(۵) حكايت پيرمرد هيزم فروش و سلطان محمود

۳۵ بازديد


مگر محمود با پنجه سواري
بره در باز مي‌گشت از شكاري
يكي خيمه دران ره درگشادند
شكاري را بر آتش مي‌نهادند
بره در شاه پيري ناتوان ديد
كه بارش پشتهٔ هيزم گران ديد
بر او رفت محمود از ترحم
بدو گفتا بچند اين پشته هيزم
نمي‌دانست آن پير رونده
كه محمودست آن هيزم خرنده
زبان بگشاد مرد پير كاي مير
بدو جو مي‌فروشم بي دو جو گير
يكي هميان كه صد دينار زر بود
دو جو آن هر قراضه بيشتر بود
شه آن بگشاد و پيش پير بنشست
نهادش يك قراضه بر كف دست
بدو گفت اين دو جو زر باشد اي پير
اگر خواهي ز من بستان و برگير
مگر گفتا دو جو افزون بود اين
ترازو نيست سختن چون بوَد اين
نهادش يك قراضه نيز در دست
بدو گفتا ببين تا اين دو جو هست
جوابش داد كين باشد زيادت
توان دانست ناسخته بعادت
يكي ديگر بداد و گفت چونست
چنين گفت او كه اين يك هم فزونست
بدين ترتيب مي‌دادش يكايك
ولي دانست كافزونست بي شك
چو القصه همه هميان بپرداخت
دلش بگرفت ازان بر پير انداخت
كه زر در صره كن كين صرهٔ اوست
بسوي شهر بر كآنجا ترازوست
دو جو برگير و باقي در زمان زود
بدست حاجب سلطان رسان زود
مگر آن پير زر مي‌نستد از شاه
شه از پيشش فرس افكند در راه
چو روز ديگر آمد شاه بر تخت
بدرگاه آمد آن پير نگون بخت
چو شه را ديد دل در دامش افتاد
ز هيبت لرزه بر اندامش افتاد
يقينش شد كه شاه آئينهٔ اوست
همين شاه آشناي دينهٔ اوست
چو شاهش ديد گفتا ره دهيدش
يكي كرسي به پيش صف نهيدش
نشست القصه و شه گفت اي پير
چه كردي، پيش من كن جمله تقرير
چنين گفت او كه اي شاه دلفروز
گرسنه خفته‌ام من دوش تا روز
شهش گفتا چرا، گفتا دران راه
نكردي هيچ بَيعي با من آنگاه
چو خويشم خواجه مي‌پنداشتي تو
كه دوشم گرسنه بگذاشتي تو
شهش گفتا برو آن زر نگه دار
كه خاص تست آن جمله بيكبار
زبان بگشاد پير و گفت اي شاه
چو مي‌دادي بمن آن زر بيك راه
چرا دي مي‌توانستي ندادي
بيك يك بر كف من مي‌نهادي
شهش گفتا چو مي‌خواندي مرا مير
ندانستي كه سلطانم من اي پير
بدل در آرزو آمد چنانم
كه بشناسي كه من شاه جهانم
چو از شاهي من آگاه گشتي
بهر حاجت كه داري شاه گشتي
عزيزا پير هيزم كش درين راه
توئي و نورِ حق آن حضرت شاه
ز حق يك يك نفس در زندگاني
چو آن يك يك قراضه مي‌ستاني
چو فردا عمر جاويدان بيابي
به پيش تخت آن هميان بيابي
هزاران قرن ازان عمر گرامي
دمي نبوَد چنين دان گرنه خامي
چون آن دم را گذاشتن روي نبود
هزاران قرن پس يك موي نبوَد
گر آنجا خسته گردي يك زمان تو
بيابي ذوقِ عمر جاودان تو
وگر بند زمان بر پاي گيري
زماني باشي و بر جاي ميري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد