حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


به نزد خانهٔ دستور كشور
وثاقي مختصر بگرفت بي در
همي ماليد سالي بيشتر عور
تن خود را بدان ديوار دستور
ز نزديكان يكي مي‌ديد از دور
به عالم فاش گشت اين راز مستور
وزير شهر شروان مرد را گفت
چه مقصود است ترا بر خاك ما خفت
جوابش داد و گفت اي چشمهٔ نور
زرخسار تو بادا چشم بد دور
يكي دل خسته‌ام اي صدر عالم
نمي‌داند كسي اسرار حالم
چو فر دولت اندر خانهٔ تست
دل من مرغ دام و دانهٔ تست
همي مالم تن خود را به ديوار
مگر روزي دهي در خانه‌ام بار
خوش آمد اين سخن در گوش جانش
ز زر پر كرد دامان ودهانش
مقرب گشت حضرت راچنان شد
كه حكمش بر همه شروان روان شد
اگر خواهد كسي تا مير گردد
به گرد پادشاه و مير گردد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد