(۹) حكايت پير بخاري و مخنث

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۹) حكايت پير بخاري و مخنث

۳۴ بازديد


يكي پيري بخاري بود در راه
مخنث پيشهٔ را ديد ناگاه
چو او را ديد تر دامن بعالم
كشيد از ننگ او دامن فراهم
مخنث گفت اي مرد بخارا
نشد نقد من و تو آشكارا
مشو امروز نقدت را خريدار
كه فردا نقدها گردد پديدار
چو مقبولي و مردودي عيان نيست
ترا از خويش سود از من زيان نيست
چو تو كوري خود مي‌بيني امروز
چرا دامن ز من در چيني امروز
ولي امروز مي‌بايد مُقامت
كه تا فردا رسد خطي بنامت
چو بشنيد اين سخن آن مرد از وي
بخاك افتاد دل پُر درد از وي
دلا امروز نقد تو كه ديدست
كه دل از وي بظاهر در كشيدست
تفحص گر كني از نقد جانت
تحيّر بيش گردد هر زمانت
بفرمان رو چو داري اختياري
دگر با هيچ كارت نيست كاري
ازينجا گر نكو ور بد برندت
چو بيخود آمدي بيخود برندت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد