من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۱) حكايت اسكندر و كلمات حكيم بر سر او

۳۵ بازديد


چو اسكندر بزاري در زمين خفت
حكيمي بر سر خاكش چنين گفت
كه شاها تو سفر بسيار كردي
وليكن نه چنين كين بار كردي
بسي گِرد جهان گشتي چو افلاك
كنون گشتي تو از گشت جهان پاك
چرا چون مي‌شدي مي‌آمدي تو
چرا مي‌آمدي چون مي‌شدي تو
نه ازگنج آگهي اينجا كه هستي
نه آگه تا كه آنجا مي‌فرستي
چرا بايست چندين بند آخر
ازين آمد شدن تا چند آخر


(۱۰) حكايت آن مرد كه عروس خود را بكر نيافت

۳۶ بازديد


عروسي خواست مردي چون نگاري
بمهر خود نديدش برقراري
چو آن شوهر بمهر خود نديدش
نشان دختر بخرد نديدش
همه تن چون گلاب آنجا عرق كرد
چو گل جان را بجاي جامه شق كرد
چو مرد از شرم زن را آنچنان ديد
وزان دلتنگي او را بيم جان ديد
دل آن مرد خست از خجلت او
بصحّت برگرفت آن علّت او
بدو گفتا كه من ايمان ندارم
اگر اين سرِّ تو پنهان ندارم
نگردد مادرت زين راز آگاه
پدر را خود كجا باشد درين راه
چو خالي نيست از عيب آدمي زاد
اگر عيبي ترا در راه افتاد
بپوشم تا بپوشد كردگارم
كه من بيش از تو در تن عيب دارم
تو دل خوش دار و چندين زين مكن ياد
دگر هرگز مبادت زين سخن ياد
چو شد روز دگر بگذشت اين حال
بريخت آن مرغ زرّين را پر وبال
چنان در ورطهٔ بيماري افتاد
كه در يك روز در صد زاري افتاد
رگ و پي همچو چنگش در فغان ماند
همه مغزش چو خرما استخوان ماند
چو شوهر ديد روي چون زر او
طبيب آورد حالي بر سر او
كجا يك ذرّه درمان را اثر بود
كه هر دم زرد روئي تازه‌تر بود
زبان بگشاد شوهر در نهاني
كه كُشتي خويشتن را در جواني
اگر آن خواستي تا من بپوشم
بپوشيدم وزين معني خموشم
وگر آن بود راي تو كزين كار
مرا نبوَد خبر نابوده انگار
چرا زين غم بسي تيمار خوردي
كه تا خود را چينن بيمار كردي
چنين گفت آنگه آن زن كاي نكوجُفت
ز چون تو مرد نايد جز نكو گفت
تو آنچ از تو سزد گفتي و كردي
غم جان من بيچاره خوردي
ولي من اين خجالت را چه سازم
كه مي‌دانم كه ميداني تو رازم
چو تو هستي خبردار از گناهم
كجا برخيزد اين آتش ز راهم
بگفت اين وز خجلت بيخبر گشت
سيه شد روزش و حالش دگر گشت
چو چيزي را كه بودش آن ببخشيد
نماندش هيچ چيزي جان ببخشيد
اگر يك قطره شد در بحر كل غرق
چرا ريزي ازين غم خاك بر فرق
مشو چون قطره زين غم بي سر و پا
كه اوليتر بوَد قطره بدريا
چرا زادي چو مي‌مُردي چنين زار
ترا نازاده مُردن به شرروار
چرا برخاستي چون مي‌بخفتي
چرا مي‌آمدي چون مي‌برفتي


(۹) حكايت حبشي كه پيش پيغامبر آمد

۳۴ بازديد


يكي حبشي بر پيغامبر آمد
كه تَوبه مي‌كنم وقتش درآمد
اگر عفوست وگر توبه قبولست
مرا بر پشتي چون تو رسولست
پيمبر گفت چون تو توبه كردي
يقين مي‌دان كه آمرزيده گردي
دگر ره گفت آن حبشي كه آنگاه
كه بودم در گناه خويش گمراه
گناهم حق چو نپسنديده باشد
ميان آن گناهم ديده باشد
پيمبر گفت پس تو مي‌نداني
كه بر حق ذرّهٔ نبوَد نهاني
گناهت ذرّه ذرّه ديده باشد
وليكن از كَرَم پوشيده باشد
چو حبشي اين سخن بشنيد ناگاه
برآورد از دل پر خون يكي آه
چنان آن آهش از دل تاختن كرد
كه مرغ جانش را بيخويشتن كرد
به پيش مصطفي بر خاك افتاد
سوي حق پاك رفت و پاك افتاد
صلا در داد ياران را پيمبر
كه بشتابيد اي اصحاب يكسر
كه تا بركشتهٔ حق غرق تشوير
بگوئيد و بپيونديد تكبير
كسي كو كشتهٔ شرم و حيا شد
اگر مُرد او تن او توتيا شد
اگر تو ذرّهٔ خاكش ببوئي
بوَد صد بحر پر تشوير گوئي


(۱۳) حكايت حسن بصري و شمعون

۳۴ بازديد


حسن در بصره استاد جهان بود
يكي همسايه گبرش ناتوان بود
مگر هشتاد سال آتش پرستي
گرفته بود پيشه جَور و مستي
بنام آن گبر شمعون بود در جمع
همه سر پيشِ آتش داشت چون شمع
چو بيماريِ او از حد برون شد
حسن را دردِ دل در دل فزون شد
بدل گفتا كه بايد رفت امروز
عيادت را و پرسيدن در آن سوز
چه گر گبري ز بي سرمايگانست
وليكن آخر از همسايگانست
شد القصّه حسن نزديكِ شمعون
ميان خاك ديدش خفته در خون
سيه گشته ز دود آتشش روي
نه جامه در برش پاكيزه نه موي
زبان بگشاد شيخ و گفت اي پير
بترس آخر ز حق تا كي ز تقصير
همه عمر از هوس بر باد دادي
ميان آتش و دود اوفتادي
بيازردي خداي خويشتن را
گرو كردي بدوزخ جان و تن را
تو پنداري كز آتش سود ديدي
نمي‌داني كز آتش دود ديدي
مكن اي خفته تا يابي رهائي
كه گر شيري تو با حق برنيائي
چرا از آتشي دل مي‌فروزي
كه گر بربايدت حالي بسوزي
دران آتش كه يك ذرّه وفا نيست
ازو موئي وفا جستن روا نيست
گر آتش را وفا بودي زماني
ترا دادي دمي باري اماني
تو كآتش مي‌پرستي روزگاريست
بسوزد آخرت وين طرفه كاريست
ولي من كز دل و جان حق پرستم
بر آتش در نگر اين لحظه دستم
كه تا آگه شوي تو اي گنه كار
كه جز حق نيست در عالم نگهدار
بگفت اين و در آتش برد دستي
كه در موئيش نامد زان شكستي
چو دست شيخ ديد آن گبر فرتوت
ز دست شيخ شد حيران و مبهوت
بتافت از پرده صبح آشنائي
چو شمعي يافت شمعون روشنائي
حسن را گفت شيخا اين چه حالست
كه اكنون مدّت هفتاد سالست
كه من آتش پرستي پيشه دارم
كنون از حق بسي انديشه دارم
درين معرض كه جان بر لب رسيدست
دل تاريك را صبحي دميدست
چه سازم چارهٔ كارم چه داني
كه بسياري نماند از زندگاني
زبان بگشاد شيخ و گفت اي پير
مسلمان شو ترا اينست تدبير
پس آنگه گفت شمعون كاي نكوكار
بسي آزرده‌ام حق را بگفتار
اگر تو اين زمانم يار گردي
خطي بدهي و پذرفتار گردي
كه حق عفوم كند بي هيچ آزار
دهد در جنّتم تشريفِ ديدار
من ايمان آرم و با راه آيم
ولي چون خط دهي آنگاه آيم
حسن بنوشت خطي و نكو كرد
پذيرفتاري مقصود او كرد
دگرباره بگفت اي شيخِ دين دار
عدول بصره مي‌بايد بيكبار
كه بنويسند بر اين خط گواهي
كه مي‌ترسم من از قهر الهي
حسن فرمانِ آن گبر كهن كرد
بزرگان را گواه آن سخن كرد
خط آورد و بشمعون دادآنگاه
مسلمان گشت شمعون نكو خواه
چو خط بستد حسن را گفت اي پير
چو جانم در ربايد مرگ تقدير
مرا چون پاك شستي در كفن نِه
بدست خويش در خاك كهن نه
بگفت اين و برآمد جانِ پاكش
جهاني خلق گرد آمد بخاكش
نهادند آن خطش در دست آنگاه
نشستند آن جماعت تا شبانگاه
نخفت آن شب حسن در فكر مي‌بود
همه شب در نماز و ذكر مي‌بود
بدل مي‌گفت زيرك اوستادم
كه نادانسته خطي باز دادم
دليري كردم و از جهل بود آن
ندانم تا قوي يا سهل بود آن
چو مي‌ترسم كه من خود غرقه مي‌رم
چگونه غرقهٔ را دست گيرم
چو محرومم ز ملكِ آب و گل من
چگونه ملكِ حق كردم سجل من
درين انديشه بود او تا سحرگاه
رسولي در رسيد از خواب ناگاه
چنان درخواب ديد آن شمع ايمان
كه شمعون بود در جنت خرامان
ز عزِّ پادشاهي تاج بر سر
ز تشريف الهي حلّه در بر
لبي خندان رخي تابان چو خورشيد
مسلّم كرده دارالمكِ جاويد
حسن گفتش كه هين چوني درين دار
چنين گفتا چه مي‌پرسي ببين كار
سراي من بهشت جاودان كرد
بفضل خويش ديدارم عيان كرد
كنون تو از پذيرفتاري خويش
شدي فارغ بگير اين خط مينديش
حسن گفتا چو گشتم باز هشيار
خطم در دست بود و ديده بيدار
اگر درمان كني درمان چنين كن
پذيرفتاري ايمان چنين كن


(۱۲) حكايت ديوانه

۳۵ بازديد


يكي ديوانهٔ بي پا و سر بود
كه هر روزش زهر روزي بتر بود
دلش بگرفته بود از خلق وز خويش
نه از پس هيچ ره بودش نه از پيش
زبان بگشاد كاي دانندهٔ راز
چو نيست اين آفرينش را سري باز
ترا تا كي ز بُردن و آوريدن
دلت نگرفت يا رب ز آفريدن
مرا گوئي چو رفتي زين جهان تو
نشاني باز ده ما را بجان تو
چو جانم بي‌جهان ماند از جهان باز
كسي جويد نشان از بي‌نشان باز
نمي‌دانم كه درمانم چه چيزست
دل من چيست يا جانم چه چيزست
ندارد چاره اين بيچارهٔ خويش
زناهمواري هموارهٔ خويش
فرو رفتم بهر كوئي وسوئي
ولي برنامدم از هيچ روئي
بسي گرد جهان برگشته‌ام من
براي اين چنين سرگشته‌ام من
ز بستان الستم باز كندند
نگونسارم بدين زندان فكندند
ازان سر گشته و گم كرده راهم
كه يك دم بركنار دايه خواهم
از آنجا كامدم بي‌خويش و بي‌كس
اگر آنجا رسم اين دولتم بس
اگر آنجا رسم ورنه درين سوز
بسر مي‌گردم از حيرت شب و روز
دلم پُر درد و جانم پُر دريغست
كه روزم تيره ماهم زيرِ ميغست
اگر پايم درين منزل بماند
دلم ناچيز گردد گِل بماند
ز كوري پشت بر اسرار كرديم
بغفلت خرقه را زنّار كرديم
خرد داديم و خر طبعي خريديم
ادب داديم و گستاخي گزيديم
اگر دل هم درين سودا بماند
تكاپوئي بدست ما بماند
چه سود از عمر چون سودي نديديم
وگر ديديم به بودي نديديم
دلا چندم كُشي چندم گدازي
كه نه سر مي نهي نه مي فرازي
چو دردت هست، مردي مرد بنشين
بمردي بر سر اين درد بنشين
چو از دردي تو هردم سرنگون تر
مرا تا چند گرداني بخون در
چو شمعم هر زمان بر سر نهي گاز
بدستي ديگرم جلوه دهي باز
اگر از پاي افتم گوئيم خيز
وگر در تگ دَوَم گوئي مشو تيز
اگر نزديك وگر از دور باشم
همي تا من منم مهجور باشم
ندارم از ده و مه دِه نشاني
رهائي دِه مرا زين دِه زماني
چو بو ايّوب خود را خانهٔ ساز
چو خانه ساختي در نِه بهم باز
كه تا ناگاه مهد مصطفائي
شود هم خانهٔ چون تو گدائي
اگر تو كافري ايمانت بخشد
وگر درماندهٔ درمانت بخشد
ترا چون پير رهبر دستگيرست
مريدي كن كه اصل مرد پيرست
چو از حق پير مرشد مطلق آمد
بعينه كار او كار حق آمد


المقالة الثاني عشر

۳۲ بازديد


پسر گفتش اگر جاهم حرامست
بگو تا جامِ جم باري كدامست
كه گر وجدانِ جام جم عزيزست
ندانم جامِ جم باري چه چيزست


(۲) حكايت سنگ و كلوخ

۳۳ بازديد


مگر سنگ و كلوخي بود در راه
بدريائي در افتادند ناگاه
بزاري سنگ گفتا غرقه گشتم
كنون با قعر گويم سرگذشتم
وليكن آن كلوخ از خود فنا شد
ندانم تا كجا رفت و كجا شد
كلوخ بي زبان آواز برداشت
شنود آوازِ او هر كو خبر داشت
كه از من در دو عالم من نماندست
وجودم يك سر سوزن نماندست
ز من نه جان و نه تن مي‌توان ديد
همه درياست، روشن مي‌توان ديد
اگر همرنگ دريا گردي امروز
شوي در وي تو هم دُرّ شب افروز
وليكن تا تو خواهي بود خود را
نخواهي يافت جان را و خرد را


(۱) حكايت كيخسرو و جام جم

۳۳ بازديد


نشسته بود كيخسرو چو جمشيد
نهاده جامِ جم در پيشِ خورشيد
نگه مي‌كرد سرّ هفت كشور
وز آنجا شد به سَير هفت اختر
نماند از نيك و بد چيزي نهانش
كه نه درجام جم مي‌شد عيانش
طلب بودش كه جامِ جم به بيند
همه عالم دمي درهم به بيند
اگرچه جملهٔ عالم همي ديد
ولي درجام جام جم نمي‌ديد
بسي زير و زبر آمد در آن راز
حجابي مي‌نشد از پيشِ او باز
بآخر گشت نقشي آشكارا
كه در ما كي تواني ديد ما را
چو ما فاني شديم از خويشتن پاك
كه بيند نقشِ ما در عالم خاك
چو فاني گشت از ما جسم و جان هم
ز ما نه نام ماند و نه نشان هم
تو باشي هرچه بيني ما نباشيم
كه ما هرگز دگر پيدا نباشيم
چو نقش ما به بي نقشي بَدَل شد
چه جوئي نقش ما چون با ازل شد
همه چيزي بما زان مي‌توان ديد
كه ممكن نيست ما را در ميان ديد
وجود ما اگر يك ذرّه بودي
هنوز آن ذرّه در خود غرّه بودي
نه بيند كس ز ما يك ذرّه جاويد
كه از ذرّه نگردد ذرّه خورشيد
اگر از خويش مي‌جوئي خبر تو
بمير از خود مكن در خود نظر تو
اگرچه لعبتان ديده خردند
ولي از خويشتن پيش از تو مردند
ازان يك ذرّه روي خود نديدند
كه تا بودند مرگ خود گُزينند
ازان پيوسته خويش از عز نه بينند
كه خود را مردگان هرگز نه بينند
اگر در مرگ خواهي زندگاني
گمان زندگاني مرگ داني
اگر خواهي تو نقش جاودان يافت
چنان نقشي به بي نقشي توان يافت
كنون گر همچو ما خواهي چو ما شو
بترك خود بگو از خود فنا شو
حصاري از فنا بايد درين كوي
وگرنه بر تو زخم آيد ز هر سوي
چو كيخسرو ازان راز آگهي يافت
ز ملك خويش دست خود تهي يافت
يقينش شد كه ملكش جز فنا نيست
كه در دنيا بقا را هم بقا نيست
چو صحراي خودي را سدِّ خود ديد
قباي بيخودي بر قدِّ خود ديد
چو مردان ترك ملك كم بقا گفت
شهادت گفت و بر دست فنا خفت
مگر لهراسپ آنجا بود خواندش
بجاي خويش در ملكت نشاندش
بغاري رفت و بُرد آن جام با خويش
بزير برف شد ديگر مينديش
كسي كو غرق شد از وي اثر نيست
وزو ساحل نشينان را خبر نيست
تو هم در عين گردابي بمانده
نمي‌داني كه درخوابي بمانده
كه تو با ما يخي بر آفتابي
و يا كف گِلي بر روي آبي
چو بي كشتي تو در دريا نشستي
بگويد با تو دريا آنچه هستي


جواب پدر

۳۳ بازديد


پدر بگشاد الماس زبان را
بسفت آنگه گهرهاي بيان را
پسر را گفت گر داري هدايت
همه عمرت تمامست اين حكايت


(۴) حكايت شوريده دل بر سر گور

۳۳ بازديد


يكي شوريدهٔ مي‌شد سحرگاه
سر خاك بزرگي ديد در راه
بسي سنگ نكو بر هم نهاده
يكي نقش قوي محكم نهاده
زماني نيك چون آنجا باستاد
دل خود پيش جان او فرستاد
چنين گفت او كه اين شخصي كه خفتست
ندارد هيچ، ازان كارش نهفست
چنين مردي قوي جان عزيزش
نمي‌بينم درين ره هيچ چيزش
جز اين سنگي كه بر گورش نهادند
نصيبي از همه كَونش ندادند
بدو گفتند روشن كن تو ما را
چنان كين راز گردد آشكارا
چنين گفت او كه اين مرديست خفته
بترك دنيي و عقبي گرفته
نه دنيا دارد و نه آخرت نيز
كه او بودست خواهان دگر چيز
ولي چه سود كان چيزيست كز عز
بكس نرسيد و نرسد نيز هرگز
پس او گر راستي ور پيچ دارد
همه از دست داده هيچ دارد
جهاني را كه چندين ضرّ و نفعست
ببين تا حدِّ او از خفض و رفعست
بروز اين جمله در چشمت نهد راست
شبت در خشم گرداند كم و كاست
بينداز اين جهان پيچ بر پيچ
چو بر خوان جهاني هيچ بر هيچ
تو اين بنهادن و برداشتن بين
ز هيچي اين همه پنداشتن بين
طريقت چيست نقد جان فكندن
كه خود را در غلط نتوان فكندن
چو چشمت نيست دايم در غلط باش
كه نقش راه زن آمد ز نقّاش
اگرچه دردِ بي اندازه هستست
بكلي كي دهد معشوق دستست
كه تا عاشق بوَد پيوسته سوزان
وزو پيوسته معشوقش فروزان
همه كس را چو در خوردست معشوق
بكلي كي رسد هرگز بمخلوق
نباشد آگهي در خورد ما را
ز شوق او بماند درد مارا
توئي عاشق ترا بِه دل كه سوزد
تو دل مي‌سوز تا او مي‌فروزد
اگر داري سر اين گر نداري
جز اين ره هيچ ره ديگر نداري
درو معدوم شو اي گشته موجود
تو واو در نمي‌گنجد چه مقصود