(۱) حكايت سلطان محمود با پيرزن

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱) حكايت سلطان محمود با پيرزن

۴۰ بازديد


مگر سلطانِ دين محمودِ غازي
به تيزي با سپه ميراند تازي
بره در بيوهٔ را ديد جائي
ببسته رقعهٔ را بر عصائي
ز دست ظالمان او داد مي‌خواست
وزان فريادرس فرياد مي‌خواست
چو ديد آن پيرزن را شاهِ عالي
نكردش التفات و رفت حالي
مگر محمود آن شب ديد در خواب
كه بود افتاده درچاهي بگرداب
همي آن پيرزن گشتي پديدار
براي او عصا كردي نگونسار
بدو گفتي كه دستي در زن اي شاه
برآي از قعرِ اين گرداب و اين چاه
زدي شه در عصاي زال دستي
وزان چاه بلا آسان برستي
چو آمد روز ديگر شاه بر تخت
وزان خواب شبانگه تنگ دل سخت
درگ ره پير زن را ديد مهجور
كه مي‌آمد براي داد از دور
عصا در دست و پشتش خم گرفته
چو ابر از گريه چشمش نم گرفته
بجست از جاي شاه و خواند او را
به پيش خويشتن بنشاند او را
بلشكر گفت اگر دوش اين نبودي
نهنگي مرگ جانم در ربودي
عصاي او چو شد آويزگاهم
خلاصي داد از گرداب و چاهم
شما گر نيز مي‌خواهيد امروز
كه گرديد از خدا جاويد پيروز
زنيد اندر عصاي او همه دست
كه دست آويزتان اينست پيوست
درافكندند لشكر خويش بر هم
گرفتند آن عصا در دست محكم
ز هر سوئي درآمد هر زماني
براي آن عصا خلق جهاني
نشسته پيرزن بر تخت با شاه
گرفته آن عصار در دست آنگاه
عصا در دست دست آويز كرده
بسي بازار از وي تيز كرده
چو موسي زان عصا پشتش قوي كرد
كه در دين چون عصاي موسوي كرد
شهش گفتا كه هان اي زال مسكين
تو بس بي قوتي و خلق چندين
بعجز خويش با يك چوب پاره
چه خواهي كرد چندين پشت واره
بسي خلقند از بهر تو در كار
تو نتواني كشيدن اين همه بار
زبان بگشاد زال و گفت اي شاه
كسي كو بركشد محمود از چاه
همه كس را تواند بر كشيدن
كه ازتو اين سخن نتوان شنيدن
كسي كو بركشد از چاه پيلي
ز مشتي پشه كي گردد بخيلي
چوآنجا جاه بخشان كم زنانند
همه ياري ده شاه زمانند
چرا بايد بدان مغرور بودن
ز مجهولي چنين مشهور بودن
ز هر دوني فغاني نيز كردن
زهر شومي زياني نيز خوردن
ز غيري چون زني لاف و ولا غير
اَنَا خَيري زهر دوني ولا خَير
نمي‌داني كه چه در پيش داري
ازان پرواي ريش خويش داري
اگر چون لام الف دستار بندي
بسي زان به اگر زنّار بندي
كه چون دستار بندي لام الف وار
الف لام چليپايست زنّار
دلت را نيست زان دستار آگاه
كه بر تابوت پيچندت بناگاه
سر تو چون نشيمن گاه سوداست
سر تابوت را دستار زيباست
قصب بر فرق پيچيدن چه سودت
كه آخر در كفن پيچند زودت
تو در دنيا بمقراضي نشين خوش
سزاي تو دهد مقراض آتش
چرا جاهي و مالي محرم تست
كه آن تا واپسين دم همدم تست
چو زان تو نخواهد بود هيچي
چرا همچون كفن در خود نه پيچي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد