(۷) حكايت ديوانه كه اشك مي‬ريخت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۷) حكايت ديوانه كه اشك مي‬ريخت

۳۴ بازديد


يكي ديوانه مي‌ريخت اشكِ بسيار
يكي گفتش چرا گرئي چنين زار
بگويم، گفت ازانم خون فشاني
كه تا دل سوزدش بر من زماني
يكي گفتش كه او را دل نباشد
كسي كين گويد او عاقل نباشد
جوابش داد آن ديوانه پيشه
كه او دارد همه دلها هميشه
همه دلها كه او دارد شگرفست
چه گونه دل ندارد اين چه حرفست
همه چيزي كه اينجا هست از آنجاست
بدو نيك و بلند و پست از آنجاست
پس اين دلهاي ما ز آنجا بوَد نيز
دل تنها نمي‌گويم همه چيز
ترا گر خَير و شرّ آيد دوايت
از آنجا مي‌توان كردن روايت
ببين تا خاك جبريل از چه خون كرد
كه قوم سامري را سرنگون كرد
ولي چون باد ازو در مريم آمد
ز روح الله حيات عالم آمد
بدان اينجا كه خير و شر از آنجاست
اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست
تو زان رو بيخبر از قدس پاكي
كه اندر تنگناي آب و خاكي
اگر تو زين خراب آزاد گردي
چو گنجي در خراب آباد گردي
هم اينجا گرچه زين دل خسته باشي
بدل باري بحق پيوسته باشي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد