(۷) حكايت ليث بوسنجه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۷) حكايت ليث بوسنجه

۳۶ بازديد


برون شد ليث بوسنجه به بازار
قفائي خورد از تركي ستمگار
يكي گفتش كه اي ترك اين قفا چيست
مگر تو خود نمي‌داني كه اوكيست
فلانست او چو خورشيدي همه نور
كه وصلش پيش سلطان خوشتر از سور
شنيده بود ترك آوازهٔ او
چو آگه شد ازان اندازهٔ او
پشيمان گشت و چون صاحب گناهان
به پيش پير آمد عذر خواهان
كه پشتم از گناه خويش بشكست
ندانستم غلط كردم بدم مست
جوابش داد آن پير دلفگار
كه فارغ باش اي سرهنگ ازين كار
كه گر اين از تو بينم جز سقط نيست
ولي ز آنجا كه رفت آنجا غلط نيست
ز خضرت بين همه چيزي وليكن
مشو از بندگي يك لحظه ساكن
نمي‌داني كه مردودي تو ياني
ز حكم رفته مسعودي تو ياني
ولي داني كه تا جان برقرارست
ترا بر امر رفتن عين كارست
تو اين مي‌داني و آن مي‌نداني
يقين نتوان فكندن بر گماني
خداوندي كبيرست و كريمست
ترا با بندگي كاريست پيوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد