(۱۰) حكايت غزالي و ملحد

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۰) حكايت غزالي و ملحد

۳۵ بازديد


بغزّالي مگر گفتند جمعي
كه ملحد خواهدت كشتن چو شمعي
بترسيد و درون خانه بنشست
كه تا خود روزگارش چون دهد دست
چو در خانه نشستن گشت بسيار
دلش بگرفت از خانه بيك بار
كسي نزديك بوشهدي فرستاد
كه اي در راه حق داننده اُستاد
ز بيم ملحدان در خانه ماندم
اگر عاقل بُدم ديوانه ماندم
چه فرمائي مرا تا آن كنم من
مگر اين درد را درمان كنم من
ازان پيغام بوشهدي برآشفت
بدان پيغام آرنده چنين گفت
امام خواجه را گو اي زره دور
چو تو حق را نه هم رازي نه دستور
چو حق مي‌كرد در اوّل پديدت
نپرسيد از تو چون مي‌آفريدت
بمرگت هم نپرسد از تو هيچي
تو خوش مي‌باش حالي چند پيچي
چو بي تو آوريدت در ميانه
ترا بي تو برد هم بر كرانه
چو غزّالي شنيد اين شيوه پيغام
دلش خوش گشت و بيرون جست از دام
چو راهت نيست در ملك الهي
چنان نبود كه تو خواهي، چه خواهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد