(۱۰) حكايت ديوانه و نماز جمعه

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۱۰) حكايت ديوانه و نماز جمعه

۳۶ بازديد


يكي ديوانه بود از اهل رازي
نكردي هيچ جز تنها نمازي
كسي آورد بسياري شفاعت
كه تا آمد بجمعه در جماعت
امام القصّه چون برداشت آواز
همي آن غُر نُبيدن كرد آغاز
كسي بعد از نماز از وي بپرسيد
كه جانت در نماز از حق نترسيد
كه بانگ گاو كردي بر سر جمع؟
سرت بايد بريدن چون سر شمع
چنين گفت او كامامم پيشوا بود
بدو چون اقتداي من روا بود
چو در الحمد گاوي مي‌خريد او
ز من هم بانگِ گاوي مي‌شنيد او
چو او را پيش رو كردم بهر چيز
هر آنچ او مي‌كند من مي‌كنم نيز
كسي پيش خطيب آمد بتعجيل
سؤالش كرد ازان حالت بتفصيل
خطيبش گفت چون تكبير بستم
دهي مِلكست جائي دور دستم
چو در الحمد خواندن كردم آغاز
بخاطر اندر آمد گاو دِه باز
ندارم گاو گاوي مي‌خريدم
كه از پس بانگ گاوي مي‌شنيدم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد