عشرت كردن گل و خسرو باهم

مشاور شركت بيمه پارسيان

عشرت كردن گل و خسرو باهم

۳۶ بازديد


شبي خوشتر ز نوروز جواني
مي صافي چو آب زندگاني
گل و خسرو فتاده هر دو سرمست
بكش آورده پاي و زلف در دست
سيه پوشيده زلف شبروگل
شده شب همچو روز از پرتو گل
رخ چون روز آن دُرّ شب افروز
شب تاريك روشن كرده چون روز
زمين از بوي مويش مشك خورده
شكر با قند او لب خشك كرده
بخوزستان شكر از خندهٔ او
تبرزد در سپاهان بندهٔ او
گل سيرابش آتش درگرفته
لبش خندان و زلفش برگرفته
جهاني دل فتاده خرقه او
خرد در گوش كرده حلقه او
چو سروي ماه گلرخ سر فگنده
مهي در سر، سري در برفگنده
سر زلفش ز مشك تر زده آب
ز تاب روي گل گشته سيه تاب
قدح در حلق گل گشته شفق ريز
شده گل چون قدح ازمي عرق ريز
چو گلرخ برقع از رخ برگرفتي
ز خجلت باغ، زاري در گرفتي
وگر شعر سيه بر سر فگندي
مه و خورشيد را درسر فگندي
وگر آن نازنين با جام بودي
بگردون بر،‌نفير عام بودي
شكر از لعل گل در يوزه گر بود
بنفشه خرقه پوش آن شكر بود
زمي رنگ رخ آن ماه ميتافت
بتنهايي همه بر شاه ميتافت
چو برخاست از نشست مسند آن ماه
دل خلوت نشين برخاست از راه
گل سرمست چون برخاست از جاي
شهش گفت اوفتادم مست درپاي
چو برخيزي تو، بنشيند سلامت
چو بنشيني تو، برخيزد قيامت
دل خسرو بخون پيوستهٔ تست
ازانم همچو خون دل بستهٔ تست
يك امشب ده بدست خود شرابم
كز آبادي حسنت بس خرابم
هواي دست يازي دارم امشب
سرگردن فرازي دارم امشب
دو زلف چون دو هندوي زره پوش
منه در تركتازي بر سر دوش
دمي با من مي گلرنگ در كش
مباش اي سيمبر چون زلف سركش
بگفت اين وز لعلش گلشكر ساخت
دو دست خويش در گردش كمر ساخت
ز رشك شه فغان برخاست از ماه
كه شاهد بود شاهد بازي شاه
گل تر هندوي زلفش ببازي
درآورده بدست تركتازي
گهر بر نطع و رخ بر شه فگنده
شكر برگل قصب بر مه فگنده
ميي بستد ز دست شاه گلروي
ميي چون روي او گلرنگ و گلبوي
شكر ميريخت، نازي تلخ ميكرد
بشيريني شرابي تلخ ميخورد
بشكّر شير رز را بوسه ميداد
بجرعه خاك را سنبوسه ميداد
زبان بگشاد خسرو شاه سرمست
بگل گفت اي ز مستي رفته از دست
چو تو مستي ز لب مي ده بمستان
دمي بنشين كه در خوابند مستان
كه خواهد يافتن زين به زماني
سر سَر دِه بده در ده زماني
مكن دل ناخوش از قلّاشي ما
دمي خوش باش،‌در خوش باشي ما
بزاري ميسرايد مرغ شبگير
بيار اي مرغ زرّين نالهٔ‌زير
چو گلرخ پاسخ شه يافت برجست
بخدمت پيش شه شد باده بردست
ز قدّش سروبن تشوير ميخورد
ز چشمش نرگس تر تير ميخورد
چو سرو آزاد كرد قدّ اوبود
مقر آمد بپيش قدّ او زود
فشانان آستين ميشد بر شاه
گريبانش گرفته دامنماه
بمشكين زلف روي حضرتش رفت
مباركباد عيد عشرتش گفت
شه و گل مانده با هم هر دو تنها
بمستي گام زن گرد چمنها
مشام از بوي مي پر مشك كرده
ببوسه هر دو لب تر خشك كرده
ز مي بيخود دل خونخوارهٔ‌گل
فروزان آتش از رخسارهٔ گل
چو شد از مي گل لعلش در آتش
ز مي شد گفتهيي نعلش درآتش
ز شوق سرخي رخسارهٔ ماه
سيه شد ديدهٔ‌خونخوارهٔ شاه
بر گل رفت شه دستي بدل بر
كه تا با گل كند دستي بگل در
گلش گفت اي دگر ره گشته بيداد
مرا از دست بيداد تو فرياد
ترا بر من چو حاصل باقيي نيست
بگير اين مي كه چون گل ساقيي نيست
دگر ره بازم آوردي عتابي
نماندت گوييا باقي حسابي
ز چشمت مستم و از باده هم مست
بدار آخر ازين مست دژم دست
دل گلرخ ز نرگس پاره داري
كه تو خود نرگس اين كاره داري
خطي چون مشك عنبر ناك داري
سخن چون زهر و لب ترياك داري
مكن چندين بشهوت ميل، حالي
كه شهوت بگذرد چون سيل، حالي
ازان چيزي كه يك دم بيش نبود
اگر نوشي بود جز نيش نبود
رها كن شهوت اندر ذوق مستي
زماني دور شو از هرچه هستي
چو گشتي مست، با گل كن دمي گشت
بگرد مفرش زنگار گون دشت
ز عالم دلخوشي داري جهاني
چو گل خوش باش از عالم زماني
شه از گفتار گل از دست شد مست
ز پا افتاد مست و رفت از دست
دلش بيهوش شد از خواب نوشين
كه دل پرجوش داشت ازتاب دوشين
چو طفل صبح بر روي زمانه
برانداخت از دهن شيرشبانه
چو طفلان دست از بر تنگ بگشاد
جُليل از چهرهٔ گلرنگ بگشاد
سر از گهوارهٔ گردون بدر كرد
بخنديد و جهاني پر شكر كرد
چو طاوس عروس خضر خضرا
علم زد بر سر اين چتر مينا
برامد از حمل چون چتر زربفت
جهان را سال سيم افشان بسر رفت
چو اين طاوس زرّين در حمل شد
زمانه با زر ركني بدل شد
همه كهسارها از لاله جوشيد
همه صحرا ز سبزه حلّه پوشيد
تو گفتي ذرّه ذرّه خاك صحرا
نهفت از سبزه زير گرد خضرا
هوا را آب خضر از سر درآمد
زمين را گنج قارون با سرآمد
چمن از دست گل پيمانه ميخورد
صبا هر شاخ را سر، شانه ميكرد
كنار جوي از سبزه سپر بست
ميان كوه از لاله كمربست
چمن گفتي دبيرستان همي داشت
كه چندين طفل در بستان همي داشت
هزاران گل چو طفلان نوشكفته
ز برگ سبز، لوحي بر گرفته
صبا چون جلوهشان دادي بصدروح
نهادي هر يكي انگشت بر لوح
جهان پيرانه سر گفتي جوان شد
زمين از سبزه همچون آسمان شد
هزاران لعبت زنگار جامه
شدند از شاخها پرّان چو نامه
هزاران طرفه جادوي كرشمه
شده شينابگر بر روي چشمه
هزاران تيز چشم سرمه كرده
برون ميآمدند از زير پرده
هزاران طفل خرد شيرخواره
برآورند سر از گاهواره
بزاري عندليب از گل سخنجوي
گل از گهواره چون عيسي سخنگوي
ز شاخ سرو طوطي شكرخوار
برآورده فغان از شكريار
چمن از هر طرف چون نخل بندان
نموده لعبتان آب دندان
چمن مرواحه ساز از پرّ طاوس
شده روح صبا چون روح محبوس
چمن از دست گل سر جوش خورده
مسطّح حلقهها در گوش كرده
به دم مشّاطهٔ باد سحرگاه
زده بر نوعروسان چمن راه
صباي تند در عالم دميده
جُليل سبز گل، در هم دريده
سه لب كرده دو لب خندان بيكبار
لب كشت و لب جوي و لب يار
جهان جانفروز افروخته شمع
بهشتي حلّه پوش از هر سويي جمع
چو سنبل خاك را زنجير مويي
چو سوسن باغ را آزاده رويي
ز روي كوه لاله خنجر افراز
ز جرم ابر ژاله ناوك انداز
بنفشه خرقهٔ‌فيروزه در بر
گل زرد افسر زر بفت بر سر
بنفشه جلوه كرده پرّ طاوس
شكوفه در نثار و در زمين بوس
بنفشه سر گران از بس خرابي
كشيده لاله در خارا عتابي
بنفشه طفل بود از ناتواني
ولي نامد ازو رنگ جواني
بنفشه بر مثال خرقه پوشان
سرآورده بزانو چون خموشان
بنفشه خرقه ميپوشد بطامات
ولي نيلوفرست اهل كرامات
كه نيلوفر چو نيلي پوش اصحاب
سجاده بازافگندست برآب
چو آب از باد نوروزي گره يافت
ز روي آب، نيلوفر زره يافت
چو خورشيدش بتفت و تاب افگند
زره برداشت سپر بر آب افگند
برامد ارغوان همچون تبرخون
فرو ميريخت گفتي از جگر، خون
سراسر پيرهن در خون كشيده
زبانها از قفا بيرون كشيده
تنش در دام، كافورنهاني
شده چون پنبه، مويش در جواني
چه، كز روز جواني پير ميزاد
ولي كش ابرهر دم شيرميداد
چو چشم چشمهها گرينده شد باز
دهان ياسمين از خنده شد باز
چو شد خندان، پديد آمد زبانش
زبان بگشاد و پيدا شد دهانش
برامد لاله همچون عود و مجمر
برون آتش، درون عود معنبر
بسان شعلهٔ‌آتش بر افروخت
بران آتش دلش چون عود ميسوخت
درآمد پاي كوبان بلبل مست
كه گل درجلوه ميآيد بصد دست
چو بلبل بر سر گل نوحه گر شد
گل از پيكان برون آمد سپر شد
همي كز مهد زنگاري جدا شد
بيك شبنم كلاه او قبا شد
گل نازك چو در دست صبا ماند
براي دفع او بر خود دعا خواند
چوگل خواندي دعابستان شنيدي
صبا ازدم دعا را در دميدي
چوشد پيكان گل از خون دل، پر
كف ابرش نثاري كرد از دُر
چو دُر بستد، نمود از كف زر زرد
بمرد باغبان گفت از سر درد
كه زر بستان و دُر از ناتواني
مرا يك هفته ده آخر اماني
بآخر مرد، آن دُرّو زر ساو
نه زر بستد نه دادش هفتهيي داو
چو گل در بار كم عمري فتادي
بزاري بانگ بر قمري فتادي
ز گل قمري خوش الحان همي خواند
همه شب ق و القرآن همي خواند
چو موسيقار درس عاشقان گفت
چو موسي بلبل عاشق برآشفت
ز مستي طوف در گلزار ميكرد
همه شب آن سبق تكرار ميكرد
زبان بگشاد چون داود بلبل
زبور عشق خود، ميخواند بر گل
چو گل از صد زبان تكبير گفتي
ز گلبن فاخته تفسير گفتي
همه شب فاخته ميگفت ياحي
من از سر شاخ طوبي دورتاكي
چوسار از سرو گفتي سرگذشتي
صرير نعره زن از سر گذشتي
چو يك بلبل ز شاخ آواز دادي
دگر بلبل جوابش بازدادي
بنعره بلبلان دُردانه سفتند
همه شب تا بروز افسانه گفتند
ز يك يك شاخ بانگ چنگ برخاست
هزاران مرغ رنگارنگ برخاست
ندانم تا كرا باغي چنان بود
وگر بود آنچنان بر آسمان بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد