دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۳ بازديد
سليمان گفت اي مرغ سخندان
چرا مي ميخوري مانند رندان
گهي سرمست و گه هشيار باشي
بگاهي خفته گه بيدار باشي
بماتم جمله مرغان بر سري خاك
نشسته كرده رخها بر سوي خاك
همه درماتم و اندوه و دردند
ز هرچه دون بود آزاد و فردند
تو ميسازي بهر دم نوعروسي
نميدانم كه گبري يا مجوسي
شرابي خور كه بدمستي ندارد
نشاطش روي درهستي ندارد
شرابي را كه جانت شاد باشد
ز مخموري دلت آزاد باشد
شرابي را كه بدمستي صفاتست
حرامش دان اگر آب حياتست
حرام از بهر آن كردند مي را
كه با اوباش ميخوردند وي را
مكن مستي ميان جمع اوباش
كه مستي ميكند اسرار را فاش
نشاط مي خمارش هم نيرزد
عروس يك شبه ماتم نيرزد
مخور چيزي كه عقلت راكند گم
وز آن هر لحظه باشي در توهم
مخور چيزي كه در اندوه ماني
بود آنت بلاي جاوداني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد