بيمار گشتن جهان افروز خواهرشاه اصفهان و رفتن هرمز بطبيبي بربالين و عاشق شدن او بر هرمز

۳۹ بازديد


الا اي شهسوار رخش معني
بفكرت بحرگوهر بخش معني
بهر گوهر كه تو منظوم كردي
جهاني سنگدل را موم كردي
چو تو موم آوري از سنگ خارا
كني از موم شمعي آشكارا
چنان پيدا كني آن شمع روشن
كه از شمعت شود صد جمع روشن
جهان روشن ز شمع خاطر تست
مشو غايب كه جمعي حاضر تست
چو تو بر ميفروزي شمع آفاق
چراغي بر فروز از بهر عشّاق
چنين گفت آنكه بودش در سخن دست
كه هر دم ز يوري نو بر سخن بست
كه سلطان سپاهان خواهري داشت
كه چون سرو خرامان منظري داشت
بخوبي در همه عالم علم بود
جهان افروز نام آن صنم بود
زبازيهاي چرخ نامساعد
ببستر بر فتاد آن سيم ساعد
شهنشه زود هرمز را فرستاد
كه ما را ناتواني ديگر افتاد
نگه كن علّت و بشنو سخن زود
مكن تقصير، تدبيري بكن زود
چو پاسخ يافت هرمز از بر شاه
روان شد تا سراي خواهر شاه
سرايي ديد چون گنجي ذخيره
كه در خوبي او شد چشم خيره
بپيش صفّه تخت زر نهاده
جهان افروز بروي سر نهاده
زده حوران بگرد تخت او صف
گرفته عنبر و كافور بر كف
گلاب و عود بر بالين نهاده
بگردش خوانچهٔ زرّين نهاده
نقابي بر رخ چون مه كشيده
بزير چشم رخ بر شه كشيده
بسوي تختش آمد شاهزاده
همه دلها سوي آن ماه داده
جهان افروز چون در وي نظر كرد
جهان بر چشم خود زير و زبر كرد
رخي چون آفتابي ديد رخشان
لبي مانندهٔ لعل بدخشان
چو سروش قد و چون مه روي ديدش
زمّرد خطّ ومشكين موي ديدش
ز خطّش ماه سر ميتافت از راه
بزيبايي خطي آورده بر ماه
خطش برگرد مه بر هم زده دست
ز سبزه بر گل تر نخل ميبست
چو زلفش مشك باريها نمودي
خط او خرده كاريها نمودي
خط او حلقه گرد ماه ميزد
ميان شهر زلفش راه ميزد
بخوبي روي او هم آن هم اين داشت
كه برمه خوشههاي عنبرين داشت
سمنبر ماه را در خوشه ميديد
وزان خوشه دلي در گوشه ميديد
مهي و خوشه بسته عنبرينش
چو مشك تازه پنجه خوشه چينش
چو رخ بنمود آن درّ شب افروز
جهان افروز را تاريك شد روز
تن سيمين او بر نرم مفرش
بجوش آمد چو دريايي پر آتش
بجانش آتشي سخت اندر افتاد
بلرزيد و ازان تخت اندر افتاد
چنان ميتافت زان آتش درونش
كه پيراهن همي سوخت از برونش
سيه شد پيش چشمش روزگارش
هزيمت گشت از او صبر و قرارش
كجا در عشق ماند صبر كس را
كه دل طاقت نيارد يك نفس را
چو شد بيهوش آن دلخواه بي صبر
بسي باران بريخت آن ماه بي ابر
كنيزان گرد او حيران بماندند
گلاب و مشك چون باران فشاندند
چو آن دلداده لختي گشت هشيار
چو مستي پر گنه بگريست بسيار
ز حال خود خجل گشت و عجب ماند
چو كشت تشنه زان غم خشك لب ماند
بدل گفتا بلاست اين يا پزشكست
كه روي من ازو غرق سر شكست
بجاآورد هرمز كان سمنبر
ز عشق هرمز افتادست مضطر
برفت ونبض او آورد در دست
چو نبض او بديد از جاي برجست
بگفتا يافتم زين كار بهره
كه دارد زشت باد اين خوب چهره
بسامانش ببايد ساخت درمان
مگر درمان پديد آيد بسامان
بگفت اين و ز ديوان رفت بيرون
جهان افروز ازو خوش خفت در خون
بياران گفت دل پر سوز ماندم
كه در كار جهان افروز ماندم
ندانم چون كنم با او جفايي
چو ميدانم كزو بينم بلايي
من آنجا با دل اندوهگينم
نكو بودم كه در بايست اينم
وليكن چون كنم چون كار افتاد
جهان را اين چنين بسيار افتاد
بدو گفتند ياران شادمان باش
كه گفتت كز چنين غم سرگران باش
ترا زين جاي صد شاديست امروز
كه دو شهزاده بر شاهند دلسوز
جهان افروز و گلرخ يار داري
چرا پس از جهان تيمار داري
كسي كو يافت پهلو زين دو همدم
چرا پهلو نسايد با دو عالم
نيايد زان صنم كارم فروتر
دوعاشق چون سه باشند اين نكوتر
ز سه كمتر نشايد هيچ مايه
ناستد ديگ پايه بي سه پايه
كنون در عاشقي مايه تو داري
تجارت كن كه سرمايه تو داري
ز دو معشوق كارت بهتر آيد
برهٔ دو مادري فربه تر آيد
چو دو حلقه زني بر در زماني
كه گرزان نبودت زين درنماني
تراست اندر پزشكي آب در جوي
كه نانت پخته شد اكنون ز دو سوي
خوشي ميباز عشقي درنهان تو
مكن دل ناخوش از كار جهان تو
چنان در خنده آمد زان سخن شاه
كه بست از خندهٔ‌او بر سخن راه
همه شب خسرو از وسواس تا روز
چو شمعي تا سحر ميسوخت از سوز
چو پيدا شد دف زرّين دوّار
ستاره ريخت در دف سيم انوار
طبيبي را بر گل رفت خسرو
ز بهر درد دادش داروي نو
چو خالي بود گل چون نيم غمزي
بگفتش ازجهان افروز رمزي
كه تا آن دلبرم در بر گرفتست
ز جان خويشتن دل برگرفتست
جهان از روي گلرخ چون نگارست
جهان افروز باري در چكارست
چه گر از گل دلي پر سوز دارم
چرا دل بر جهان افروز دارم
ز گلرخ گو دلم پر سوز ميباش
جهان گو بي جهان افروز ميباش
بگفت اين و برفت از پيش گلرخ
سوي قصر جهان افروز فرّخ
همه شب در غم، آن ماه دل افروز
كه تا بيند رخ خسرو دگر روز
بدست ديو داده رشتهٔ دل
شده يكبارگي سرگشته دل
چو خسرو را بديد ازدردناكي
چو لعلي شد رخش از شرمناكي
دلش را شرمساري كارگر شد
مهش از شرم زير حجله در شد
چو مه را شهربند حجله كرد او
كنار خود ز پروين دجله كرد او
چو سيب هرمز از خط شد پديدار
فرو باريد بر رخ دانهٔ نار
برخ بر از دو نرگس رود ميكرد
بران سيبش كلوخ امرود ميكرد
چو دست سيمگون از بر بكردي
اساس عشق محكمتر بكردي
رگ دل چون بدست آورد جانانش
تن خود را رگي ميديد باجانش
چو دستش سخت داشت و روي رگ سود
دلش از مهر خسرو سست رگ بود
چو دست شاه شد بر روي رگ راست
دل دختر چو خون در رگ بتك خاست
برگ در شد دل در خون نهاده
براي دستبوس شاهزاده
رگ دختر ازان پس زود ميجست
كه ميزد هر زمانش بوسه بر دست
نشسته آن دو دلبر روي در روي
بزير چشم ديده موي در موي
بناي عشق هر دوگشته محكم
بيك ره حلقه شان افتاده در هم
همي گفتند بي پيغام و آواز
نهان از يكدگر با يكدگر راز
نمودند از كنار چشم اشارت
گرفتند از ميان ترك عبارت
جهان افروز با دل گفت صد راه
كه اي دل نيست اين دلبر بجز شاه
همه ترتيب شاهان ديدهام زو
سخن جز بر ادب نشنيدهام زو
مرا دل ميزند كو پادشاهست
كه بروي فرّيزداني گواهست
چو اين انديشه بر دل راه داد او
دل خود را بدان دلخواه داد او
بخسرو گفت كاي داننده استاد
شهت از بهر آن اينجا فرستاد
كه تا در كار من بندي دلي را
بزودي بر گشايي مشكلي را
دلم را در درون، آتش فگندي
تو سوز من برون، بريخ چه بندي
تو با من در درون ماني، ز بيرون
مرا با تو چه بايد كرد اكنون
مكن اين سركشي از سر برون كن
درونم سوختي درمان كنون كن
همي گفتم درون آيي تو بر من
چه دانستم برون آيي تو برمن
چه كردستم بجايت اي زبون گير
دو رويي از برونت او برون گير
شد آتش در درون من پديدار
بپل بيرون مبر اين شيوه كردار
همي تا دست بر دستم نهادست
ز دست او دل از دستم فتادست
چه غم بود اين كزو بر جانم آمد
ازين محنت برون نتوانم آمد
سرم سوداي اين سركش گرفتست
درونم شعلهٔ آتش گرفتست
ز سر تا پاي من در سوز ماندست
ندانم تا جهان افروز ماندست
درين محنت ز چشم بد بترسم
ز رسوايي خود بر خود بترسم
بيك ره عقل رفت و بيم جانست
كدامين عقل كاين سودانه آنست
بيك دم عشق تا در كارم آورد
بسي ديوانگيها بارم آورد
گر اين غم در دلم دارم نهان من
چه سازم با رخ چون زعفران من
وگر رويم بپوشم زير پرده
چه سازم با دل تيمار خورده
مرا اين درد بي درمان ز دل خاست
مرا اين آتش سوزان ز دل خاست
اگر صد سال بيماريم بودي
بسي به زين نگونساريم بودي
بلاي من بدرمان من آمد
چه شورست اين كه در جان من آمد
اشارت كرد شه را نزد خود خواند
باعزازش بنزد خويش بنشاند
بدو گفتا نپرسي خود كه چوني
ز سوز اندروني و بروني
پس احوال تبم را شرح ميپرس
درازي شبم را شرح ميپرس
طبيباني كه از دمساز پرسند
ز رنجوران ازين به باز پرسند
چو دمسازان اگر بيمار داري
ازين به كن مرا تيمار داري
چو از دل گرميم داري خبر تو
مسوز از تاب هجرم بيشتر تو
تو درمان كن كه من در دوستداري
نيم دور از طريق حق گزاري
بهر كامي ترا كامي ببخشم
بهر گاميت اكرامي ببخشم
اميد اندر من و تيمار من بند
طبيبي كن دل اندر كار من بند
مرا زين كار خود جز خستگي نيست
كه در كار منت دلبستگي نيست
نمي انديشي از بيماري من
تو گويي مي نه بيني زاري من
مگر از من نمييابي مراعات
بدي را نيكويي نبود مكافات


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد