رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان

۳۶ بازديد


برامد نالهٔ كوس از در شاه
بجوش آمد چو دريا كشور شاه
ز عالم، بانگ زرّين ناي برخاست
ز بانگ ناي،‌دل از جاي برخاست
جهان در زير گرد ره نهان شد
همه خاك زمين بر آسمان شد
بدين كردار، تاج پادشاهان
سپه ميراند تا دشت سپاهان
چو از رومي سپاهاني خبر يافت
سپاهي گرد كرد و كار دريافت
ببالا،‌گرد دو لشكر چنان بود
كه گويي نردبان آسمان بود
برامد از بيابان نالهٔ كوس
تو گفتي كوس ميزد بر زمين، بوس
ز آواز دراي و بانگ شيپور
تو گفتي در قيامت ميدمد صور
سحرگاه از ميان گرد لشكر
دُرفشان شد درفش شاه قيصر
ز عكس خود، همه سرهاي نيزه
شده مانندهٔ خورشيد ريزه
ز عكس جوش و بانگ تبيره
شده تفّيده مغز و چشم خيره
نماز ديگري خورشيد شاهان
فرود آمد بصحراي سپاهان
برون تافت از كنار جنگ جايش
چو خورشيدي مه پرده سرايش
چو تاج چرخ سوي باختر شد
عروس آسمان پيرايه درشد
جهان شد زير خيمه ناپديدار
زمين چون آسمان شد خيمه كردار
شب تيره درين پيروزه خرگاه
سياهي بود، زرّين گويش از ماه
مگر بر تخت نرد چرخ، پروين
بگردانيد چندان مهره زرّين
شبي تاريك بر راه مجرّه
شده خورشيد روشن ذرّه ذرّه
شفق را جامهٔ خوني كشيده
زدبران شكل ماموني كشيده
گرفته تختهٔ افلاك جدول
نشسته شب كه اقليدس كند حل
ز آب زر، ذوابه بر كشيده
چو ديباي كبود زر كشيده
نياسودند آن شب جمله در دشت
كه تا چتر از سر افلاك بر گشت
چو خورشيد از دم كژدم برامد
ز عالم بانگ رويين خم برامد
چو گيتي گشت چون درياي سيماب
دو لشكر سر برآوردند از خواب
كشيدند آن دليران صف ز هر سو
باستادند هر يك روي در رو
خروش ناي چون صور سرافيل
بگردون شد ز پشت كوههٔ پيل
سواران آهنين دل كوه رفتار
ز سر تا پاي در آهن گرفتار
دوباره صد هزار از پاي تا فرق
چو ماهي جمله در جوشن شده غرق
نخستين، پيش ميدان شد پياده
قدم غرقه در آهن تا چكاده
بيك ره تير بگشادند برهم
بيك ساعت درافتادند بر هم
جهان پنهان شد از گرد سواران
هوا تاريك گشت ازتير باران
چنان گردي پديدار آمد از راه
كه شد چون گنبد گل، گنبد ماه
بزير گرد، مهر و ماه گم شد
سپهر راه بين را راه گم شد
ز پيكان عالمي پر ژاله كردند
زمين از خون مردم لاله كردند
هرانكس را كزان يك ژاله بگرفت
جهان از خون آنكس لاله بگرفت
فلك از عكس چون درياي خون شد
زمين از پاي اسبان چون ستون شد
معلّق گر نبودي طاس گردون
شدي تاسر چو طشت خاك پرخون
روان شد سيل خون فرسنگ فرسنگ
ميان خون سر مردان چو خرچنگ
برامد جوي خون از اوج گردون
چو بحر خون همي زد موج، گردون
ز كشته كوه شد يكسوي كشور
ز خون دريا شد آن يكسوي ديگر
ز گرما، مركبان بي تن ببودند
بجاي كفك، خون افگن ببودند
چو تيغ از خون دشمن ريخت باران
قلم شد تيغ در دست سواران
ز خون، شنگرف گفتي ميسرشتند
همه شنگرف، اسبان مينوشتند
چنان برخاست ازعالم قيامت
كه ديو آنجا گرفت از بيم اقامت
قيامت بود، امّا خلق زنده
بسي مرده بسي هرسو فگنده
ز خون خصم روي هفت اقليم
گرفته جوي خون چون روي تقويم
همه كار زمين خونخوارگي بود
فلك از دور، خود نظّارگي بود
چو طاس آتش ازگردون در افتاد
گهر از طشت گردون باسرافتاد
چو شد در قيروان خورشيد غرقاب
برون ريخت از مسام چرخ سيماب
گروهي كشته را از هم گشادند
گروهي خسته را مرهم نهادند
چو پر بگشاد مرغ صبحگاهي
مه روشن معلّق شد بماهي
بماهي همچو يونس صيد شد ماه
برآمد يوسف خورشيد ازچاه
گهي بر خاك و گه بر ميغ ميزد
سپر بود و دو دستي تيغ ميزد
سرافرازان دگر ره،‌صف كشيدند
دو رويه صور در گيتي دميدند
بپيش صف درآمد خسرو از پس
كشيد از خون بپاي اسب اطلس
چو رعدي گشت، حالي يك فغان زد
كه گويي اين جهان بر آن جهان زد
گهي تاخت اسپ بر بالا و پستي
گهي زد تيغ پيش و پس دو دستي
تو گفتي داشت آنجا ميغ در تيغ
كه خون ميريخت و ميزد تيغ در ميغ
اجل با تيغ او همسر همي رفت
قضا همچون قلم بر سر همي رفت
چو برقي تيغ او ميرفت و ميريخت
بيك ضربت بسي سر از سران ريخت
چو لاله بود سر تا پاي در خون
كه ميآمد ز كوهي كشته بيرون
ز لشكرگاه ميشد نعره بر ماه
ز بسم اللّه وز الحمدللّه
جهان ازشعلهٔ خورشيد پرتف
چو آتش گشته هر شمشير در كف
زمين گل شد ز خون سرفرازان
فرو ماندند بر جا اسپ تازان
زمين را خون چنان غرقاب ميكرد
كه ماهي زمين اشناب ميكرد
بآخر، بر سپهدار از سپاهان
شكستي آمد از خورشيد شاهان
چو در گرديد اين زرّين سطرلاب
ازين نه تختهٔ پاشيده سيماب
ز دست شب گريزان در افق شد
مه از مشرق برين نيلي تتق شد
جهاني شد فلك پر دُرّ شهوار
گرفت آفاق عالم ميغ هموار
شبي همچون سياهي بصر شد
ز گور كافران تاريكتر شد
شبي در چادر قيري نهفته
چو زير چشم بندي،‌چشم خفته
طلايه بي خبر در خواب مانده
ز غفلت بر ره سيلاب مانده
يكي نيكو مثل زد پير استاد
كه خواب مرد سلطان هست بيداد
در آن تاريك شب خسرو برون شد
شبيخون كرد و دشمن سر نگون شد
بگرد لشكر دشمن درامد
جهان بر لشكر دشمن سرامد
سپاه از خواب درجستند ناگاه
يكي زيشان نه لشگر ديدنه شاه
بهم گفتند هنگام گريزست
كه شب چون هندوي انگشت تيزست
درافگند اسپ بر شه، خسرو نو
نبودش خانه، مانش كرد خسرو
درامد گرد شه پيل و پياده
ز اسپ خويش رخ بر شه نهاده
چه گويم قصّه، وقت صبحگاهان
بزاري كشته شد شاه سپاهان
شبي نابوده خوش در زندگاني
شبش خوش كرده نوروز جواني
جهانا تا كي از تو بس كه كشتي
نگشتي سيرچندين كس كه كشتي
چو ميداري كهن افتادهيي را
چراپس ميبري نوزادهيي را
زهي مرگ پياپي اين چه كارست
كه در هر دم نه مرگي صد هزارست
اگر نه مرگ مردم عام بودي
زهي حسرت كه در ايام بودي
تو چون شمعي درين زندان همي باش
ميان سوختن خندان همي باش
نيي تنها بنه تن، چند از اندوه
كه تن را خوش بود مرگي بانبوه
كسي كو مُرد اگر تو پيش بيني
برانديشي و مرگ خويش بيني
چرا بر مردگان بسيار گريي
كه ميبايد كه برخود زار گريي
چو داري مردهيي افتاده در پيش
تويي آن مرده، بگري زار بر خويش
رهي دورست امّا بعد مرگت
ازينجا برد بايد زاد و برگت
اگردر دست و گردرمان، از اينجاست
كه زاد راه بي پايان ازينجاست
تو خود زينجا سر رفتن نداري
كه جز خوردن و يا خفتن نداري
چو تو از زخم خاري خسته گردي
چه سازي گر بدوزخ بسته گردي
چو ازخاري تواني شد دژم تو
مكن بر هيچ گلبرگي ستم تو
اگر شاه سپاهان بد نكردي
بهر يك تيغ، زخمي صد نخوردي
بخوزستان چو چنداني جفا كرد
ز قيصر در سپاهان آن قفا خورد
چو پيدا گشت تاج شاه انجم
ز زير هودج چرخ چهارم
فرو شد شه با سپاهان چو جمشيد
منوّر كرد عالم را چو خورشيد
در گنج گهر بر خويش بگشاد
ببخشش هر دو دست از پيش بگشاد
بزرگان را بخلعت نامور كرد
همه كار سپاهان معتبر كرد
ولي پيوسته خسرو در تعب بود
كه از هر گلشن آنجا گل طلب بود
بسي زان بت خبر جست و نمييافت
بهر دم بيشتر جست و نمييافت
بشه گفتند گشت آن ماه غرقاب
ازو يا ماهي آگاهست يا آب
نشد يك ذرّه از گل شاه نوميد
كه عاشق زنده ز امّيدست جاويد
دلش خالي نشد از مهر آن ماه
خيالش بست نقش چهر آن ماه
بسي بگريست و چون ديوانهيي شد
ز شرم مردمان در خانهيي شد
زبان بگشاد چون بلبل بگفتار
كه اي گل كرديم در خون گرفتار
چو مور از خانه بيرون اوفتادم
چو مويي درجهان افگند بادم
تويي يار، از تو ياري مينبينم
تن خويش از نزاري مينبينم
كجا رفتي كه من بيتو چنانم
كه چون درياي آتش گشت جانم
ز چشمم خون گشادي و برفتي
مرا در خون نهادي و برفتي
چنان زخمي بجان من رسيدست
كه خوناب از مسام من چكيدست
ز بيخوابي چنان شد كار بر من
كه دشمن ميبگريد زار بر من
همه شب خون دل از چشم بارم
خيالت را چگونه چشم دارم
هران رازي كه در دل داشتم من
ز خون بر روي خود بنگاشتم من
بيا و يك نظر بر رويم انداز
ز روي من فرو خوان اين همه راز
چو آخر از دلش آن سوز برخاست
بديدار جهان افروز برخاست
چو شيدايي دران ايوان همي گشت
بيك يك خانه سرگردان همي گشت
درون خانهيي يك تخت زر ديد
برو سر گشتهيي بي پا و سر ديد
تني چون شوشهٔ زر از نزاري
فرو مانده بصد سختي و زاري
ز جان سير آمده ازناتواني
شده گلگونهٔ او زعفراني
چو يافت از چهرهٔ او شاه بهره
جهان افروز بود آن ماه چهره
دل خسرو بدرد آمد ز دردش
برامد همچو زر از روي زردش
بدان رنجور گفت اي ماه چوني
كه داري همچو گردون سرنگوني
چنين زار و نزار آخر چرايي
مگر بيماري از درد جدايي
مگر در علت عشقي گرفتار
كه نتوان داد شرح آن بگفتار
جهان افروز او را آشنا يافت
بنو، گفتي كه جاني از خدا يافت
نظر بگشاد و در خسرو نگه كرد
ز ديده اشك خونين سر بره كرد
چنان بر چشمش از خون بسته شد راه
كه نتوانست ديدن چهرهٔ‌شاه
همه بيناييش از خون فرو بست
وزان خون راه بر گردون فرو بست
بسي بگريست خسرو بر سر او
ز نرگس كرد پرخون بستر او
ميان اشك ازو آغشته تر شد
بپاي افتاد وزو سرگشته تر شد
جهان افروز چون با خويش آمد
ز سر در اشك چشمش پيش آمد
رخش چون ماه جان افزاي ميديد
خطش بر مه جهان آراي ميديد
خطي همچون زمّرد گرد ماهي
هزاران حلقه در زلف سياهي
رخش چون ديد، با دل درمري ماند
از آن رخ همچو شاهي در غري ماند
دران دم مينينديشيد از كس
نگاهي مي نكرد از پيش و از پس
كسي درد فراق يار برده
بسي در هجر او تيمار خورده
كجا انديشد ازتير ملامت
كه ديد از عشق ورزيدن سلامت؟
ز بي صبري برفت ازدل قرارش
بدست آورد زلف مشگبارش
چو زلف يار خود در دست ميديد
همه خلق جهان را مست ميديد
نهادش روي بر روي و بيكبار
نه عقلش ماند و نه جان سبكبار
چنان از اشتياقش جان همي سوخت
كه جان خويش بر جانان همي دوخت
چو لختي بيخودي كرد آن دل افروز
بخسرو گفت كاي شمع جهان سوز
مرا در جوي بيتو آب خونست
ترا در جوي بي من آب چونست
مرا زين درد كي خواهي رهانيد
بكام خويش كي خواهي رسانيد
ببين تا چون رگ جانم گشادي
چگونه داغ بر جانم نهادي
بصد محنت گرفتارم تو كردي
چو مويت سرنگونسارم تو كردي
منم جاني وفايت را بسر بر
دلي پرخون و چشمي تا بسر بر
زرنگ و بوي عالم چشم بسته
ببوي آشتي رنگي نشسته
چو كوزه دست بر سر پاي در گل
چو كاسه سوز و گرمي كرده حاصل
بدل بردن، برم چندان نشستي
كه دل بربودي و در جان نشستي
مكن بر جان ودل چندين كمينم
بترس آخر ز آه آتشينم
طبيبم بودهيي درمان من كن
ببين دردم دواي جان من كن
چو هردم ياد آيد از پزشكم
بپهلو مي بگرداند سرشكم
دو چشمم تيره بي آن ماهپارهست
چگونه تيره شد چون پر ستارهست
چو چشم تيره كرد آن ماهپاره
از آن بيرون شد از چشمم ستاره
چو شمعم ازتف آن شهد شيرين
نداد اين خسته دل راموم مومين
چنان مشغول جان افزاي خويشم
كه نيست از عشق او پرواي خويشم
اگر درمان نخواهد كرد يارم
ز عشقش كشتهيي انگار زارم
بگفت القصّه از هر گونه يابي
توقع بودش از خسرو جوابي
شه اوّل گفت اي سرو سمن بوي
مرا از قصّهٔ گلرخ خبرگوي
خبرده تا درين ايوانست يا نه
كجاست اين جايگه پنهانست يا نه
بسي سوگند خورد آن ماهپاره
كه گل شد غرقه چون در آبساده
كسي را در جهان از وي خبر نيست
مرا زين بيش آگاهي دگر نيست
چو خسرو اين خبر بشنيد دانست
كه هرچ آن ماه ميگويد چنانست
دگر ره در ميان آتش افتاد
دل او در غم آن دلكش افتاد
دگر ره گفت از سر كارم افتاد
ز گل در راه چندين خارم افتاد
بدل گفتم رخ دمساز بينم
گلم را در سپاهان باز بينم
بكام خويشتن نابوده روزي
شبم خوش كرد وصل دلفروزي
چو گلرويم شود الحق پديدار
شود كار مرا رونق پديدار
كز اوّل رونقي بگرفت حالم
گرفت آخر ولي از جان ملالم
مرا تا سر نيايد زندگاني
ز گل گويم، ز گل جويم نشاني
چوبي جان يك نفس نتوان نشستن
دگر نايد ز من بي جان نشستن
چو در دل شد، ز دل بر در نيايد
بتركش گويم از دل برنيايد
لبش چون بازم آورد از لب گور
نپيچم از پي او يك پي مور
دل من ميدهد گويي گواهي
كه دارد حال آن دلبر تباهي
بجويم تا بيابم زو نشاني
كه جاني بهتر ارزد از جهاني
بدست آرد بجهدش زود هرمز
جز اين خود كي تواند بود هرگز
نياسايم بعالم در زماني
كه تازان بي نشان يابم نشاني
چو در دريا نهان شد درّ جانم
چو دريا گشت چشم دُر فشانم
كنون دريا نشيني كاردارم
كه درّم را ز دريا باز آرم
چو دريا دارد از گل چشم هرمز
ز دريا برنگيرد چشم هرگز
چو در دريا بود آغشته يارم
چو دريا خويش را سرگشته دارم
ز دريا باز بايد جستن او را
دل از دريا نبايد شستن او را
بسوزم ماهي دريا بآهي
برآرم گرد از دريا بماهي
چو درّي بالب درياش آرم
اگر در سنگ شد پيداش آرم
من از دريا كنون يك چشم زد را
بخشگي بازآرم درّ خود را
كنون خواهم ره دريا گرفتن
كم هاموني و صحرا گرفتن
شوم گل را ازين دريا طلبگار
و يا چون گل شوم من هم گرفتار
كرا بر گويم اين كارم كه افتاد
دلم برخاست زين بارم كه افتاد
كجايي اي گل پنهان بمانده
ز چشمم رفته و در جان بمانده
شدي چون مردمك در هفت پرده
بيا از مردمي هر هفت كرده
مرا هر بي خبر گويد ببرهان
نگردد آفتاب از آب پنهان
ازان در آب شد گم آفتابم
كه بود او مردم چشم پر آبم
جهان بر چشم من تاريك ازان شد
كه از من مردم چشمم نهان شد
چو بشنود آن جهان افروز شيدا
همه صحرا ز اشكش گشت دريا
بخسرو گفت كاي ديرينه يارم
چو ميبيني كه شد دريا كنارم
اگر راز دلم پيدا كنم من
جهان از خون دل درياكنم من
درين دريا مرا تنها بمگذار
دلم را در چنين سودا بمگذار
تويي در چشم من هم مهر و هم ماه
منم در دشت و دريا با تو همراه
بهرجايي كه خواهي شد پس و پيش
مكن از بهراللّه دورم از خويش
بترس از آه همچون آتش من
مرا برهان ز عيش ناخوش من
ترا سهلست اين تدبير آخر
ترا دارم مرا بپذير آخر
بديداري قناعت كردم از تو
تو ميداني كه چون خون خوردم از تو
اگر از من جداگردي ازين غم
دمار ازمن برآيد اندرين دم
منم در آتش عشق و جواني
تو داني گر بخواني گر براني
اگر گويي بخون برخيزمت من
ميان خاك ره خون ريزمت من
بتيغ عشق گر خونم بريزي
چه برخيزد ز خونم چند خيزي
عنايت كن عنان را باز بركش
و يا در پايم آور دست دركش
مده رنگم كه دل صد باره مُردي
اگر بوي وصال تونبردي
ندانم كرد، اگرچه غيرتم كشت
بسوي چادر وصل تو انگشت
چو شد ز اندازه سوز اشك آن ماه
بديدار خودش شد ميزبان شاه
كه تا بااو گذارد روزگاري
ولي نبود ز وجهي نيز كاري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد