جواب پدر

مشاور شركت بيمه پارسيان

جواب پدر

۳۶ بازديد


پدر گفتش كه اي مغرور مانده
ز اسرا رحقيقت دور مانده
مكن امروز ضايع زندگاني
چو ميداني كه تو فردا نماني
ببابل مي‌روي اي مرد فرتوت
كه سحر آموزي از هاروت و ماروت
هزاران سال شد كان دو فرشته
نگونسارند در چَه تشنه گشته
وزيشان آنگهي تا آب آن چاه
مسافت يك وجب نيست اي عجب راه
چو نتوانند خود را آب دادن
كجا دَر مي‌توانندت گشادن
چو استاد اين چنين باشد پريشان
كه خواهد كرد شاگرديِ ايشان
ترا امروز بينم ديو گشته
نخواهي گشت در فردا فرشته
مگرمرگت ببابل مي‌دواند
كه سرگردان و غافل مي‌دواند
اگر مرگ تو در بابل نبودي
ترا اين آرزو در دل نبودي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد