(۵) حكايت رابعه رحمها الله

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۵) حكايت رابعه رحمها الله

۳۳ بازديد


مگر چون رابعه صاحب مقامي
نخورده بود يك هفته طعامي
دران يك هفته هيچ از پاي ننشست
صلوة وصوم بودش كار پيوست
چو جوع افتادگي در پايش آورد
شكستي سخت در اعضايش آورد
يكي مستوره بودش در حوالي
طعامش كاسهٔ آورد حالي
مگر شد رابعه در درد وداغي
كه تا در گيرداز جائي چراغي
چو باز آمد مگر يك گربه ناگاه
فكنده بود پست آن كاسه در راه
دگر باره برفت از بهر كوزه
كه تا بگشايد آن دل تنگ روزه
بيفتاد آن زمانش كوزه از دست
جگر تشنه بماند و كوزه بشكست
ز دل آهي برآورد آن جگر سوز
كه گفتي گشت عالم آتش افروز
بصد سرگشتگي مي‌گفت الهي
ازين بيچارهٔ مسكين چه خواهي
فكندي در پريشاني مرا تو
بخون درچند گرداني مرا تو
خطاب آمد كه گر اين لحظه خواهي
بتو بخشم من از مه تا بماهي
ولي اندوه چندين سالهٔ خويش
ز دل بيرون بريمت اين بينديش
كه اندوه من و دنياي محتال
نيايد جمع در يك دل بصد سال
گرت اندوه ما بايد هميشه
مدامت ترك دنيا باد پيشه
ترا تا هست اين يك روي آن نيست
كه اندوه الهي رايگان نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد