(۸) حكايت موسي و مرد عابد

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۸) حكايت موسي و مرد عابد

۳۴ بازديد

 

يكي عابد نياسودي ز طاعت
نبودي بي عبادت هيچ ساعت
شبانروزي عبادت بود كارش
بسر شد در عبادت روزگارش
بموسي وحي آمد از خداوند
كه عابد را بگو اي مرد خرسند
چه مقصودست از طاعت مدامت
كه در ديوان بدبختانست نامت
چو موسي آمد و او را خبر كرد
عبادت مرد عابد بيشتر كرد
چنان جدي دران كارش بيفزود
كه صد كارش بيكبارش بيفزود
بدو گفتا چو تو از اشقيائي
چنين مشغول در طاعت چرائي
بموسي گفت آن سرگشتهٔ راه
كه اي طوطي طور و مرد درگاه
چنان پنداشتم من روزگاري
كه هيچم من نيم در هيچ كاري
چو دانستم كه آخر در شمارم
بيك طاعت زيادت شد هزارم
چو نامم ز اشقياي او برآمد
همه كاري مرا نيكوتر آمد
اگرچه آب در آتش بود آن
ازو هر چيز كآيد خوش بود آن
هر آن چيزي كزان درگاه آيد
چه بد چه نيك زاد راه آيد
اگر نورم بود از حق وگر نار
خدايست او مرا با بندگي كار
نمي‌انديشم از نزديك و دورش
كه دايم اين چنينم در حضورش
چو موسي سوي طور آمد دگر بار
خطابش كرد حق از اوج اسرار
كه چون ديدم كه اين عابد چنين است
ز سر تا پاي او مشغول دينست
پسنديدم ازو عهد عبادت
ولي شد در عمل جدش زيادت
چو او در بندگي خويش بفزود
خداوندي خدا زو بيش بفزود
كنون از نيك بختانش شمردم
ز لوح اشقيا نامش ستردم
رسانيدم بصاحب دولتانش
بدو از من كنون مژده رسانش
چو تو آگه نهٔ از سر انسان
سر موئي مكن انكار ايشان
سري از جهل پر اقرار و انكار
كه فردا نقد خواهد شد پديدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد