(۱۵)حكايت آن زن كه طواف كعبه مي‬كرد و مردي كه نظر برو كرد

۳۵ بازديد


يكي عورت طواف خانه مي‌كرد
نظر افكند بر رويش يكي مرد
زنش گفتا گر اهل رازئي تو
چنين دم كي بمن پردازئي تو
ولي آگه نهٔ تو بي سر و پاي
كه از كه بازماندستي چنين جاي
گر از مردي خود بودي نشانيت
سر زن نيستي اينجا زمانيت
تو اينجا از پي سود آمدستي
نه از بهر زيان بود آمدستي
تو خود را روزِ بازاري چنين گرم
زيان خواهي؟ نداري از خدا شرم؟
خداوند جهان پيوسته ناظر
تو از وي غايب و او بر تو حاضر
چو يك يك دم خدا از تست آگاه
چرا چون ماه مي‌پيچي سر از راه
چو حق با تو بوَد در هر مقامي
مزن جز درحضورش هيچ گامي
اگر بي او زني يك گام در راه
بسي تشوير بايد خوردت آنگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد