(۱۲) حكايت ديوانه كه مي‬گريست

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۲) حكايت ديوانه كه مي‬گريست

۳۴ بازديد


يكي ديوانه بودي بر سر راه
نشسته بر سر خاكستر آنگاه
زماني اشك چون گوهر فشاندي
زماي نيز خاكستر فشاندي
يكي گفت اي بخاكستر گرفتار
چرا پيوسته مي‌گرئي چنين زار
چنين گفت او كه پر شورست جانم
چو شمعي غرقه اندر اشك ازانم
كه حق مي‌بايدم بي غير و بي پيچ
ولي حق را نمي‌بايد مرا هيچ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد