(۶) حكايت بهلول

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۶) حكايت بهلول

۳۵ بازديد


مگر شوريده دل بهلول بغداد
ز دست كودكان آمد بفرياد
پياپي سنگ مي‌انداختندش
ز هر سوئي بتگ مي‌تاختندش
چو عاجز گشت سنگي خرد از راه
بايشان داد وخواهش كرد آنگاه
كه زين سان خرد اندازيد سنگم
ز سنگ مه مگردانيد لنگم
كه گر پايم شود از سنگ خسته
نمازم دست ندهد جز نشسته
چو سنگي سختش آخر كارگر شد
دلش ازدرد آن زير و زبر شد
چنان خون ريخت زان سنگ از دل تنگ
كه خونين شد ز درد او دل سنگ
براي آنكه تا برهد ازيشان
به بصره رفت لنگان و پريشان
رسيد القصّه در بصره شبانگاه
براي خواب يكسو رفت از راه
بكُنجي درشد آنجا كشتهٔ بود
ميان خاك و خون آغشتهٔ بود
نمي‌دانست شد با كُشته در خواب
همه جامه زخونش گشت غرقاب
چو ديگر روز خلق آمد پديدار
بديدند اوفتاده كشتهٔ زار
برش بهلول را ديدند بر پاي
بخون آغشته كرده جامه و جاي
چنين كردند حكم آنگه بيكبار
كه بهلول اي عجب كردست اين كار
بدو گفتند اي سگ از كجائي
كه در تو مي نه بينيم آشنائي
من از بغداد گفت اينجا رسيدم
بر اين كُشته خفتم و آرميدم
مرا ازكُشته روشن گشت آنگاه
كه روشن گشت عالم از سحرگاه
بدو گفتند كز بغداد شبديز
به بصره تاختي از بهر خون ريز
دو دستش سخت بر بستند و بُردند
بزندان بان بي شفقت سپردند
بدل مي‌گفت بهلول جگر سوز
كه هان اي دل چه خواهي كرد امروز
ز سنگ كودكان بگريختي تو
ولي اينجا بخون آويختي تو
ببغدادت اگر تسليم بودي
ببصره كي بجانت بيم بودي
بآخر شاه را كردند آگاه
بزاري كُشتن آمد امر از شاه
چو زير دار بردند آن زمانش
نهاد آن مرد ظالم نردبانش
رسن در حلق او چون خواست افكند
به بالا كرد سرسوي خداوند
بزير لب بگفت آنگاه رازي
بجست از گوشهٔ زين پاك بازي
فغان دربست و گفت او بي‌گناهست
منش كُشتم مرا كُشتن براهست
چنين باري كنون مي بر نتابم
بيك گردن دو خون مي‌برنتابم
ببردند آن دو تن را تا بر شاه
وزير شاه حاضر بود آنگاه
شه بصره ز ديري گاه مي‌خواست
كه با بهلول بنشيند دمي راست
بروي او بسي بود آرزويش
ولي هرگز نديده بود رويش
وزيرش چون بديد آنجا و بشناخت
چو ديده بود رويش عيشها ساخت
زبان بگشاد كاي شاه مبارك
اگر بهلول مي‌جُستي تو اينك
شه از شادي بجست از جاي حالي
به پيش خويش كردش جاي خالي
سر و رويش ببوسيد و بصد ناز
قبولش كرد و بنشاندش باعزاز
چو شرح قاتل و مقتول گفتند
وزان پس قصهٔ بهلول گفتند
شه بصره بفرمود آن زمان زود
كه بايد ريخت خون اين جوان زود
بشه بهلول گفت اي شاه غازي
اگر سوز دلم را كار سازي
معاذالله كه خون او بريزي
كه گر خونش بريزي برنخيزي
چو برخاست از سر صدقي كه اوداشت
فداي من شد از بهر نكو داشت
براي جان من در باخت جان را
چگونه خون توان ريخت اين جوان را
كسان كشته را شه خواند آنگاه
بايشان گفت بايد شد ديت خواه
وگر خواهيد كُشت او را نكو نيست
بجاي او منم اين كار او نيست
اگرچه عاصيست اما مطيعست
براي آنكه بهلولش شفيعست
بزر آن چاره آخر زود كردند
همه خصمانش را خشنود كردند
بپرسيد از جوان شاه زمانه
كه چون برخاستي تو از ميانه
چه افتادت كه ترك جان بگفتي
نترسيدي، سخن آسان بگفتي
جوان گفتا كه ديدم اژدهائي
كه مثل آن نديدم هيچ جائي
دهان بگشاده و آتش فشان بود
كه سنگ خاره را زو بيم جان بود
مرا گفتا كه برخيز و بگو راست
وگرنه اين زمان گردي كم و كاست
بخونت دركشم در يك زمان من
بباشم در درونت جاودان من
بماني در عقوبت جاودانه
كست فرياد نرسد در زمانه
ز هول و بيم او از جاي جستم
بگفتم آنچه كردم تا برستم
پس از بهلول پرسيد آن جهاندار
كه تو باري چه گفتي بر سر دار
چنين گفت او كه دست از جان بشستم
هلاك خويش شد حالي درستم
بر آوردم سر و گفتم الهي
ازين مسكين بي دل مي چه خواهي
فراكرده توئي اينها بيكبار
اگر خواهند كُشت اين ساعتم زار
من از تو خون بها خواهم نه زيشان
چه گيرم دامن مشتي پريشان
ترا دارم دگر كس را ندارم
كه از حكم تو خالي نيست كارم
چو گفتم اين سخن در پردهٔ راز
جوان برجست و پس در داد آواز
به آوازم فرود آورد از دار
به پاسخ برگرفت اين پرده از كار
اگرچه محنتم از حق تعالي
مرا شوريده پيش آورد حالي
بخونم كر بگردانيد اول
نيارم كرد با صد جان مقابل
چو ناكامي مرا در پيشگاهست
بصد جان پيش او رفتن ز راهست
وليكن تا تو مردي غيربيني
همه از غير شرّ و خير بيني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد