(۹) حكايت مجنون با آن سائل كه سؤال كرد

۳۳ بازديد


چنين گفتست مجنون آن يگانه
كه يك تن داد دادم در زمانه
دگر بودند مشتي بي‌سلامت
كه مي‌كردند در عشقم ملامت
زني پيش من آمد- گفت- يك روز
كنارم پر ز خون بد سينه پر سوز
ميان خاك و خونم ديد مانده
چو گردون سرنگونم ديد مانده
مرا گفتا ز بهر چه چنيني
كه غرق خون بخاكستر نشيني
بدو گفتم كه ليلي را بديدم
بدادم عقل و رسوائي خريدم
ز عشق روي ليلي‌ام چنين من
كه از عشقش نه دل دارم نه دين من
مرا زن گفت اي شوريده مجنون
من از نزديكِ ليلي آيم اكنون
اگر آنست نيكوئي كه او راست
نخواهد گشت هرگز كارِ تو راست
بتر زين بايدت بود اين چه باشد
ببايد مُرد دل غمگين چه باشد
سزاوارست كز عشق چنان كس
نباشد چون تو عاشق در جهان كس
كه روي آنست كز عشق چنان روي
شوي چون موي از تاب چنان موي
ازان زن مردئي ديدم كه بايد
وزو حرفي پسنديدم كه شايد
حديث عشق و دل كاري شگفتست
يكيست اين هر دو با هم درگرفتست
سخن از عشق و از دل بيمِ جانست
مگر بر دار گوئي جايش آنست
دلم خون گشت اي ساقي توداني
حديث دل مگو باقي تو داني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد