(۴) حكايت رهبان با شيخ ابوالقاسم همداني

۳۷ بازديد


يكي رُهبان مگر دَيري نكو كرد
درش در بست ويك روزن فرو كرد
در آنجا مدّتي بنشست در كار
رياضتها بجاي آورد بسيار
مگر بوالقاسم همداني از راه
درآمد گردِ آن مي‌گشت ناگاه
زهر سوئي بسي مي‌دادش آواز
نيامد هيچ رهبان پيش او باز
علي الجُمله ز بس فرياد كو كرد
ز بالا مرد رُهبان سر فرو كرد
بدو گفتا كه اي مرد فضولي
من سرگشته را چندين چه شولي
چه مي‌خواهي ز من با من بگو راست
برُهبان گفت شيخ آنست درخواست
كه معلومم كني از دوست داري
كه تو اينجايگه اندر چه كاري
زبان بگشاد رهبان گفت اي پير
كدامين كار، ترك اين سخن گير
سگي من ديده‌ام در خود گزنده
بگرد شهر بيهوده دونده
درين دَيرش چنين محبوس كردم
درش دربستم و مدروس كردم
كه در خلق جهان بسيار افتاد
درين دَيرم كنون اين كار افتاد
منم ترك زن و فرزند كرده
بزنداني سگي در بند كرده
تو نيزش بند كن تا هر زماني
نگردد گردِ هر شوريده جاني
سگت را بند كن تا كي ز سَودا
كه تا مسخت نگردانند فردا
چنين گفتست پيغامبر بسايل
كه مسخ امّت من هست در دل
دلت قربانِ نفس زشت كيشست
ترا زين كيش بس قربان كه پيشست
ترا آفراسياب نفس ناگاه
چو بيژن كرد زنداني درين چاه
ولي اكوان ديو آمد بجنگت
نهاد او بر سر اين چاه سنگت
چنان سنگي كه مردان جهان را
نباشد زورِ جُنبانيدن آنرا
ترا پس رستمي بايد درين راه
كه اين سنگ گران بر گيرد از چاه
ترا زين چاهِ ظلماني برآرد
بخلوتگاهِ روحاني درآرد
ز تركستان پُر مكر طبيعت
كند رويت بايران شريعت
بر كيخسرو روحت دهد راه
نهد جام جمت بر دست آنگاه
كه تا زان جام يك يك ذرّه جاويد
برأي العين مي‌بيني چوخورشيد
ترا پس رستم اين راه پيرست
كه رخش دولت او را بارگيرست
سگ ديوانه را چون دم چنانست
كه در مردم اثر از وي عيانست
بزرگي را كه مرد كار باشد
برش بنشين كاثر بسيار باشد
كه هر كو دوستدار پير گردد
همه تقصيرِ او توفير گردد
وليكن تو نه پيري نه مُريدي
كه يك دم بايزيدي گه يزيدي
تو تا كي بُرجِ دو جِسدَين باشي
ميان كفر و دين ما بين باشي
نه مرد خرقهٔ نه مردِ زنّار
نه ايني و نه آن هر دو بيكبار
زجِلفي از مسلماني بريده
بترسائي تمامت نارسيده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد