(۱۱) حكايت دعاگوي و ديوانه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۱) حكايت دعاگوي و ديوانه

۳۶ بازديد


دعا مي‌كرد آن داننندهٔ دين
جهاني خلق مي‌گفتند آمين
يكي ديوانه گفت آمين چه باشد
كه آگه نيستم تا اين چه باشد
بدو گفتند آمين آن بود راست
كامام خواجه از حق هرچه درخواست
چنان باد و چنان باد و چنان باد
زبان بگشاد آن مجنون بفرياد
كه نبود آن چنان و اين چنين هيچ
كامام خواجه خواهد، چند ازين پيچ
وليكن جز چنان نبوَد كم و بيش
كه حق خواهد چه مي‌خواهيد ازخويش
گرت چيزي نخواهد بود روزي
نباشد روزيت جز سينه سوزي
اگر او خواهدت كاري برآيد
وگرنه از گلت خاري برآيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد