(۴) حكايت فخرالدين گرگاني و غلام سلطان

۳۵ بازديد


بگرگان پادشاهي پيش بين بود
كه نيكو طبع بود و پاك دين بود
چو بودش لطفِ طبع و جاه و حرمت
درآمد فخر گرگاني بخدمت
زبان در مدحت او گوش مي‌داشت
كه آن شه نيز بس نيكوش مي‌داشت
غلامي داشت آن شاه زمانه
چو يوسف در نكوروئي يگانه
دو زلفش چون دو ماهي بود مشكين
چه مي‌گويم دو هندو بود در چين
رخش چون ماه بود و زلف ماهي
زماهي تا بماهش پادشاهي
اگر ابروي او چشمي بديدي
چو ابروي كژش چشمي رسيدي
دو نرگس از مژه هم خانهٔ خار
دو لب همشيرهٔ يك دانهٔ نار
لب شيرينش چنداني شكر داشت
كه كي پيش لبش بسته كمر داشت
دهانش ازچشم سوزن تنگتر بود
ازان چشم از دهانش بيخبر بود
مگر يك روز آن شاه سرافراز
سپه را خواند و جشني كرد آغاز
نشسته بود شادان فخر آن روز
درآمد آن غلام عالم افروز
بخوبي ره زن هر جا كه جاني
به شيرني شكر ريز جهاني
هزاران دل به مژگان در ربوده
بهر يك موي صد جان در ربوده
كند زلف بر خاك او فكنده
بلب شوري در افلاك اوفكنده
چوديدش فخر رو تن را فرو داد
همه جانش برفت و دل بدو داد
ولي زهره نبود از بيم شاهش
كه در چشم آورد روي چو ماهش
برفته هوش ازو و هوش مي‌داشت
بمردي چشم خود را گوش مي‌داشت
يقين دريافت حالي شاه آن راز
ولي پرده نكرد از روي آن باز
چو اهل جشن مست باده گشتند
در آن مستي ز پاي افتاده گشتند
در آن مجلس زمَي وز روي دلدار
بفخر اندر دو مستي شد پديدار
چنان جانش ز آتش موج زن شد
كه جانش در سر آن سوختن شد
ميان سوز در شوريده جمعي
نگه مي‌داشت خود را همچو شمعي
شه گرگان چو فخري را چنان ديد
دلش با عشق و آتش در ميان ديد
غلام خود بدو بخشيد در حال
سخن ور گشت از شادي آن لال
ز سوز عشق و شرم شاه عالي
بگرديد اي عجب صد رنگ حالي
شهش گفتا چه افتادت كه مردي
غلام تست دستش گير و بُردي
غلام و فخر هر دو شادمانه
شدند از مجلس خسرو روانه
اگرچه مست بود آن فخر بي‌خويش
بكار آورد عقل حكمت انديش
بزرگاني كه پيش شاه بودند
همه از نيك و بد آگاه بودند
بديشان گفت امشب شاه مستست
ز مَي نيز اين غلام افتاده پستست
گر امشب اين غلام از حضرت شاه
برم با خانهٔ خود تا سحرگاه
چو گردد روز ديگر شاه هشيار
اگر باشد پشيمانيش ازين كار
وگر كرده بود بر دل فراموش
وگر از غيرت آيد خونش در جوش
غلامش چون بر من بوده باشد
اگر گويم بسي بيهوده باشد
بتهمت خون بريزد بي‌گناهم
به پيش سگ دراندازد براهم
مرا گويد ندانستي تو جاهل
كه نبود مست را گفتار عاقل
چرا يك شب نكردي صبر تا روز
كه تا هشيار گردد شاه پيروز
كنون او رانخواهم بُرد با خويش
كه شه مستست و ما را كار در پيش
همه گفتند راي تو صوابست
كه امشب پيش شاهش جاي خوابست
بزير تخت آن شاه معظم
يكي سردابه بود از سنگ محكم
در آن سردابه تختي بود زيبا
برو ده دست جامه جمله ديبا
غلام مست را در پيش آن جمع
بخوابانيد آنجا با دو سه شمع
باعزازش دو شمع آنجا بر افروخت
برون آمد ولي چون شمع مي‌سوخت
در سردابه را پس فخر گرگان
ببست القصّه در پيش بزرگان
كليد آنگه بايشان داد و تا روز
بر آن دَر خفت از عشق دلفروز
بمَي چون شاه ديگر روز بنشست
درآمد فخر و خدمت را كمر بست
بزرگان در سخن لب برگشادند
كليد آنگه به پيش شه نهادند
ز كار فخر گفتندش كه چون كرد
كه الحق احتياط از حد فزون كرد
بمستي چون كه شه داد آن غلامش
نگه مي‌داشت الحق احترامش
بشب موقوف كردش پيش ده كس
كه تا شاهش چه فرمايد ازين پس
شهش گفت اين ادب از وي تمامم
ازان اوست خاصّه اين غلامم
بغايت فخر شد زين شادمانه
دلش مي‌زد ازان شادي زبانه
به آخر چون در سردابه بگشاد
زهر چشمي بسي خونابه بگشاد
كه ديد آن ماه رخ را زشت گشته
ز سر تا پاي او انگشت گشته
مگر در جسته بود از شمع آتش
فتاده در لحاف آن پري وش
بيك ره سوخته زارش سر و پاي
نه جامه مانده و نه تخت برجاي
ز مستي شراب و مستي خواب
شده در آتش سوزنده غرقاب
چو روي دلستانش را چنان ديد
جهاني آتش آن دم نقد جان ديد
چو در آتش فتاده بود يارش
در آتش اوفتادن بود كارش
چه گويم من كه چون ديوانه دل گشت
بسي ديوانگي بر وي سجل گشت
در آن ديوانگي در دشت افتاد
چو گردون روز و شب درگشت افتاد
چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت
حديث ويس و رامين ورد خود ساخت
غم خود را در آنجا مي فرو گفت
اگرچه قصه را بر نام او گفت
به صحرا روز و شب مي‌گفت و مي‌گشت
ميان خاك و خون مي‌خفت ومي‌گشت
تو كار افتادهٔ اين ره نبودي
ز سر عاشقان آگه نبودي
چه مي‌داني كه عاشق در چه كارست
كه سجده گاه او بالاي دارست
ببايد كرد غسل از خون خويشت
كه تا آن سجده گاه آرند پيشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد