شبي دور از لب و دندان اغيار
به دندان ميگزيدم من لب يار
درآمد باغبان با گل همي گفت
بگو تا خود كه بود امشب ترا جفت
نقاب از روي خوبت كه كشيده است
لب و لعلت بدندان كه گزيده است
دم باد صبا خوردي شكفتي
به دست هر كس و ناكس بيفتي
لبانم نيم شب تا روز تر كرد
نسيم آمد دهانم پر ز زر كرد
دهانم خون بلبل ميمكيده است
از آن خون قطرهٔ بر لب چكيده است
مكن عهد و وفا داري فراموش
بيا چون جان شيرينم در آغوش
ترا چون من هزاران بنده باشد
كه سر در پاي تو افكنده باشد
مرا چون تو به عالم هيچ كس نيست
شكيبم از وصالت يك نفس نيست
ترا بهتر ز من عاشق هزاراست
مرا بي روي خوبت كارزار است
لبانم خشك و چشمم اشگباران
زمين خشك را جانست باران
همي ترسم ازين دوران گردون
كه دون را نيك كرده نيك را دون
بيك گردش كه گرد خود بگردد
نظام كار نيك و بد بگردد
ترا در كورهٔ آتش بسوزد
مرا آتش به دل در بر فروزد
ترا باد خزان پژمرده دارد
مرا هجران تو افسرده دارد
مبادا روز ما را روشنائي
شب وصل ترا روز جدائي
مبادا بي وصالت روز ما خوش
كه از هجران تو باشم بر آتش
مبادا بي وصالت زندگاني
كه تو هستي مراد جاوداني
درين انديشه بودند تا سحرگاه
نبودند از قضا آگه كه ناگاه
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۷ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد