(۲) حكايت بهلول و گورستان

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۲) حكايت بهلول و گورستان

۳۸ بازديد


مگر بهلول چوبي داشت در دست
كه بر هر گور مي‌زد تا كه بشكست
بدو گفتند اي مرد پر آشوب
چرا اين گورها را مي‌زني چوب
چنين گفت او كه اين قومي كه رفتند
دروغ بي‌عدد گفتند و خفتند
گه اين گفتي سراي و منظر من
گه آن گفتي كه اسباب و زر من
گه اين گفتي كه اينك كشت و كرمم
گر آن گفتي كه اينك باغ و برمم
خدا گفت اين همه دعوي روا نيست
كه ميراث منست آن شما نيست
چو ايشان جمله آن خويش گفتند
شدند و ترك جان خويش گفتند
ازين شان مي‌زنم من بي‌خورو خواب
كه بودند اين همه يك مشت كذاب
چو انجام همه بگذاشتن بود
كجا ديدند ازان پنداشتن سود
كسي جمع چنان چيزي چرا كرد
كه بايد در پشيماني رها كرد
چرا در عالمي بندي دلت را
كه آخر خشت خواهد زد گِلت را
دو در دارد جهان همچون رباطي
ازين دَر تا بدان دَر چون صراطي
بدان ره گر نخواهي رفت هشيار
فرو افتي بدوزخ سر نگونسار
زمين را چون بيفتد سايه گاهي
كند تاريك مه را در سياهي
اگرچه نيك روشن جرمِ ماهست
به پيشش از زمين آب سياهست
زمين را چون عمل با ماه اينست
چه سازد آنكه او غرق از زمينست
بيك دم چون چنان نوري سيه كرد
بعُمري هم ترا داند تبه كرد
تبه گشتي و روي آن ندارد
كه بِه گردي چو اين امكان ندارد
نگونساري تو بيرون ز پيشست
كه جانت را همه آفت ز خويشست
ترا كاري كه از وي همچنانست
بدست خويش كردستي عيانست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد