(۸) سؤال مرد درويش از جعفر صادق

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۸) سؤال مرد درويش از جعفر صادق

۳۸ بازديد


مگر پرسيد آن درويش حالي
بصدق از جعفر صادق سؤالي
كه از چيست اين همه كارت شب و روز
جوابش داد آن شمع دلفروز
كه چون كارم يكي ديگر نمي‌كرد
كسي روزي من چون من نمي‌خورد
چو كار من مرا بايست كردن
فكندم كاهلي كردن ز گردن
چو رزق من مرا افتاد ز آغاز
مرا نه حرص باقي ماند و نه آز
چو مرگ من مرا افتاد ناكام
براي مرگ خود برداشتم گام
چو در مردم وفائي مي‌نديدم
بجان و دل وفاي حق گزيدم
جزين چيزي كه مي‌پنداشتم من
چو مي‌پنداشتم بگذاشتم من
نمي‌دانم كه تو با خود بس آئي
ز چندين تفرقه كي واپس آئي
سه پهلوست آرزوهاي من و تو
تو مي‌خواهي كه گردد چار پهلو
چو كعبه يك جهت شو گر زمائي
بسان كعبتين آخر چرائي
ترا نه بهر بازي آفريدند
ز بهر سرفرازي آفريدند
مده از دست عمر خويش زنهار
مخور بر عمر خود زين بيش زنهار
نمي‌داني كه هر شب صبح بشتافت
ترا در خواب جيب عمر بشكافت
ازان ترسم كه چون بيدارگردي
نبيني هيچ نقد و خوار گردي
همه كار تو بازي مي‌نمايد
نمازت نانمازي مي‌نمايد
نمازي كان بغفلت كردهٔ تو
بهاي آن نيابي گِردهٔ تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد