(۸) حكايت شيخ ابوبكر واسطي با ديوانه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۸) حكايت شيخ ابوبكر واسطي با ديوانه

۳۸ بازديد


درآمد واسطي را انتباهي
بديوانه ستان در شد بگاهي
يكي ديوانهٔ را ديد سرمست
كه گاهي نعره زد گه دست بر دست
ز شادي مي‌شدي او سرفكنده
ميان رقص يعني بر جهنده
به پاسخ واسطي گفت اي زره دور
ميان سخت بندي مانده مقهور
چو در بندي تو اين شاديت از چيست
شدستي بنده آزاديت از چيست
زبان بگشاد پيش شيخ مجنون
كه گر در بند دارم پاي اكنون
دلم در بند نيست واصلم اينست
چو دل بگشاده دارم وصلم اينست
يقين ميدان كه بس مشكل فتادست
كه گر بستند پايم دل گشادست
دو عالم چيست بحري نام او دل
تو در بحري بمانده پاي در گل
ببحر سينهٔ خود شو زماني
كه تا در خويش گم بيني جهاني
چو باشد صد جهان در دل نهانت
كجا در چشم آيد صد جهانت
زمين و آسمان آنجا بداني
كه تو هم اين جهان هم آن جهاني
نمي‌دانم جهان در تو عيانست
بجائي ننگرد كان يك زمانست
اگر خواهي براي تو جهاني
پديد آيد ز قدرت در زماني
جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب
نوشته هفت اقليمش بهفت آب
در آن عالم نباشد مرغ از بَيض
سراي ازخاره و آنگه حور از حيض
نباشد انگبين آنجا ز زنبور
نه شير از بز بود نه مي ز انگور
نه از آتش گشايد مرغ بريان
نه از پختن برآيد فرغ الوان
وسايط چون زره برخيزد آنجا
ز هيچي اين همه مي‌ريزد آنجا
زهر نوع آنچه تو باشي خريدار
شود از آرزوي تو پديدار
بچشم خرد منگر خويشتن را
مدان هر دو جهان جز جان و تن را
توئي جمله ز آتش چند ترسي
دل تو عرش و صدرت هست كرسي
چو دل اينجا ز عشق او فروزي
كجا در آتش دوزخ بسوزي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد