آگاهي يافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را

۳۴ بازديد


الا اي روشنايي بخش بينش
تويي گنج طلسم آفرينش
تويي گنج وجهان پرگوهر از تست
سپهري و فلك پراختر از تست
ز گنج عشق گوهر بر جهان ريز
شراب معرفت در حلق جان ريز
جهاني خلق را يكرنگ گردان
جهان بر كور چشمان تنگ گردان
ز يك رنگي برآور روشنايي
دو عالم را بهم ده آشنايي
چو شمعي، خويشتن سوزي بياموز
تو ميسوز و جهاني مي برافروز
چو هستت قدرت پاكيزه گويي
كه هم يك رنگ، هم دوشيزه گويي
ز هر علمي كه بايد بهره داري
بميدان سخن دل زهره داري
ز تو گر ذكر ماند در زمانه
عوض باشد ز عمر جاودانه
چه بهتر مرد را از يادگاري
كه بعد از وي بماند روزگاري
كنون از سر بگستر داستاني
كه دربند تواند اين دم جهاني
چنين گفت آنكه از ابر معاني
مسلّم آمدش گوهر فشاني
كه چون هرمز نهاد آن مكر آغاز
كه تا گل را ستاند از پري باز
چهل روز از سپاهاني امان خواست
امان دادش چنان كش دل چنان خواست
ولي شاه سپاهان آن چهل روز
چهل ساله كشيد از دست دل، سوز
نبودش صبر تا خود كي درآيد
كه آن چل روز بي پايان سرآيد
فرو شد از هم و بگداخت از سوز
چله ميداشت گفتي آن چهل روز
نه روزي دل بر آسودي بسوزش
نه يك شب خواب بودي تا بروزش
نيابد چشم عاشق خواب هرگز
كه نبود چشم او بي آب هرگز
همه انديشه آن بودش شب و روز
كه تا چل روز آيد آن دل افروز
چو باز آيد رهي گيرم ز سرباز
ز پايش موزه اندازم بدر باز
بنگذارم دمي از خويش دورش
كنم از هركه پيش آيد نفورش
بميزانش كشم وانگه بدرخواست
خوشي در پردهٔ خود بينمش راست
حسابي ميگرفت آن شاه غافل
كه نبود آن حساب از هيچ عاقل
بدو عقلش بگفت از خام كاري
كه شاها خط دوكش گر عقل داري
بآخر چون بآخر شد چهل روز
نشد آگه ز هرمز شاه دلسوز
نشست آن شه پگاه از خون برش تر
كه تا هرمز كي آيد از درش در
بسي بنشست و بس برخاست آن شاه
نيامد هيچكس پيدا ازان راه
بدل ميگفت امروزي كنم صبر
كه تا فردا برايد ماهم ازابر
بيايد پيش من هرمز پگاهي
ز گلرخ پس رو خود كرده ماهي
بدين امّيد روز آورد با شب
ولي تا روز آن شب كرد يارب
همه شب جاي خوابش خون گرفته
زمين از اشك او جيحون گرفته
دُرش در چشم ازان وسواس ميگشت
مژه در چشم او الماس ميگشت
چو دُر از چشم او پيدا همي شد
كنار او ز دُر دريا همي شد
گهي از روي گلرخ ياد ميكرد
گهي از شوق او فرياد ميكرد
گهي چون مرغ بي آرام ميشد
گهي از تخت زر بر بام ميشد
گهي از در چو باد صبح ميجست
گهي دل در كليد صبح ميبست
گهي گفت اي حكيم ناوفادار
چو شد چل روز چون نايي پديدار
مكر او نيز بر دست پري ماند
پري بردش، ازان از من بري ماند
چو شمعي شب بروز آورد از سوز
ولي زان شب بتر بودش دگر روز
چو دراز برج گردون باز كردند
كواكب خانهها را ساز كردند
همه يكسر بدان در، دردويدند
ازان چون صبح بدمد ناپديدند
چو قرص تيغ زن بگشاد بازو
چو پرآتش تنوري، در ترازو
بجوشيد ازتنور آتشين خوش
جهان شد جمله پر طوفان آتش
چو طاوس مرصّع بال گردون
علم زد با هزاران جلوه بيرون
يكي را شه بر هرمز فرستاد
كه اي استاد بگذشت آن بر استاد
بگو كز چيست اين چندين مقامت
بيا چون گشت چل روزي تمامت
مرا خود دل ز غم زير و زبر شد
كه تا اين چل شبانروزم بسرشد
قدم در نه، رها كن از سخن دست
چو زلف گلرخ اين چل را مكن شست
شبانروزي دگر كاري ندارم
مگر بنشسته روز و شب شمارم
نهادي از پي اين عهد گردن
كنون هم سر مپيچ ازوعده كردن
اگر بنشستهيي و گر بپايي
ز پا منشين چنان كاين دم بيايي
اگر گل را گرفتي پيشم آري
مرا دلخوش كني با خويشم آري
چو آن مرد اين سخن بشنيد از شاه
بزخم پاي گرد انگيخت از راه
چوتيري كاورد قصد نشانه
شد آن پرتك سوي هرمز روانه
چونزديك در هرمز رسيد او
در هرمز چو آهن بسته ديد او
بنرمي حلقه برسندان در زد
چو كس پاسخ ندادش سخت تر زد
بصد در، در بزد آن در زن خوار
درش نگشاد و لرزان گشت ديوار
زماني در زدن را باز ميداد
زماني از برون آواز ميداد
چو دادي از برون بسيار آواز
صدادادي جوابش از درون باز
يكي همسايهٔ بي سايه ناگاه
برون آمد چو خورشيدي ز خرگاه
بگفتش در مزن اي در زن سرد
مكوب اي آهنين دل آهن سرد
كه چل روزست تا هرمز بشبگير
از اينجا شد برون چون از كمان تير
سه زن را با دو تن ديگر ببردست
مگر ايوان بديگر كس سپردست
چو پاسخ يافت از زن مرد در زن
بجست از جاي چون ارزن زدرزن
چوباد از رهگذر حالي گذر كرد
برشه رفت و زان حالش خبر كرد
شه از گفتار مرد از جاي برجست
چو شيري مست ميزد دست بر دست
گهي لب را بدندان پاره ميكرد
گهي جان را بمردي چاره ميكرد
گهي ز انديشه در سودا فتادي
گهي در دست صد غوغافتادي
گهي در تاب شد چون شير از تف
گهي چون شير ميريخت از لبش كف
رگش راديده ميبرّيد بي نيش
دلش از غصه ميغرّيد بيخويش
برآمد آه خون آلود از شاه
كه دانست آنكه هرمز بردش از راه
زبان بگشاد كاحسنت اي سگ شوم
نكوكاري بكرد اين بدرگ روم
چو بد كردم، بدم افتاد از خويش
كسي كو، بد كند بد آيدش پيش
يقين دانم كه اين فكري نه خردست
كه اين زن را چنين از راه بردست
ندانم تا چسان تزوير آميخت
كه گل با او چو مي با شير آميخت
ندانم تا چه زرق و جادويي كرد
كه گل با من چنين كدبانويي كرد
ندانم تا چه دم داد آهنم را
كه گل برداشت چون بادي قدم را
كلوخ امرود كرد آن سگ بدستان
كلوخ آمدمگر برنارپستان
دلش را زو كلوخي بود در راه
كه آبي بركلوخش ريخت ناگاه
مگر سنگيش ازو در كفش افتاد
كه شد همچون كلوخي كفشش از ياد
مگر كفشش ازو در اندرون گشت
بمن بگذاشت كفش ازدر برون جست
چنان بي كفش رفت آن شوم زاده
كه مرد كفش دردامن پياده
مگر هرمز چو مرد كشفگر شد
كه گل را پاره بردوخت و بدر شد
مرا زين كفشگر رويي بنفشست
كه كافر نعمت و كافر درفشست
اگر خوردي ز كفش من قفا او
بزير كفش منشاندي مرا او
زن ناپارسا درخورد تيغست
اگر روزي خورد روزي دريغست
سگ از بيگانه با فرياد گردد
ز روي آشنا دلشاد گردد
سگ از وي به كه سگ همخانهيي را
بنگذارد شود بيگانهيي را
دريغا كان سگ از دامم برون جست
وزو آتش ز اندامم برون جست
دريغا گر مرا بودي خبر زود
وليكن چون كنم ديرم خبر بود
كرا افتاد هرگز در جهان اين
زهي كار جهان، كار جهان بين
گرامي داشتم آن شوم زن را
بپروردم بلاي خويشتن را
سخن جز بر مذاق او نگفتم
بسالي در فراق او نخفتم
چوجاني برگزيدم از جهانش
پس آنگه خواندمي آرام جانش
شبي گر دست من بروي رسيدي
بده روز آتش اندر ني دميدي
بتندي پيرهن را چاك كردي
بكندي موي و بر سر خاك كردي
برآوردي فغان از دل بزاري
مرا از در برون راندي بخواري
وگر استادمي از دور بر راه
چو چشم او در افتادي بدرگاه
دو چشم از چشم من برهم نهادي
چنين اين خسته را مرهم نهادي
بپوشيدي بپرده روي از من
گريزان گشتي از هر سوي از من
ز زنگي، طفل چون آرد هراسي
ز من او بيش آوردي قياسي
چه گر شاهي بقال و قيل بودم
بچشم گل چو عزرائيل بودم
چنان ترسيدي از من آن جفا كيش
كه من زومي بترسيدم ازو بيش
اگر ديدي مرا درجاي خالي
بگردانيدي از من روي حالي
نه گوهر خواستي نه جامه وزر
نه آرايش نه مشّاطه نه زيور
ز شادي منش اندوه بودي
ز مهرم بر دلش صد كوه بودي
اگر روي مرا در آب ديدي
بشب هندوستان درخواب ديدي
ز خود صد دستبردم برشمردي
بنرد حيله صد دستم ببردي
مگر گفتم ز روي شرمگيني
ندارد آرزوي همنشيني
مگر گفتم كه از بس پارسايي
همه ننگ آيدش از پادشايي
مگر گفتم ز بيماري چنانست
كه گر با من بود، او رازيانست
چه دانستم كه آن شوم زبونگير
درون پرده خواهد شد برونگير
مرا گويد سوي باغم كسي كن
چوباز آيم تماشاها بسي كن
نبودش هيچ دامنگير با من
ازان درچيد ازين سرگشته دامن
دريغا گر كسم آگاه كردي
سپه درحال عزم راه كردي
نميگردد كمم يكدم ز دل سوز
چه سازم چون كنم بگذشت چل روز
چه سگ بود آنكه گل را برده از راه
نترسيد و نه انديشيد از شاه
حكيمي و پزشكي كرد تلبيس
كه تا از راه برد او را چو ابليس
وليك آن مرد را اين دست ازان بود
كه بس نيكو و بس شيرين زبان بود
چو بس پاكيزه بود آن مرد دانا
شد از پاكيزگي بر گل توانا
درين معني مرا اوّل گنه بود
كه او در شهر همچون خاك ره بود
رسانيدم ز خاكش سر بگردون
مكافاتم چنين كرد آن سگ دون
چو پاي از جاي شد بر پي چه پويم
كه يار از دست دادم مي چه جويم
شد القصّه ازين غصّه شب و روز
چو شمعي اشك ميباريد در سوز
بشب در يك زمان خوابش نبودي
بجز خون بر جگر آبش نبودي
چوني زاتش دلش در سينه ميسوخت
ز بي مهري گل در كينه ميسوخت
بران بنشست آخر شاه خونخوار
كه تا از پرده چون آيد برون كار
درون پرده زان دل بيقرارست
كه كار پرده بيرون از شمارست
كنون با حال خسرو شاه آييم
سپاهان رفت با اين راه آييم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد