(۱۲) حكايت محمد عيسي با ديوانه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۲) حكايت محمد عيسي با ديوانه

۳۵ بازديد


محمد ابن عيسي كز لطيفه
سبق بُرد از نديمان خليفه
مگر مي‌رفت بر رخشي نشسته
سر افساري مرصّع تنگ بسته
غلامانش شده يك سر سواره
همه بغداد مانده در نظاره
ز هر كُنجي يكي مي‌گفت اين كيست
كه بس با زينت و با زيب و بازيست
بره مي‌رفت زالي با عصائي
چنين گفتا كه كيست اين مبتلائي
كه حقّ از حضرتش مهجور كردست
بمكر از پيشِ خويشش دور كردست
كه گر از خويش معزولش نكردي
بدين بيهوده مشغولش نكردي
شنيد اين راز مرد از هوشياري
فرود آمد ازان مركب بزاري
مُقّر آمد كه حال من چنانست
كه شرحش پيرزن را در زبانست
بگفت اين و بتوبه راه برداشت
بكلّي دل ز مال و جاه برداشت
نگونساري خويشش چون يقين شد
بكُنجي رفت و از مردانِ دين شد
بسي تو خواجگي كردي نهاني
گدائي، خواجگي كردن نداني
بيك جَو چو نداري حكم بر خويش
كه نتواني جَوي دادن بدرويش
چو نتواني كه برخود حكم راني
چگونه بر كسي ديگر تواني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد