دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۶ بازديد
ز مرغان چون سليمان قصه بشنيد
بتنديد و بباليد و بجوشيد
يكي از خشم آتش را برافروخت
گهي بر آب و آتش را فرو سوخت
همان دم باز را فرمود هان زود
برو چون آتش و باز آي چون دود
به بين خود تا چه مرغ است آنكه مرغان
ز دست او همي دارند افغان
ز دانش بهره دارد يا ندارد
چو شيران زهره دارد يا ندارد
چرا آرد به بين نفرت ز كثرت
كه داد او را بگو منشور وحدت
نميگردد دمي خالي ز غوغا
نميبندد كمر در خدمت ما
چرا از خدمت ما مستمند است
وزين دوري گزيدن دردمند است
مگر ديوانه و مستست و بي خود
كه دائم غافلست از نيك و از بد
به تن زار و نزارش مينمايند
به هر گلزار زارش مينمايند
ز استغناء او بسيار گفتند
همه مرغان ز عشقش درشگفتند
چو نزديكش رسي ميكن تبسم
مبادا كو بميرد از توهم
مگو سختش بنه انگشت بر لب
نگه ميدارش از منقار و مخلب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد