فغان كردن گل در هجر بلبل و شكايت از روزگار

۳۵ بازديد


نسيم صبحدم آمد به گلشن
به چشمش گلش آمد همچو گلخن
گل از بلبل بكلي دست شسته
دريده پيرهن در خون نشسته
هزاران خار در پا دست در گل
فراق بلبلش بنشسته در دل
چو سرو اندر چمن افتان و خيزان
به زاري زار مي‌گفت اي عزيزان
به هم خوش بود ما را در گلستان
حسد بردند بر ما جمله مرغان
حسودان را به جز كوري مبادا
ميان همدمان دوري مبادا
همينش كار باشد چرخ گردان
كه دوري افكند با دوستداران


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد