چه گلرخ دايه را جان داده ميديد
ميان خاك و خون افتاده ميديد
نبودش تاب آن بيداد و خواري
برآورد از جهان فرياد و زاري
كتان سنبلي بر تن بدرّيد
چو گل بر خويش پيراهن بدرّيد
ز خون نرگسش گل گشت هامون
شد از شبرنگ چشمش خاك گلگون
فغان ميكرد و ميگفت اي گرامي
چرا كردي برفتن تيز گامي
چو حلقه سر نهادي بر در من
بزاري جان بدادي بر سر من
دل و جان در سر و كارم تو كردي
وفاداري بسيارم تو كردي
تو بودي از جهان جان و جهانم
چو رفتي از جهان برگير جانم
تو بودي غمگسارم در جواني
نخواهم بيتو اكنون زندگاني
تو بودي مونسم در هر بلايي
تو بودي مشفقم در هر جفايي
دريغا كز طرب لب تر نكردي
كه عمري رنج بردي برنخوردي
تو بودي كار ساز و ساز گارم
تو بودي مهربان و راز دارم
خداوندا بمردم در جواني
كه من سير آمدم زين زندگاني
چو ابرو از طرب پيوسته طاقم
كه هر دم ياريي بدهد فراقم
فلك هر ساعتي از بي وفائي
دهد از همنشينانم جدايي
عجب نبود كه همچون دايهٔ من
جدايي گيرد از من سايهٔ من
چه بودي گر برفت آن مهربانم
كه رفتي بر پي او نيز جانم
چو دزدان روي گل ديدند ناگاه
چو غنچه باز خنديدند ازان ماه
نگه كردند حُسنا در برش بود
يكي خورشيد و ديگر اخترش بود
گرفتند آن دو بت را و ببردند
بسوي دز بدزبانان سپردند
چو دزدان سوي دز رفتند از جنگ
ببالا كرد خسرو شاه آهنگ
چو بر خر پشته آمد شاهزاده
دو زن را ديد بر روي اوفتاده
بخواري هر دو زن را كشته ديدند
دو ديگر از ميان گمگشته ديدند
بهم آن هر سه تن اقرار كردند
كه دزدان پليد آن كار كردند
دو ناخوش روي را كشتند ناگاه
دو نيكو روي را بردند از راه
سيه كردند كار خويشتن را
كه كاري سخت آمد آن سه تن را
شه سرگشته دل در پيش ياران
فرو ميريخت خون دل چو باران
بياران گفت چندين مكر كرده
بلا ديده بسي و اندوه خورده
بچندين شهر چندين غم كشيده
كنون چون لقمه شد بر لب رسيده
يكي از دست ما اين لقمه بربود
ولي چه سود ازين چون بردني بود
اگر صد موي بشكافم بتدبير
برون نتوان شدن مويي ز تقدير
همه روز آن سه تن با هم ببودند
ز گلرخ راز گفتند و شنودند
نميديدند روي رفتن خويش
نه روي ماندن و آسودن خويش
بهم گفتند اگر باشيم يك ماه
ز ما يك تن نيابد سوز دز راه
مگر مرغي شويم و پر برآريم
كه تا از برج اين دز سر براريم
دل خسرو ازان غصه چنان شد
كه خوني گشت و از چشمش روان شد
رخش چون زعفران گشت و لبش خشك
دو دستي خاك ميافشاند بر مشك
حميّت بر تن او كارگر شد
دلش همچون فلك زير و زبر شد
بياران گفت آن درمانده مسكين
چه سنجد در كف دزدان بي دين
خداوندا تو ميداني كه چونم
تويي هم رهبر و هم رهنمونم
ببخشي بر من بيچاره گشته
ز خان و مان خويس آواره گشته
بفضلت بندازين سرگشته بگشاي
مرا ديدار آن گمگشته بنماي
ندارم از جهان جز نيم جاني
بكام دل نياسودم زماني
دل خود را دمي بيغم نديدم
بشادي خويش را يك دم نديدم
دلم خون شد بحق چون تو خاصي
كزين دردم دهي امشب خلاصي
چو شد زاندازه بيرون زاري او
درامد يار او درياري او
بخسرو شاه گفت آزاده فرّخ
كه فارغ باد شاه از كار گلرخ
كه من در شبروي بسيار بودم
بسي در عهدهٔ اين كار بودم
هم امشب نيز آن مه را بدزدم
وگرنه سر بتاب از پايمزدم
ازان شادي دل خسرو چنان شد
كه گفتي پير بود از سرجوان شد
بسي بر جان فرّخ آفرين كرد
كه بادي جاودان اي پيش بين مرد
بدين امّيد ميبودند آن روز
كه تا ناگه فرو شد گيتي افروز
چو خورشيد از فلك در باختر شد
همه درياي گردون پر گهر شد
شه زنگ از حبش لشكر برون كرد
فلك را پايگاهي قيرگون كرد
شبي بود از سياهي همچو انقاس
نشسته پاسبان بر منظر پاس
شبي در تيرگي از حد گذشته
چو نيل و دوده در قطران سرشته
شبي تاريك و فرّخ زاد در خشم
سيه پوشيده همچون مردم چشم
چو فرّخ زاد با شب همقبا شد
نه شب از وي نه وي از شب جدا شد
چو فرّخ شد برون از پيش هرمز
بتنها باز ميگشت از پس دز
دزي بد خندقش در آب غرقه
شده درگرد آن دز آب حلقه
نميديد از پس دز پاسداري
بپل بيرون شدش بس روزگاري
ز زير خاك ريز آن دز از دور
كمند افگند بر يك برج معمور
چو گربه بر دويد و بر سر آمد
ز سگ در تك بصد ره بهتر آمد
بزير باره بامي ديد والا
كمند افگند در ديوار بالا
بيك ساعت ببام آمد ز باره
بجايي روشني ديد از كناره
برهنه پاي سوي روزني شد
دو چشمش سوي مردي و زني شد
بزن ميگفت آن مرد جفا گيش
كه اي زن ناجوانمردي مكن بيش
بكين چون آب داده دشنهٔ تو
ز بي آبي بخونم تشنهٔ تو
چرا پاسخ بكام من نگويي
چرا ناكام كام من نجويي
اگر كام دلم حاصل نياري
سر جان داشتن در دل نداري
بيا فرمان من بر كام من جوي
هواي همنشين خويشتن جوي
خود آن زن بود حُسناي دلارام
چو مرغي سرنگون افتاده در دام
بپيش دزد ميگفت اي خداوند
نخستين شاه ما را دست بربند
چو شه در بندت آمد من ببندم
كه من از بيم او انديشمندم
چو آن هر سه گرفتار تو آيند
دل و جانم خريدار تو آيند
تو ايشان را زره بر گير وانگاه
بكام خويش كام خويش در خواه
سخن ميگفت زينسان پيش آن مرد
كه تا برهد مگر زان ناجوانمرد
چو از روزن فراتر رفت فرّخ
شنود از دور جايي بانگ پاسخ
سوي آن بام روي آورد چون دود
كدامين دود، نتوان گفت چون بود
سرايي ديد ايوان برگشاده
نشسته گلرخ و شمعي نهاده
يكي دزدي بپيش گل فگنده
دهانش بسته و چشمش بكنده
چو فرّخ آن بديد از ناز و از كام
صفيري زد بسوي گلرخ از بام
چو گلرخ ديده سوي بام انداخت
صفير مرد حيلت ساز بشناخت
بسوي بام رفت و در گشادش
بيك ساعت سلاح و تيغ دادش
بفرخ گفت ده مردند در دز
دگر مشتي زنند ادبار و عاجز
ترا گر خود نبودي راه بر من
نجستندي ز من يك مرد و يك زن
كنون چون آمدي برخيز هين زود
برآور زين گروه آتشين دود
كه پرخون شد ز درد دايهٔمن
همه پيراهن و پيرايهٔ من
مرا آن دم كه دزد از جاي بربود
دلم از درد مرگ دايه پر بود
ندانستم در آن دم هيچكس را
نگاهي مينكردم پيش و پس را
وگرنه دزد كي بردي مرا زود
ولي اين كار تقدير خدا بود
بگفت اين وز درد دايه برجست
چو ني بر كينهٔ دزدان كمر بست
روان شد همچو شاخ سرو گلرخ
دوان سر بر پيش آزاده فرخ
چو پيش خانهٔ حُسنا رسيدند
صفير از حيله درحسنا دميدند
چو آن دزد پليد از پس نگه كرد
سرش را زودحسنا گوي ره كرد
چو دل فارغ شدند و راه جستند
ز هر سو قلعه را درگاه جستند
برون بردند يك مرد و دو زن راه
وزانجا برگرفتند آن سه تن راه
چو برسيدند با پيش و پس دز
بدز در خفته بد ده مرد كربز
كم از يك ساعت از زخم كتاره
سه تن كردند ده كس را دو پاره
چو دل از كار ايشان بر گرفتند
از آنجا راه بالا برگرفتند
زنان را دست بر بستند يك سر
گشادند آنگهي آن قلعه را در
شه و فيروز را آواز دادند
كه تا هر يك جوابي باز دادند
ز بانگ گل چنان دلشاد شد شاه
كه چون شوريدهيي سر داد در راه
چوآن آزادگان آنجا رسيدند
ببستند آن در و سر در كشيدند
گل آشفته خون ميريخت برخاك
نشسته خاك بر سر پيرهن چاك
ز نرگسدان چشمش خون روان كرد
اديم خاك را چون ارغوان كرد
ز باران سرشكش گل برون رست
كجاديدي گلي كان گل ز خون رست
خروش و جوش چون دريا برآورد
چو كوهي لاله از خارا برآورد
دل شه تنگ شد زانماه چهره
بگل گفتا زعقلت نيست بهره
كسي چون كشته شد اكنون چه تدبير
كه درماني ندارد درد تقدير
قضا از گريهٔ گل برنگردد
كه تقدير خدا ديگر نگردد
چو ما را فتنه زين دزدان كژخاست
چنين كاري نيايد بي كشش راست
درست از آب نايد هر سبويي
زهي سنگ و سبوي تند خويي
بماتم گر قيامت كردهيي ساز
نبيني تا قيامت دايه را باز
تو خود داني يقين كان دايهٔ پير
بسي سيري نمود از چرخ دلگير
بدو نيك جهان بسيار ديد او
زهر نوعي بسي گفت و شنيد او
غم او مي مخور چندان كه دايه
ز عمر خود تمامي يافت مايه
غم آن دختر زنگي خور آخر
كه بود از دايه بس نيكوتر آخر
غم او خور كه او بهتر ز دايه
كه از فرهنگ وخوبي داشت مايه
ز كشتن كار دختر را مزيدست
كه دزدان غازيندو او شهيدست
سمنبر را ز خسرو خنده آمد
تو گفتي مردهيي بد زنده آمد
همه شب هم درين بودند تا روز
كه برگردون علم زد عالم افروز
زمين چون رود نيل از جوش برخاست
فلك صوفي نيلي پوش برخاست
عروس آسمان از پردهٔ قار
چو طاوسي برون آمد برفتار
بهر يك پر هزاران پرتوش بود
كميتي ازرق تنها روش بود
گل خورشيد چون از چرخ بشكفت
بجاروب شعاع اختر فرو رفت
دو زن با فرّخ و با شاه فيروز
بگرديدند گرد دز دگر روز
فراوان مال و نعمت يافت خسرو
چه زرّ كهنه و چه جامهٔ نو
بفيروز و بفرخ داد جمله
كه صد چندين شما را باد جمله
بسي فيروز بر شاه آفرين كرد
زبان بگشاد فرخ همچنين كرد
كه ما از بندگان شهرياريم
بديدار تو روشن روزگاريم
ترا برجان ما فرمان روانست
چه ميگوييم ما چه جاي جانست
اگر زر بخشي و ور سيم ما را
نيابي كار جز تسليم ما را
ز فرمان تو هرگز سر نپيچيم
كه بي فرمان تو كمتر ز هيچيم
چو بربستند بار سيم و زر هم
گشادند آن زمان از يكدگر هم
كه گر خواهيد در بنگاه گيريد
وگرنه هم از اينجا راه گيريد
ازان پس جمله پيش پشته رفتند
بر آن عورتان كشته رفتند
ز خون آن هر دو زن را پاك كردند
دلي پرخون بزير خاك كردند
همه خلقي كه در افلاك بودست
رهش از خون بسوي خاك بودست
تو نيز اي مرد عاقل همچنيني
كه گه خوني و گه خاك زميني
كسي كو زير چرخ سرنگونست
رجوع او ميان خاك و خونست
تو تا در زير اين زنگار رنگي
اگرچه زندهيي مردار رنگي
بسختي گر پي صد كار گيري
اگر خود زاهني زنگارگيري
چو اينجا پايداري نيست ممكن
چگونه ميتواني خفت ايمن
همه شب سر چرا در خواب آري
كه تا روز قيامت خواب داري
تن مردم كه مشتي خاك و خونست
ميان آمد و شد سرنگونست
ببين تا آمدن بر چه طريقست
كه خون و درد زه با او رفيقست
نگه كن تا شدن چون بود و كي داشت
كه مرگ و حسرت دايم ز پي داشت
درين آمد شد خود كن نگاهي
كه تا چندان بيفزايي بكاهي
كسي از آدمي شرمندهتر نيست
كه هر ساعت ز گريه چشم تر نيست
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۷ ۳۹ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد