(۵) حكايت شقيق بلخي و سخن گفتن او در توكل

۳۴ بازديد


شقيق بلخي آن شيخ مدرّس
مگر مي‌گفت در بغداد مجلس
سخنها در توكل پاك مي‌گفت
برفعت برتر از افلاك مي‌گفت
بمردم گفت در باب توكل
قوي باشيد و منديشيد از ذُل
كه من در باديه دلشاد رفتم
توكل كردم و آزاد رفتم
زمال و ملك با من يك درم بود
كه آن در جيب من با من بهم بود
درآمد شد چو دل بر غَيب دارم
هنوز آن يك درم در جَيب دارم
به كعبه رفتم و باز آمدم شاد
كه بهر آن درم حاجت نيفتاد
جواني گرم رو از جاي برخاست
بدو گفتا كه بشنو يك سخن راست
در آن دم كان درم بستي تو در جيب
كجا بود اعتماد جانت بر غيب
كجا بود اين توكل آن زمانت
كه افكند اين درم در صد گمانت
تو آن ساعت مگر مؤمن نبودي
وگر بودي بدان ايمن نبودي
شقيق اين حرف چون بشنيد از وي
بمنبر بر فرو لرزيد از وي
بداد انصاف كين حجّت عيانست
چه گويم حق بدست اين جوانست
درين ديوان درم درمي‌نگُنجد
كه موئي نيز هم در مي‌نگُنجد
بسي خون خورد آن سرگشتهٔ او
كنون چون شد بزاري كشتهٔ او
رها كن در ميان خاك و خونش
كه گلگونه چنين بايد كنونش
عجب كارا كه اين درويش سازد
كه گلگونه ز خون خويش سازد
عجب كارا كه تا مرده نگردد
برو يك پيرهن پرده نگردد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد