رفتن مرغان بحضرت سليمان علي نبينا و آله و عليه السلام و شكايت نمودن از بلبل

۳۷ بازديد


شنيد ستم كه در دور سليمان
كه بد ديو و پري او را بفرمان
نشسته بود روزي بر سر تخت
سعادت ياور و اقبال با تخت
شدند مرغان بدرگاه سليمان
بر آورده ز دست بلبل افغان
بناليدند چو ناي و مي زدند چنگ
گهي بر سر گهي بر سينهٔ تنگ
چو بگشادند همه منقار آمال
بسي بر خاك ماليدند پر و بال
ز بلبل جمله مي‌كردند شكايت
همي گفتند هر يك در حكايت
هر آن رازي كه در دل مي‌نهفتند
سليمان را يكايك باز گفتند
ز بلبل جمله مي‌كردند شكايت
همي گفتند هر يك در حكايت
خطيب مرغها مرغي نزار است
نهاده منبرش بر شاخسار است
لئيمي ترش روي و پر فغانست
وليكن مرغكي شيرين زبانست
نمي‌بندد دمي شيرين نفس را
نمي‌گيرد به چيزي هيچ كس را
هميشه جامهٔ بي رنگ پوشد
ريا و زرق و هستي مي‌فروشد
به صد دستان زهر دستي سرآيد
چوهنگام بهار و گل درآيد
چوديگي بر سر آتش به جوش است
نمي‌خسبد همه شب در خروش است
همي‌نوشد شراب آب انگور
همي نالد به زاري همچو طنبور
ز خامي مي‌زند آن قلتبان خوش
كه خام آوازه دارد پخته خاموش
چو چشمش گريد آهش كلّه بندد
دهان گل بر او حالي بخندد
قدش پست است و بانگش بس بلند است
خداوندا كه او را حيله چنداست
ندارد صبر و باشد بي قرار او
كند از شوق خود را آشكار او
ندارد يك زمان ذوق و حضوري
ز درد عشق هست او ناصبوري
نه بيند هيچ كس رخسارهٔ او
بجز گل كو بود غمخوارهٔ او
وگر نه اختيار از دست بستان
بده ما را خلاص از دست مستان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد