(۲) حكايت آن جوان كه از زخم سنگ منجيق بيفتاد

۳۳ بازديد


جواني داشت ديرينه رفيقي
رسيدش زخم سنگ منجنيقي
ميان خاك و خون آغشته مي‌گشت
رسيده جان بلب سرگشته مي‌گشت
دمي دو مانده بود از زندگانيش
رفيق اندر ميان ناتوانيش
بدو گفتا بگو تا چوني آخر
جوابش داد تو مجنوني آخر
اگر سنگي رسد از منجنيقت
بداني تو كه چونست اين رفيقت
ولي ناخورده سنگي كي بداني؟
بگفت اين و برست از زندگاني
تو نشناسي كه مردان در چه دردند
ولي دانند درد آنها كه مردند
اگر درد مرا داني دوائي
بكن ور نه برو بنشين بجائي
نصيب من چو ماهم زيرِ ميغست
دريغست ودريغست و دريغست
مرا صد گونه اندوهست اينجا
كه هر يك مه ز صد كوهست اينجا
اگر من قصّهٔ اندوه گويم
بر دريا و پيش كوه گويم
شود چون سيل كوه اينجا ز اندوه
چو دريا اشك گردد جملهٔ كوه
چنين نقلي درست آمد ز اخبار
كه هر روزي كه صبح آيد پديدار
ميان چار ركن و هفت داير
شود هفتاد ميغ از غيب ظاهر
بر آن دل كو ز حق اندوه دارد
ز شست و نُه برو اندوه بارد
ولي هر دل كه از حق باشدش صبر
همه شادي برو بارد بيك ابر
زمين و آسمان درياي دردست
نگردد غرقه هر كو مرد مردست
چو گيرم بر كنار بحر خانه
ز موجم بيم باشد جاودانه
فرو رفتم بدريائي من اي دوست
كه جان صد هزاران غرقهٔ اوست
چو چندين جان فرو شد هر زماني
كجا باديد آيد نيم جاني
عجب نبوَد كه گم گردم بيكبار
عجب باشد اگر آيم پديدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد