(۷) حكايت گبر كه پُل ساخت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۷) حكايت گبر كه پُل ساخت

۳۶ بازديد


يكي گبري كه بودي پير نامش
كه جِدّي بود در گبري تمامش
يكي پُل او زمال خويشتن كرد
مسافر را محبّ از جان و تن كرد
مگر سلطانِ دين محمود يك روز
بدان پُل در رسيد از راه پيروز
يكي شايسته پُل از سوي ره ديد
كه هم نيكو و هم بر جايگه ديد
كسي راگفت كين خَيري بلندست
كه بنياد چنين پُل اوفكندست
بدو گفتند گبري پيرنامي
ز غيرت كرد شاه آنجا مقامي
بخواندش گفت پيري تو وليكن
گمانم آن كه هستي خصم مومن
بيا هر زر كه كردي خرجِ پُل تو
بهاي آن ز من بستان بكل تو
كه چون گبري تو جانت بي درودست
ترا چونين پُلي زان سوي رودست
وگر نستاني اين زر بگذري تو
كجا با من به پُل بيرون بري تو
زبان بگشاد آن گبر آشكاره
كه گر شخصم كند شه پاره پاره
نه بفروشم نه زر بستانم اين را
كه اين بنياد كردم بهر دين را
شهش محبوس كرد و در عذابش
نه ناني داد در زندان نه آبش
بآخر چون عذاب از حد برون شد
دل گبرش بخاك افتاد وخون شد
بشه پيغام داد و گفت برخيز
درآور پاي اين ساعت بشبديز
يكي اُستاد بَر با خود گرامي
كه تا پل را كند قيمت تمامي
ازين دلشاد شد شاه زمانه
سوي پل گشت باخلقي روانه
چو شاه آنجا رسيد و خلقِ بسيار
بران پل ايستاد آن گبر هشيار
زبان بگشاد و آنگه گفت اي شاه
تو اكنون قيمت اين پل ز من خواه
هلاك خود درين سر پُل كنم ساز
جواب تو دران سر پل دهم باز
ببين اينك بها اي شاهِ عالي
بگفت اين و بآب افتاد حالي
چو در آب اوفكند او خويشتن را
ربودش آب و جان در باخت و تن را
تن و جان باخت و دل از دين نپرداخت
چو آن بودش غرض با اين نپرداخت
در آب افكند خويش آتش پرستي
كه تا در دين او نايد شكستي
ولي تو در مسلماني چناني
كه بربودست آبت جاوداني
چو گبري بيش دارد از تو اين سوز
مسلماني پس از گبري بياموز
كه خواهدداشت در آفاق زَهره
كه پيش حق برد نقد نبهره
قيامت را قوي نقدي ببايد
كه آن معيار ناقد را بشايد
در آن ساعت كه از جسم تو جان شد
دلي پر بت بر حق چون توان شد
بينداز اين همه بت با تو در پوست
كه با بتخانه نتوان شد بر دوست
اگر پاي كسي را خفتن آيد
ازو كي سوي منبر رفتن آيد
چو نتوان شد بمنبر پاي خفته
بحق نرسد دلي بر جاي خفته
اگر يك دم كسي بيدار باشد
چه گر يكدم بود بسيار باشد
همه عمرت بغفلت آرميدي
زماني روي بيداري نديدي
كرا خوابي چنين بي برگ باشد
كه چون بيدار گردد مرگ باشد
غم خويشت چو نيست اي مرد آخر
غم تو پس كه خواهد خورد آخر
بكَش بي سركشي باري كه داري
بدست خويش كن كاري كه داري
كه كس غم خواري كار تو نكند
دمي حمّالي بار تو نكند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد