دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۳ بازديد
بصحرا در يكي ديوانه بودي
كه چون ديوانگيش اندر ربودي
بسوي آسمان كردي نگاهي
بدرد دل بگفتي يا الهي
ترا گر دوست داري نيست پيشه
ولي من دوستت دارم هميشه
ترا گر چه بوَد چون من بسي دوست
بجز تو من نميدارم كسي دوست
چگونه گويمت اي عالم افروز
كه يك دم دوستي از من درآموز
چنان ميزي، كه هر دم صد جهان جمع
ز شوق او چو پروانهست زان شمع
اگرچه نه بعلت ميتوان يافت
وليكن هم بدولت ميتوان يافت
اگر يك ذره دولت كارگر شد
به سوي آفتابت راهبر شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد