مگرديوانهٔ شوريده برخاست
برهنه بُد ز حق كرباس ميخواست
كالهي پيرهن در تن ندارم
وگر تو صبر داري من ندارم
خطابي آمد آن بيخويشتن را
كه كرباست دهم اما كفن را
زبان بگشاد آن مجنونِ مضطر
كه من دانم ترا اي بنده پرور
كه تا اوّل نميرد مرد عاجز
تو ندهي هيچ كرباسيش هرگز
ببايد مرد اول مفلس وعور
كه تا كرباس يابد از تو در گور
دلاگركشتهٔ اين راه گردي
بيك دم زندهٔ الله گردي
چو تو خوني شدي از پاي تا فرق
ميان خاك شو در خون خود غرق
هر آن زن را كه شير آيد پديدار
ببندد خون حيضش بر سر كار
بگردانند خونش را نهاني
كه تا خون ميخوري و شير داني
چو آغاز تو بر خون خوردن آمد
چو انجامت بخاك آوردن آمد
كسي كو در ميان خاك و خونست
چرا سر ميكشد چون سرنگونست
اگر تو هيچكس داني كه چوني
بهم بِسرشته مشتي خاك و خوني
ز خون و خاك آنگه پاك گردي
كه خوني ميخوري تا خاك گردي
چو نبوَد كارِ تو جز اشك و سوزي
ز زلفش سايه افتد بر تو روزي
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۵ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد