(۹) حكايت پير زال سوخته دل

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۹) حكايت پير زال سوخته دل

۳۶ بازديد


مگر يك روز در بازارِ بغداد
بغايت آتشي سوزنده افتاد
فغان برخاست از مردم بيكبار
وزان آتش قيامت شد پديدار
بره در پير زالي مبتلائي
عصا در درست مي‌آمد ز جائي
كسي گفتش مرو ديوانهٔ تو
كه افتاد آتشي در خانهٔ تو
زنش گفتا توئي ديوانه تن زن
كه حق هرگز نسوزد خانهٔ من
بآخر چون بسوخت آتش جهاني
نبود آن زال را ز آتش زياني
بدو گفتند هان اي زالِ دمساز
بگو كز چه بدانستي چنين راز
چنين گفت آنگه آن زال فروتن
كه يا خانه بسوزد يا دل من
چو سوخت از غم دل ديوانهٔ را
نخواهد سوخت آخر خانهٔ را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد