در خاتمت كتاب گويد

مشاور شركت بيمه پارسيان

در خاتمت كتاب گويد

۳۴ بازديد


الا اي شاهباز ساعد شاه
كلاهت چيست، از ماهيست تا ماه
تو بازي و كلاه تو چنانست
كه تركش نيم ترك آسمانست
اگر از سر براندازي كلاهت
نيايد هيچ چيزي بند راهت
كنون از هرچه مي‌داني برون آي
چو با هيچ آمدي آنگه درون آي
اگر با هيچ آيي اي همه چيز
تو باشي همچو من هيچ و همه نيز
زهي عطّار كز مشك معاني
اگر صد نافه بگشايي تواني
زبان در فشان تو مريزاد
بجز دُر از زبان تو مريزاد
سخن را سايه بر عرش مجيدست
كه چون خورشيد روشن آفريدست
سخن بالاي اين امكان ندارد
كسي منكر شود كو جان ندارد
كتاب من تماشاگاه جانست
نمودار جهان جاودانست
تماشاي خرد گشت اين معاني
تماشا كن بر آب زندگاني
خوشي نظّارهٔ اين داستان كن
تماشاي گل اين بوستان كن
سخن گويان سخن بسيار گفتند
ولي نه شيوهٔ عطّار گفتند
جهان چون من سخن گويي نديدست
كه در شعردگر بويي نديدست
ازان در شعر من اسرار يابند
كه بوي از كلبهٔ عطّار يابند
چو عطّارم جهان پرمشك كردم
ز شعر تر نمد زين خشك كردم
ز دست روح جام جم چشيدم
زهر نوعي سخن درهم كشيدم
زهر در گفتم و بسيارگفتم
چو زير چنگ شعري زار گفتم
بمعني شعر من شعري و ماهست
خطش چون برقعي شعر سياهست
كسي كز روي ظاهر شعر بيند
ز بحر شعر من كي قعر بيند
برون گير از سخن راز كهن را
زبور پارسي خوان اين سخن را
اگر آهسته فكر اين كني تو
بجان هر بيت را تحسين كني تو
ببين تا ساحري به زين توان كرد
بانصافي مرا تحسين توان كرد
كسي كو چون مني را عيب جويست
همين گويد كه او بسيار گويست
ولكين چون بسي دارم معاني
بسي گويم تو مشنو ميتواني
گهر آخر بديدن نيز ارزد
چنين گفتن شنيدن نيز ارزد
برو برخوان و چون خواندي دعا كن
زماني عيب اين مسكين رها كن
جهان پر عيب و خلقي عيب جويست
كه بي عيبي، خداي غيب گويست
چو من گفتم تو برخوانش تمامت
مراست اين يادگاري تا قيامت
فسانه گر چه رازي معتبر بود
ولي مقصود من چيزي دگر بود
نميدارم طمع مدح و ثنايي
وليكن چشم ميدارم دعايي
تو اي دل چند گويي چند جوشي
ترا آمد كنون وقت خموشي
جفاهايي كه ديدي از فلك تو
بيك ره جمع گردان يك بيك تو
همه بر كاغذي بنويس سرباز
وزان پس كاغذت در آب انداز
نداري توخطي بر زندگاني
كه ميبايد كه جاويدان بماني
تو چون هرگز نبودي بعد ازين هم
اگر هرگز نباشي نيست زين غم
برون از حد درين وادي پرچاه
فرو رفتند و كس برنامد از راه
رهي دورست و منزل ناپديدار
خرد گم كرده ره دل ناپديدار
مرا باري دل از هيبت دو نيمست
كه ميدانم كه اين كاري عظيمست
بسي سر رشتهٔ اين كار جستم
بسي سر نقطهٔ پرگار جستم
مرا نگشاد حيرت اين گره باز
نديدم شه ره و ماندم زره باز
كنون چون من نه دل ديدم نه دلدار
مرا كار آمد از ناآمد كار
درين عالم كه روي آوردهام من
دو عالم بادوموي آوردهام من
چو گردد روز مرگم دم گسسته
شود آن هر دو موي از هم گسسته
من آن خواهم ز عشق بي نشاني
كه نامم محو گردد جاوداني
اگر نام من از ديوان بر آيد
كجا تن در دهم گر جان برآيد
تنم گم گشت چون جان بود غالب
شدم مغلوب چون آن بود غالب
ازين ويرانه بيرون ميروم من
نميدانم كه تا چون ميروم من
چومردن بود اين زادن چرا بود
چو رفتن بود استادن چرا بود
چراجان با جسدانباز ميگشت
چو بر حسرت بآنجا باز ميگشت
كسي كو مرغ دام آب و گل شد
بران كس سرنگونساري سجل شد
جهاني خلق بين ناشاد مانده
همه از خويش در فرياد مانده
گر آساني طلب كرديم مادام
بدشواري بسر برديم ناكام
بزير سايه سر داريم جمله
كه سر سوي فنا آريم جمله
دلا چندين مدم چون كار افتاد
كه همچون سر ترا بسيار افتاد
برو كنجي گزين و ره بدر بر
بمجهولي فرو شو ره بسر بر
كساني كافت شهوت بديدند
بزر مجهولي خود را خريدند
كسي دارد بعالم كار و باري
كه در عالم ندارد هيچ كاري
فراغت جوي تا باشي دمي خوش
كه تا آسان گذاري عالمي خوش
چو ضد در ضد ببيني تو در آغاز
بداني قدر جسم خويشتن باز
ز عالم گر كسي فارغ بود نيك
ازو مشغول تر باشد بحق ليك
كسي داند درين ره قدر ديده
كه نابينا بود كنجي گزيده
چو ميبيني كزين طاس نگونسار
بلا ميبارد از صد گونه هموار
اگر در عافيت اي مور در طاس
بشب آري تو قدر روز بشناس
خداوندا بلاي چرخ گردان
ازين سرگشتهٔ گردان بگردان
خداوندا بسي بيهوده گفتم
فراوان بوده و نابوده گفتم
اگرچه جرم عاصي صد جهانست
ولي يك ذرّه فضلت بيش از آنست
چو مار ا نيست جز تقصير طاعت
چه وزن آريم مشتي كم بضاعت
چو از ما اوفتاد اين كار ما را
خداوندا بما مگذار ما را
دريغ بيكسان خويشتن بين
نياز مفلسان ممتحن بين
گرانباريم ما را رايگان بخش
زيانكاري بي سرمايگان بخش
اگر ما را بخواهي كرد نوميد
كرم پس با كه خواهي كرد جاويد
رحيمي، خلق را معصوم گردان
ز لطف خويش نامحروم گردان
خدايا گر بصورت آدميايم
نه ايم آگاه مشتي اعجمي ايم
چو ما هستيم مشتي نو مسلمان
براورديم انگشتي در ايمان
ز مشتي خاك انگشتي تمامست
منه انگشت بر ديگر كه خامست
كسي كو غايب از تو يكزمانست
در آن دم كافرست اما نهانست
اگر خود غايبي پيوسته باشد
در اسلام بر وي بسته باشد
حضوري بخش اي پروردگارم
كه من غايب شدن طاقت ندارم
مرا از خلق برهاني تواني
چو كارم با تو افتد آن تو داني
خدايا ميروم تو رهبرم باش
حقيقت بخش جان غمخورم باش
چو گفتم مدتي افسانهٔ تو
بمردم با دلي ديوانهٔ تو
اگر طفلم مرا اين بس بلاغت
كه داديم از همه عالم فراغت
مرا گر بود انسي در زمانه
بمادر بود و او رفت از ميانه
اگرچه رابعه صد تهمتن بود
وليك او ثاني آن شير زن بود
چنان پشتي قوي بود آن ضعيفه
كه پشت شرع را روي خليفه
اگرچه عنكبوتي ناتوان بود
ولكين بر سر من پيلبان بود
نه چندانست بر جانم غم او
كه بتوان كرد هرگز ماتم او
بيا تا آه ازين غم برنيارم
غمش در دل كشم دم برنيارم
چو محرم نيست اين غم با كه گويم
مرا او بود محرم با كه گويم
گر او را ندهد اينجا آمدن دست
مرا عمري نماند، آنجا شدن هست
اگر با او رسم با او بگويم
غمي كز مرگ او آمد برويم
نبود او زن كه مرد معنوي بود
سحرگاهان دعاي او قوي بود
عجب آه سحرگاهيش بودي
ز هر آهي بحق راهيش بودي
چو سالي بيست هست اكنون زيادت
كه نه چادر نه موزه بود عادت
ز دنيا فارغ و دولت گزيده
گرفته گوشه و عزلت گزيده
بتو آورده روي اي رهنمايش
بسي زد حلقه بر در درگشايش
تو ميداني كه در درد تو چون بود
كه رويش هر سحرپر اشك خون بود
بسي در گريه و در بيقراري
شبانروزي ترا خوانده بزاري
بپشتي تو عمري كار كرده
ز شوقت روي در ديوار كرده
تو بودي از دو عالم ناگزيرش
بفضلت دست گير اي دستگيرش
تنش را خواب خوش ده در سلامت
دلش بيدار گردان تا قيامت
درون خاك او شمعي برافروز
كه نه در شب فرو ميرد نه در روز
ز پيش آن بهشت جاوداني
دري در گور او كن ميتواني
اگر گرديش از دنياست قسمت
بشو از وي بيك باران رحمت
نداكردت بسي و تو شنودي
ندايي بشنوانش از خود بزودي
كفن در بر حرير خلد گردانش
لحد كن مرغزاري بر تن و جانش
بصدق دل چو بسيارت وفاداشت
اميد او روا كن كو ترا داشت
مگردان از من تيمار ديده
مددهاي دعاي او بريده
كسي كو در دعا آرد مرا ياد
همه وقتي نگهدارش خدا باد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد