ راهي
چو پندار تو برگيرند از پيش
كسي مرده سگي برخيزد از خويش
يكي گفتست از اهل سلامت
كه گر رسوا شود خلق قيامت
عجب نيست اين عجب آنست دايم
كه يك تن برهد از چندين مظالم
حكيمي بود كامل مرزبان نام
كه نوشروان بدو بوديش آرام
پسر بودش يكي چون آفتابي
بهر علمي دلش را فتح بابي
سفيهي كُشت ناگه آن پسر را
بخَست از درد جان آن پدر را
مگر آن مرزبان را گفت خاصي
كه بايد كرد آن سگ را قصاصي
جوابي داد او را مرزبان زود
كه الحق نيست خون ريزي چنان سود
كه من شركت كنم با او دران كار
بريزم زندهٔ را خون چنان زار
بدو گفتند پس بستان دِيَت را
نخواهم گفت هرگز آن ديت را
نمييارم پسر را با بها كرد
كه خون خوردن بوَد از خون بها خورد
نه آن بَد فعل كاري بس نكو كرد
كه ميبايد مرا هم كار او كرد
گر از خون پسر خوردن روا نيست
چرا پس خونِ خود خوردن خطا نيست
ز خون خويش آنكس خورده باشد
كه عمر خويش ضايع كرده باشد
ترا از عمر باقي يك دو هفتهست
دگر آن چيز كان به بود رفتهست
گرفتم توبه كردي يك دو هفته
چه سازي چارهٔ آن عمرِ رفته
حريصي در ميان مست و هشيار
بسي جان كند و هم كوشيد بسيار
بروز و شب زيادت بود كارش
كه تا دينار شد سيصد هزارش
فزون از صد هزارش بود املاك
فزون از صد هزارش نقد در خاك
فزون از صد هزار ديگرش بود
كه پيش مردمان كشورش بود
چو مال خويش از حد بيش ميديد
سراي خويش و مال خويش ميديد
بدل گفتا كه بنشين و همه سال
بخور خوش تا ازان پس چون شود حال
چو شد اين مال خرج خورد و پوشم
اگر بايد دگر آنگه بكوشم
چو خوش بنشست تا زر ميخورد خوش
بشادي نفس را ميپرورد خوش
چو با خود كرد اين انديشه ناگاه
درآمد زود عزرائيل جان خواه
چو عزرائيل را نزديك ديد او
جهان بر چشمِ خود تاريك ديد او
زبان بگشاد و زاري كرد آغاز
كه عمري صرف كردم در تگ و تاز
كنون بنشستهام تا بهره گيرم
روا داري كه من بيبهره ميرم
كجا ميگشت عزرائيل ازو باز
همي جان برگرفتن كرد آغاز
بزاري مرد گفتا گر چنانست
كه ناچار اين زمانت قصدِ جانست
كنون دينار من سيصد هزارست
دهم يك صد هزارت گر بكارست
سه روزم مهل ده بر من ببخشاي
وزان پس پيش گير آنچت بوَد راي
كجا بشنيد عزرائيل اين راز
كشيدش عاقبت چون شمع در گاز
دگر ره مرد گفتا دادم اقرار
ترا دو صد هزار از نقد دينار
دو روزم مهل ده چون هست اين سهل
نداد القصه عزرائيل هم مهل
مگر ميداد خود سيصد هزاري
كه تا مهلش دهد يك روز باري
بزاري گفت بسيارو شنيد او
نبودش مهل و مقصودي نديد او
بآخر گفت ميخواهم اماني
كه تا يك حرف بنويسم زماني
امانش داد چنداني كه يك حرف
نوشت از خون چشم خود بشنگرف
كه هان اي خلقِ عمر و روزگاري
كه ميدادم بها سيصد هزاري
كه تا يك ساعتي دانم خريدن
نبودم هيچ مقصود از چخيدن
چنين عمري شما گر ميتوانيد
نكو داريد وقدر آن بدانيد
كه گر از دست شد چون تير از شست
نه بفروشند و نه هرگز دهد دست
كسي كو در چنين عمري زيان كرد
بغفلت عمرِ شيرين را فشان كرد
پيمبر در شب معراج ناگاه
يكي درياي اعظم ديد در راه
ملايك گردِ آن استاده خَيلي
گشاده هر يكي از ديده سَيلي
پيمبر گفت اي پاكان بيكبار
چرا گرئيد پيوسته چنين زار
ز غيب الغيب چون فرمان بدادند
زبان در پيشِ پيغامبر گشادند
كز آنگه باز كين گردون خميدست
خدا از نور ما را آفريدست
وز آنگه باز ميگرئيم از آنگاه
بقومي ز امّتت كايشان درين راه
چنان دانند و در باري نباشند
كه دركارند و در كاري نباشند
ندانند و ز پنداري كه دارند
دران پندار عمري ميگذرانند
بدين نقدي كه تو داري و داني
چگونه ميكني بازارگاني
اگر بودي غم دينت زماني
نبودي هر دمت در دين زياني
بكن كاري كه اينجا مردِ كاري
كه چون آنجا رَوي در زيرِ باري
دريغا سودِ بسيارت زيان شد
كه راهت محو گشت و كاروان شد
دريغا عمرِ خود بر باد دادي
نه نيكو عمرِ خود را داد دادي
دگر از حق چه خواهي زندگاني
كه قدر اين قدر هم مينداني
كسي كو قدرِ يك جَو عمر نشناخت
بگنجي عمر نتواند سرافراخت
مده بر باد عمرت رايگاني
كه بر بادست عمر و زندگاني
چنين عمري كه گر خواهي زماني
كسي نفروشدت هرگز بجاني
چو از بوزرجمهر افتاد در خشم
دل كسري، كشيدش ميل در چشم
معمايي فرستادند از روم
كه گر آنجا كنند اين راز معلوم
خراجش ميفرستيم واگرنه
جفا بيند ز ما چيزي دگر نه
حكيمان را بهم بنشاند كسري
كسي زيشان نشد آگاهِ معني
همه گفتند اين راز سپهرست
چنين كار از پي بوزرجمهرست
برون از وي كسي نشناسد اين راز
بپرسيد اين معمّا را ازو باز
حكيم رانده را نوشيروان خواند
بدان خواري عزيزش همچو جان خواند
حكايت كرد حالي آن معماش
كه جز تو كس نيارد كرد پيداش
حكيمش گفت يك حمّام خواهم
وزان پس ساعتي آرام خواهم
تنم چون اعتدالي يافت يخ خواه
به يخ بر من نويس اين قصّه آنگاه
كه گرچه چشمِ من كورست امّا
بدين حيلت بگويم اين معمّا
چنان كردند القصّه كه او گفت
كه تا گفت آن معمّا و نكو گفت
بغايت شادمان شد زو دل شاه
بدو گفتا كه از من حاجتي خواه
حكيمش گفت چون اين روي ديدي
كه كورم كردي وميلم كشيدي
كنون آن خواهم از تو اي سرافراز
كه بس سرگشتهام چشمم دهي باز
شهش گفتا كه من اين كي توانم
تو خود داني كه من اين ميندانم
حكيمش گفت اي شاه سرافراز
چو نتواني كه چشم من دهي باز
مكن تندي ز كس چيزي ستان تو
كه گر خواهي تواني دادش آن تو
چرا ميبستدي چيزي كه از عز
عوض نتواني آن را داد هرگز
ترا هر يك نفس دُرّي عزيزست
وزين دُرّت گراميتر چه چيزست
مده بر باد اين گوهر ببازي
كه گر خواهي كه بازآري چه سازي
تو ميبايد كه هر دم پيش آئي
تو هر دم تا بكي با خويش آئي
بنفشه چون نهٔ نرگس نبودي
چرا چون اين و آن كور و كبودي
همه چون رعد بانگي بيدرنگي
همه چون بُرجِ عقرب كور و لنگي
ترا از تو هزاران پرده در پيش
چگونه ره بري يك ذرّه در خويش
تو بيخويشي اگر با خويش آئي
ز خيل پس روان در پيش آئي
نخواهندت بخود هرگز رها كرد
ترا بس عمر ميبايد قضا كرد
اگر روزي تو زينجا دور ماني
چرا بيگانه و مهجور ماني
يقين ميدان كه چون آن آشنائي
پديد آيد نماند اين جدائي
چنين گفتست آن دانندهٔ پاك
كه هر كو در مُقامر خانهٔ خاك
چنان در پاك بازي سر بر افراخت
كه هرچش بود با يك ديده در باخت
گرفته توبه كرد و نيز نشكست
نه بر بيهوده چشمي داد از دست
بتوبه گرچه در پيش صف آيد
ولي چشم شده كي با كف آيد
عزيزا هر دمي كز دل برآري
كه آن بي ذكر حق ضايع گذاري
چو چشمي دان كه در ميبازي آن را
تدارك كي توان كرد اين زيان را
مده ازدست چيزي را كه از عز
نيايد نيز با دست تو هرگز
مگر پرسيد موسي ازخداوند
كه اي دانندهٔ بيمثل و مانند
ز خلقان كيست دشمن گير يا دوست
كه هم محتاج و هم درويشِ تو اوست
خدا گفت او رهين نعمت ماست
كسي كو سركشد از قسمت ماست
كسي كز قسمت ما در نفيرست
اگر روزست و گر شب در ز حيرست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد