غزل گفتن ارغنون ساز در مجلس خسرو و عشرت كردن

۳۹ بازديد


مي جان پرورم ده در صبوحي
لان الرّاح ريحاني و روحي
يك امشب از قدح مي نوش تا لب
كه فردا را اميدي نيست تا شب
چو بادي دي شد و فردا نيامد
غم ما را سري پيدا نيامد
بهاريخوش بخور با صبح خيزان
كه عمرت پيش دارد برگ ريزان
چو مرغ صبحگاهي زد پر وبال
پر و بالي بزن تا خوش شود حال
ز دور باده گر دلشاد گردي
دمي از جور چرخ آزاد گردي
چو مي بر بايدت دور زمانه
دمي بنشين بعشرت شادمانه
كه چون كشتي عمر افتد بگرداب
امان نبود كه يك شربت خوري آب
ترا عمري كه با صد گونه پيچست
يك امروزست و آنهم پي بهيچست
سحرخيزا مي بنشسته درده
ز پسته بوسهٔ سر بسته در ده
برآورهاي و هويي همچو مستان
ز نقد عمر داد وقت بستان
ميي در ده كه جمله سر براهيم
كه مهمان جهان از ديرگاهيم
ميي در ده تو اي سرو سهي، زود
كه زود از ما جهان خواهد تهي بود
ز صد شادي دلت آرام يابد
اگر يك باده در تو كام يابد
بيا تا امشبي دلشاد باشيم
شبي از غم چو سرو آزاد باشيم
بشادي آستيني بر فشانيم
چوتنگ آيد اجل مركب برانيم
دمي بر بانگ چنگ و ناله ني
سراسر كن قدح، در ده پياپي
برآمد از جهان آواز مستان
ببد مستي جهان را داد بستان
مي و معشوق و عشق و روز نوروز
ز توبه توبه بايد كرد امروز
بيار آن بادهٔ خوشبوي چون مشك
كه تا تر گردد از مي مان لب خشك
چو مطرب اين غزل برگفت شهزاد
ميان باغ از مستي بيفتاد
سوي قصر گلش بردند از باغ
رخ گل شد از آن چون لاله پر داغ
چو ديگر روز از اين طاق مقرنس
جهان پوشيده شد در زرد اطلس
همه روي زمين بگرفته زردي
بيك ره آسمان شد لاجوردي
بيامد خسرو و بر تخت بنشست
بمخموري گرفته جام در دست
ز سر در، مجلسي نو، ساز كردند
همه ساز طرب آغاز كردند
يكي ساقي خاص شاه، بي ريش
كزو دل ريش ميكندي ز تشويش
شكر دزديده لعلش درمزيده
بجان زرداده دشنامش خريده
اگر بفروختي عالم سزيدي
بر آنكس كو ازو بوسي خريدي
لب او رهزن پير و جوان بود
بدندان همه پيران ازان بود
صلاي تلخ مي در داد ساقي
ز شيريني خود نگذاشت باقي
چو باده پاي كوبان بر سر آمد
شه از يك كاسه چون ديگي برآمد
چو شه را باده در سر كارگر شد
بمطرب گفت خسرو بيخبر شد
براي كوري شاه سپاهان
بزن اي نغمه زن راه سپاهان
يكي يوسف جمالي عود برداشت
زبان در نغمهٔ داود برداشت
شكر لب چون بريشم بست بر عود
ز پرده برگشاد آواز داود
چو گوش كرّنا ماليد هموار
بسر گرديد گردون كرّناوار
ز مجلس الصّلاي نوش برخاست
ز دل فرياد و از جان جوش برخاست
درآمد مرغ بريان مرحبا گوي
بصد الحان صراحي الصّلا گوي
صراحي خود نفس تا پيش و پس داشت
مگر از باده تنگي نفس داشت
مي چون خون بي اندازه ميشد
جگر زان خون ببر در تازه ميشد
جگر را بود آن مي آب كسني
كسي كان مي بخورد او بود كس ني
زماني بود خواني بر كشيدند
جهاني تا جهاني بركشيدند
صراحي از قفا خوردن باستاد
قدح از آب تا گردن باستاد
بياوردند از صد گونه جلّاب
قدح پرماهيان كرده چو سيماب
چو دف از سر قدح يكسان ز هر سو
بپاي افگنده همچون چنگ گيسو
چو شربت رفت خوانسالار بنهاد
زهر نوعي ابا بسيار بنهاد
نديده بود هرگز گرده ماه
ز خوان آسمان چون خوان آن شاه
نواله داشت در بر نان ز هر سوي
هريسه داشت در سر خوان زهر سوي
ابا و قليه و حلوا و بريان
نهاده تا بشير مرغ بر خوان
چو نان شد خورده آمد خادمي چست
بطشت و آب هر كس دست ميشست
چوخوان از پيش خسرو بر گرفتند
طري مجلس نو بر گرفتند
شه از ساقي گلرخ جام درخواست
زهرمطرب سماع عام درخواست
بيك ره مطربان نام بردار
نهادند آنچه دانستند در كار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد