آگاهي يافتن خسرو از پيدا شدن گل

مشاور شركت بيمه پارسيان

آگاهي يافتن خسرو از پيدا شدن گل

۳۷ بازديد


چنين گفت آن حكيم نغز پاسخ
كه چون از قصر شه گم گشت گلرخ
شدند از هر سويي گل را طلبگار
نيامد هيچ باد از گل خبردار
فغان برداشت شاه و اشك بگشاد
دلش صد جوي خون از رشك بگشاد
بدل ميگفت: روزي چند گردون
بتركم گفت، بازم برد در خون
جهانا هرچه بتواني بخواري
بكن با من، زهي ناسازگاري
چو در خون، زار ميگردم فلك وار
چرا آخر نميسوزم بيكبار
تن من سوختست از گل بصدرشك
دلم پر آتشست و ديده پر اشك
ز چشم اين سوخته چون نم گرفتست
درون آبست آتش كم گرفتست
كجاآتش كند در من اثر نيز
نسوزد سوخته بار دگر نيز
منم گل كرده خاك، از آب ديده
ز باد سرد دل، آتش دميده
دلي دارم بزير كوه اندوه
چو كاهي ناتوان و ميكشد كوه
شدم ديوانه از سوز جدايي
چه سازم با غم روز جدايي
كجا، كي، اي دلم با خويش برده
غمت خواب من دلريش برده
چو پنهان گشت عالم بينم، آخر
چگونه نيز عالم بينم آخر
بخون بردوختم چشم از زمانه
كه پرخونست و خون از وي روانه
خداوندا، مرا زين درد برهان
ز سوز هر و آه سرد برهان
مرا پيدا كن اين راز نهاني
كه بر من تلخ شد عيش جواني
چو برجان زد گره چندانك خواهي
گشادش آن گره فضل الهي
يكي هندو زني،‌ از مطبخ شاه
رخ گل ديده بود آن روز در راه
كه حُسنا در برش ميرفت چون تير
بيامد پيش خسرو، كرد تقرير
برخودخواند حُسنا را شه آنگاه
چو حُسنا را، نظر افتاد بر شاه
چوبرگ بيد، لرزان گشت از بيم
رخش شد زعفراني، دل بدونيم
ازان هيبت زبانش رفت از كار
تو گفتي ميدهد برخويش اقرار
مرا ياد اين سخن از گفت داناست
كه نايد بد دلي با فعل بد راست
ز سر تاپاي، هر مويش كه خواهي
همي دادند بر جرمش گواهي
نشد بيچاره پيش انديش ازان كار
كه شد در خون جان خويش ازان كار
بجاي آورد حالي شاهزاده
كه آن كاريست با حسنا فتاده
شه رومي، چو تركان كين گرفته
دلش چون جعد زنگي،چين گرفته
بحسنا گفت: اي سگ رازبگشاي
فرو بستي مرا، آواز بگشاي
بگو تا آن سمنبر را چه كردي
گل صد برگ دلبر را چه كردي
چو حسنا اين سخن بشنود از شاه
بشه گفتا نيم زين حال آگاه
تو خود داني امانت داري من
وفاداري و عهد و ياري من
ولي كان دل بود از گفت خالي
سخن گفتن توان دانست حالي
كسي كو كوژگفتن، خوي دارد
زبان در راستي كژ گوي دارد
چرا كژ گويي اي من خاك كويت
كه كژ گفتن بريزد آب رويت
چو خر بهتر نگردد هيچگونه
چه كن پالانش برنه باژگونه
شهش فرمود تا چون سگ ببستند
دو خادم بر سرو پايش نشستند
بزير زخم چوبش، پاره كردند
ز خونش، خاك ره خونخواره كردند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد